داستان نویس نوجوان ، ورود
آموزشی برای کودکان
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود، در زمان های قدیم در روستایی خوش آب و هوا، با باغ های زیبا و قشنگ یک خانم و آقای مهربان که زن و شوهر خوشبختی بودند زندگی می کردند. این آقا و خانم مهربان بسیار درستکار و با خدا بودند و در امانتداری و راستی سخن بسیار مشهور و زبانزد مردم روستا و دیگر روستاهای اطراف بودند.
مردم هر گاه قصد رفتن به سفر داشتند دارایی خود را به دست آقا و خانم مهربان می سپردند و به سفر می رفتند و بعد از برگشت از سفر امانت خود را از آن ها می گرفتند. آقا و خانم مهربان هیچ مزدی از این کار نمی گرفتند و برای رضای خداوند هر کاری می کردند. برای همین خداوند مهربان به آن ها بزرگی و عظمت و عزت در بین مردم داده بود و برای مردم بسیار محترم بودند. 

با وجود این دو انسان با خدا و درستکار و امانتدار در روستا مردم روستا نیز از آن ها الگو می گرفتند و سعی می کردند با یکدیگر مهربان و خوش اخلاق باشند و امانتدار خوبی باشند و هیچ گاه باعث رنج دیگران و ناراحت کردن آن ها از خودشان نشوند. برای همین مردم روستا زندگی بسیار خوبی داشتند و احساس خوشبختی می کردند و از نعمت ها و زندگی خوبی که به آن ها داده بود از خداوند سپاس گزاری می کردند. 
آقا و خانم مهربان سال ها بود که فرزندی نداشتند و با وجود نداشتن فرزند محبتشان به یکدیگر کم نمی شد و هرگز از خدا شکایتی نمی کردند که چرا صاحب فرزند نمی شوند و همیشه می گفتند که خداوند مهربان است و ما روزی صاحب فرزند می شویم و اگر هم نشدیم اشکال ندارد این خواست خداست و در برابر خواست خدا تسلیم و شکرگزار هستیم. 

سال ها گذشت و آقا و خانم مهربان صاحب فرزند نشدند ولی با وجود سن شان که به سمت پیری می رفتند نا امید نشدند و شکرگزار خدا وند و صبور و شکیبا بودند. یک شب در هنگام خواب مردی سفید پوش با ظاهری بسیار دلنشین و مهربان به خواب آقای مهربان آمد و به او گفت تو در نزد خدا بسیار محبوب هستی و از امتحان خدا پیروز در آمدی خداوند هر چیزی را که بخواهی به تو می دهد. ناگهان آقای مهربان از خواب پرید و خوشحال شد و لبخند زد و خدا را شکر گزاری کرد. صبح خوابش را برای خانم مهربان تعریف کرد و هر دو نفر خوشحال بودند و در همان لحظه از خداوند خواستند مثل گذشته که به آن ها فرزندی عطا کند. 
طولی نکشید که آقا و خانم مهربان صاحب فرزند پسری شدند آن لحظه آقا و خانم مهربان بسیار خوشحال بودند و خدا را بخاطر نعمت زیبایش ستایش می کردند. چند سال گذشت و پسر بزرگ شد. آقا و خانم مهربان او را طوری تربیت می کردند که دوستدار خدا و دین باشد و انسان درستکار و با ادب و امانتدار باشد و در تربیتش کوتاهی نمی کردند. همین طور هم شد آن ها پسر را به خوبی تربیت کردند ، یک پسر بسیار مهربان که به پدر مادرش احترام می گذاشت . پسر بسیار مهربان و زیرک بود و با خنده های کودکانه اش پدر و مادرش را بسیار خوشحال می کرد زیرا پدر و مادرش دوست داشتند که پسرشان همیشه بخندد و شاد باشد و از خدا هم همین را می خواستند. 

آقا و خانم مهربان بسیار خوشحال بودند از داشتن چنین پسری زیرا پسرشان به آن ها احترام می گذاشت و به حرفشان گوش می کرد. هرگز باعث آزار و اذیت کسی نمی شد و با هم سن و سال های خودش بسیار با مهربانی  رفتار می کرد و عاشق پدر و مادرش بود. 

روزی دو مرد به خانه آن ها آمدند تا امانتی به آقا و خانم مهربان بدهند زیرا می خواستند به سفر بروند برای همین تمام دارایی خود را که کیسه ای پر از سکه بود آورده بودند. به خانم و آقای مهربان گفتند که این تمام زندگی ماست و ما می خواهیم به سفر برویم کسی نیست که مراقب سکه هایمان باشد تا ما از سفر برگردیم، ما از امانتداری شما بسیار شنیده ایم برای همین گفتیم چه کسی بهتر از شما. آن دو مرد شرط بستند که وقتی هر دوی آن ها با هم بودند سکه ها را به آن ها بدهند. خانم و آقای مهربان قبول کردند و آن ها سکه ها را دادند و رفتند.
طولی نکشید که سر و کله یکی از آن دو مرد پیدا شد .پیش خانم و آقای مهربان آمد و گفت:
ـــــ دوستم در راه بیمار شد و خیلی حالش بد است و در بستر بیماری خوابیده آمده ام تا آن سکه ها را بگیرم و برای دوستم دارویی فراهم کنم. آقا و خانم مهربان گفتند:
ـــــ شما گفتید که هر وقت هر دوی شما با هم بودید سکه ها را به شما بدهیم. برو دوستت را بیاور تا سکه ها را به شما بدهیم. آن مرد شروع کرد به التماس کردن و اینکه دوستم نمی تواند بیاید بالاخره آقا و خانم مهربان دلشان سوخت و سکه ها را دادند و آن مرد با خوشحالی رفت. به نظر می خواستند که آبروی آقا و خانم مهربان را ببرند و آن ها را پیش مردم کوچک کنند و به همه بگویند که این ها امانتدار خوبی نیستند!!
طولی نکشید که سر و کله آن یکی مرد پیدا شد و سکه ها را طلب کرد! آقا و خانم مهربان به او گفتند که سکه ها را دوستت گرفت و برد!مرد عصبانی شد و گفت:
ــــ مگر ما قرار نگذاشتیم که هر وقت با هم بودیم سکه ها را تحویل بدهید؟ آقا و خانم مهربان گفتند:
ــــ بله. مرد گفت:
ـــــ پس چرا سکه ها را به او دادید؟
آقا و خانم مهربان گفتند:
ـــــ او گفت شما مریض هستید و در بستر بیماری خوابیده اید و توانایی حرکت را ندارید سکه ها را برای درمان دوستم می خواهم!! مرد عصبانی شد و گفت:
ــــ من این چیزها را نمی دانم من سکه ها را می خواهم!!

آقا و خانم مهربان دیگر نمی دانستند که چه بگویند و سخت مضطرب بودند که چه کاری کنند تا این موضوع را حل کنند و آبروی شان نریزد !!  ناگهان مرد فریاد زد ای مردم بیایید و ببینید این مرد و زن که ادعای درستکاری و امانتداری می کنند سکه های مرا دزدیده اند و نمی دهند !!  مردم جمع شدند و هرگز باور نمی کردند ولی وقتی چهره آقا و خانم مهربان را دیدند که هیچی نمی‌ گویند و به شک و تردید افتادند! 

لحظه سختی برای آقا و خانم مهربان بود! آقای مهربان زیر لب دعا کرد که خدایا کمک مان کن تا آبروی مان نریزد! ناگهان پسر آقا و خانم مهربان گفت:
ــــ ای آقا مگر خودت نگفتی که هر وقت هر دوی شما بودید سکه ها را به شما بدهیم؟!!  مرد گفت:
ــــ بله، پسر گفت:
ــــ پس برو آن یکی دوستت را بیاور تا سکه ها را به شما بدهیم! در این هنگام مرد دهانش بسته شد و از تعجب می خواست شاخ در بیاورد با خود گفت:
ـــــ چه پسر زیرکی !!!

با این حرف پسر مرد چیزی نگفت و رفت. آقا و خانم مهربان از خوشحالی نمی دانستند چه بگویند! تمام مردم  روستا نیز خوشحال شدند و با خوشحالی به خانه هایشان رفتند. آقا و خانم مهربان از خدا بخاطر داشتن چنین پسری شکر گزاری کردند. 

آقای مهربان گفت به راستی که هر کس دوستدار خدا و مهربان و امانتدار باشد و خیر دیگران را بخواهد خدای مهربان هیچ گاه در برابر دیگران مغلوبش نمی کند.

ارسالی از : مهرداد نیکخو

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.