داستان نویس نوجوان ، ورود
آرزوی بز
روزی بود و روزگاری...
در یکی از روزهای گرم تابستان بزی بود که آرزوی پرواز داشت اما هر چه سعی می کرد نمی توانست پرواز کند. او با خودش گفت حتماً به خاطر این است که من بال و پر ندارم🤔
به همین دلیل پیش خروسی رفت و از او درخواست کرد که چند پر از بال هایش بکند و به او بدهد، خروس هم همین کار را کرد و چند پر به او داد. بز پر ها را به خود چسباند و هرچه سعی کرد باز هم نتوانست پرواز کند. بعد با خود فکر کرد و گفت شاید چون خروس ها نمی توانند پرواز کنند به همین دلیل است که منهم نمی توانم با این پرها پرواز کنم. در نتیجه به دنبال پر پرنده هایی که می توانند پرواز کنند گشت و چند پر پیدا کرد. آن ها را به خود چسباند و دوباره شروع کرد به تلاش برای پرواز اما باز هم نشد، او فکر می کرد پر ها کم هستند. به همین دلیل دوباره شروع کرد به چسباندن پر های جدید. بز، باز هر چه سعی کرد نتوانست پرواز کند او دست بردار نبود و تمام پرهایی که پیدا می‌کرد را به خودش چسباند طوری که آنقدر گرمش شده بود که به زور حرکت می کرد. ناگهان صاحب بز، او را دید اما بز را نشناخت و فکر کرد که پرنده ای غول پیکر است و سریع به بز با تفنگش شلیک کرد. بز در زمان آخر مرگش با خودش گفت که چرا زندگی خوب و راحت خود را رها کردم و قانون طبیعت را می خواستم بشکنم...


میدونم داستانم اونقدر جالب و خوب نبود
معذرت 🙏🙏

ارسالی از : طاها نوابی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

دیدگاه شما برای ما مهم است.

امتیاز کاربران به : آرزوی بز

امتیاز
دیدگاه ها
21 روز پیش

پریا :

سلام هیچوقت از داستانت ایراد نگیر. هر چی که مینویسی حتی بدترین داستان هم شاید از نظر بعضیا قشنگ باشه. از نظر من داستانت جالب بود البته فکر کنم سنت پایین ۱۲ باشه و اگر باشه برای سن پایین ۱۲ داستان خوب و جالبی بود و اگر بالای ۱۲ باشی یکم داستانت پیش پا افتادس
ولی در کل خوب بود موفق باشی

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟