داستان نویس نوجوان ، ورود
مجموعه داستان چهل و دو کبوتر سرخ
نمیدونم چندسال پیش بود...یادمه یه روز خیلی گرم تابستونی بود..تو خونه حوصلم سررفته بود..تصمیم گرفتم بزنم بیرون و یک دوری توی شهر بزنم..رفیقام هم توی شهر نبودن ک باهاشون حرف بزنم...رادوین که با خانوادش رفته شمال..علی هم که برای کار آبادان بود و رضا...
دیشب خبر رسید که رضا خودکشی کرده..از وقتی این خبر و شنیدم حالم خیلی بده...دلم می خواد برم پیش رضا اما می دونم اگه برم حالم خیلی بدتر میشه!!! .. داستان رضا یک ماجرای دیگه است..فقط همینقدر میگم که رضا بخاطر عشقش که هیجوقت بهش نرسید می خواست خودشو بکشه...یادمه روزی که ترنم بزور باباش شوهر کرد و از شهر رفت رضا قسم خورد خودشو می کشه..اون گفت شاید تو اون دنیا به ترنمش برسه..خلاصه اون به قولش عمل کرد و می خواست خودشو بکشه.. اگه پسرعمش کیوان یکم دیرتر می رسید الان رضا بجای تخت ICU زیر خروارها خاک بود!!‌
بیخیال..داشتم می گفتم.... چندساعتی زیر گرمای تابستون توی خیابونای تهران پیاده راه رفتم تا اینکه خسته شدم.... یکم دور و ورم رو گشتم.... چشمم به یه پارک خورد که اونور خیابون بود... خودمو به سمت پارک رسوندم.... روی اولین نیمکت نشستم...یکم پام درد گرفته...شروع کردم به ماساژ دادن پام... بعد چنددقیقه بلند شدم و به سمت سوپر مارکتی که کنار پارک بود رفتم... از شدت گرما دهنم خشک شده بود... یه یخ در بهشت خریدم و همونجور که قدم می زدم یخ در بهشتم رو هم می خوردم...یکم که قدم زدم چشمم به بچه هایی خورد که داشتن با وسایل پارک بازی می کردن... یاد بچگی هام افتادم..یادش بخیر چه دورانی بود.. با بچه های محل جمع می شدیم.. یه توپ لاکی می گرفتیم و با قوطی هایی که از جوب پیدا می کردیم دروازه می ساختیم و باهم بازی می کردیم..
هی..
عجب دورانی بود...یکم که جلوتر رفتم چشمم به یک دختر جوون خورد..انگار داشت دنبال چیزی می گشت.. اول می خواستم از کنارش رد بشم که دیدم چند تا پسر جوون از دور دارن دختر بیچاره رو دید میزنن... من که حوصله نداشتم با دیدن این صحنه رگ غیرتم زد بالا..به سمت دختر جوون رفتم و با لحنی مودبانه پرسیدم:
ــــ ببخشید خانوم..دنبال چیزی میگردین؟
دختر جوون:
ــــ بعله..کلید خونم رو گم کردم!
_ نیاز به کمک دارین؟
دختر:
ــــ اگه زحمتی نیست! بعدم سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد...سرجام خشکم زد...چقدر این دختر زیبا بود...چشمای رنگی..پوستی سفید..صورت گرد و کوچیک..مات ظاهرش شده بودم که یهو گفت:
ـــــ آقا..آقا حواستون کجاست؟
با گیجی جواب دادم:
ـــــ ببخشید...میشه بگید کلیدتون چه شکلی بود؟
دختر:
ـــــ یک جا کلیدی روش بود که عکس صلیب روش بود.

یکم که دور و ور رو گشتم چشم بهیه دسته کلید که توی سبزه ها بود افتاد..سمتش رفتم و برداشتمش...یه صلیب روی جاکلیدیش کشیده شده بود..به سمت دختره رفتم و کلید رو بهش نشون دادم و گفتم:
ــــ همینه؟
با خوشحالی گفت:
ـــــ بعله...ممنون آقا!
_ خواهش می کنم..لطفاً بیشتر مواظب باشین!
اونم ازم تشکر کرد و رفت..یکم که دور شدم گوشیم زنگ خورد..گوشی رو برداشتم..شماره آشنا نبود..جواب دادم..یه آقایی با صدای لرزون جواب داد و گفت:
ــــ سلام..ببخشید گوشی آقا مهدی؟
_ بعله بفرمایید..خودم هستم.
مرد:
ـــــ من پدر..رضا هستم.
خیلی صداش می لرزید..بنظر داشت گریه می کرد..یکم نگران شدم..جواب دادم:
ــــــ سلام آقای فرجام..خوبید؟بفرمایید کاری داشتید؟
پدر رضا با بغض گفت:
ـــــ آقا مهدی..پسرم..رضا!
بعد شروع به گریه کرد..ته دلم خالی شد..رضا چی شده؟
با نگرانی گفتم:
ـــــ آقای فرجام رضا چش شده؟
پدر رضا با صدای لرزون گفت:
ــــ رضا مرد..پسرم مرد..تنها پسرم مرد!
انگار آب سرد روم ریخته بودن..سرم داشت گیج می رفت..چشمام داشت کم کم سیاه می شد..یکدفعه صدای جیغ و داد یک دختر به گوشم خورد..با داد دنبال کمک می گشت..سرمو چرخوندم دیدم همون دختر جوونه..انگاری همون دو تا پسر جوون اذیتش کرده بودند ..یکی از اونا کیفش رو گرفته بود و اون یکی می خواست بزور اونو سوار یک ماشین سفید کنه...نفهمیدم چی شد یهو خون جلو چشمام رو گرفت..به سرعت خودمو بهش رسوندم..اول اون پسری ک می خواست دختر بدبخت و بزور سوار ماشین کنه رو زدم و انداختمش کنار..دوستش می خواست از پشت منو بزنه ولی با یک حرکت اونو هم انداختم و چندتا مشت به صورتش هدیه دادم..وقتی دیدن حریفم نمی شن بلند شدن و در رفتن..خواستم دنبالشون برم ولی پشیمون شدم..برگشتم به سمت دختره...از شدت گریه صورتش قرمز شده بود...می خواستم ازش بپرسم که حالش خوبه یا نه که یهو سرم گیج رفتو افتادم زمین‌....
بعدچنددقیقه بهوش اومدم...همون دختره رو بالا سرم‌دیدم که یک بطری آب دستشه...تا منو دید بطری رو به سمت من آورد و گفت:
ــــ آقا بفرمایید!!
بطری رو ازش گرفتم و تشکر کردم..یکم ازش خوردم و کنار گذاشتمش..به سختی بلند شدم..دورم‌ چند تا آدم جمع شده بودند.. بعد ازبلندشدن من بقیه هم رفتن فقط همون دختره کنارم موند..به سختی خودمو به نیمکتی رسوندم و روش نشستم..دختره هم کنارم نشست..با نگرانی ازم پرسید:
ـــــ حالتون خوبه؟
با صدای لرزون گفتم:
ــــ خوبم ممنون!
بعد گفت:
ـــــ چی شد یهو غش کردین؟
_ یه خبر بد بهم دادن!
دختر:
ـــــ ممنونم ازتون...اگه شما نبودید معلوم نبود اون دوتا پسر چه بلایی سرم می آوردند!
_ نه بابا..وظیفه بود!
دختر:
ــــ به هرحال بهتون مدیونم.
ازش خداحافظی کردم و می خواستم برم که باز سرم گیج رفت..داشتم می افتادم که دختره اومد و زیر بغلم رو گرفت و بسختی منو نگه داشت..یکم خجالت کشیدم..ازش تشکر کردم..با مهربونی گفت:
ـــــ ببخشید اگه میخواهید جایی برین من ماشین دارم..می تونم برسونمتون!!
ـــــ زحمت میشه براتون!
دختر:
ـــــ زحمت چیه..به هرحال باید لطفتون رو جبران کنم!
بعد هم باهم به سمت یک ۲۰۶ جیگری رفتیم..سوار شدم اونم سوار شد..بعد هم شروع به رانندگی کرد..یکم که گذشت ازم پرسید:
ـــــ ببخشید می تونم بپرسم چه خبری بهتون رسیده؟!!
دوباره یاد رضا افتادم..با بغض گفتم:
ـــــ یکی از دوستای صمیمیم امروز فوت کردن!
با ناراحتی گفت:
ــــــ ببخشید..خدا رحمتشون کنه!
ـــــ ممنون!
ماشین رو نگاه کردم...یه آویز مسیح جلوی ماشین بود..برام عجیب بود...داشتم همینجوری که ماشین رو بررسی می کردم که گفت:
ـــــ اسمم الیزابت..اسم شما چیه؟
با گیجی گفتم:
ــــــ مهدی..اسمم مهدی.
دختر:
ـــــ خوشبختم.
با تعجب گفتم:
ـــــ ببخشید شما مسیحی هستید؟
دختر:
ـــــ بعله..چطور فهمیدید؟
ـــــ از روی اسم و این آویز مسیح.
دختر خنده ای کرد و گفت:
ــــ خیلی تابلوه!
بعد با هم خندیدیم..نمی دونم چرا ولی خنده اش باعث میشد که ناراحتی از یادم بره..دلم در یک آن لرزید..حس عجیبی داشتم..چنددقیقه ای گذشت که به مقصدم رسیدم..بهش گفتم همینجا پیاده میشم‌...اونم ایستاد..ازش تشکر کردم و پیاده شدم..در رو باز کردم و وارد خونه شدم‌..سرم داشت می ترکید..یک قرص خوردم و بی جون روی تخت خوابیدم...نمی دونم کی خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود..به سختی از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم صورتمو شستم...دوباره یاد رضا افتادم..تصمیم گرفتم یک زنگی به رادوین و علی بزنم‌‌‌..دستمو تو جیبم کردم که گوشیم رو بردارم ولی پیداش نکردم..هرچقدر گشتم گوشی رو پیدا نکردم...کل اتاق رو زیر و رو کردم ولی بازم پیداش نکردم..تصمیم گرفتم با گوشی خواهرم مهدیه زنگی به گوشیم بزنم...شماره رو گرفتم و منتظر موندم..چندتا بوق که خورد خانومی جواب داد..با تعجب پرسیدم:
ـــــ ببخشید گوشی من دست شما چیکار میکنه؟
خانوم:
ــــ من این گوشی رو توی ماشینم پیدا کردم!
یکم گیج شدم من که امروز سوار ماشین دختری نشدم..یکدفعه یاد ظهر افتادم..تازه فهمیدم خانوم پشت خط کیه..گفتم:
ـــــ الیزابت خانوم شمایید؟
خانوم:
ـــــ بعله...آقا مهدی خودتونین؟
ــــ بعله...ببخشید نمیدونم چطوری گوشیم رو جا گذاشتم!
الیزابت:
ـــــ اشکالی نداره...فردا اگه وقت دارید من گوشی رو بیارم و بهتون بدم!
ــــ بعله بعله...اگه زحمت نمیشه!
الیزابت:
ــــ نه زحمت چیه...پس فردا ساعت ده صبح همون پارکی که امروز همدیگه رو دیدیم...من اونجا گوشی رو بهتون میدم.
ــــ باشه...خیلی ممنون.
فردای اون روز رفتم سرقرار..یکم که گشتم الیزابت رو روی نیمکت دیدم..یه مانتو توسی بلند پوشیده بود با روسری زرد که خیلی بهش می اومد...اصلاً حس عجیبی داشتم..فقط می خواستم گوشی رو بگیرم و برگردم ولی نمی دونم چرا موندم و شروع کردم به حرف زدن با الیزابت...ساعت ها نشستیم و حرف زدیم تا اینکه ظهر شد..هردومون گرسنه بودیم...من زیاد پول نداشتم ولی کمی بود که بتونم الیزابت رو به ناهار دعوت کنم...اونم قبول کرد..انگار بدش نمی اومد...ناهار رو توی ساندویچی خوردیم...بعدش سوار ماشین الیزابت شدیم تا  دوری توی شهر بزنیم..کم کم حس کردم دوسش دارم ولی خجالت کشیدم بهش بگم‌..ولی کم کم باهاش راحت شدم..خواستم بهش بگم که بهت علاقه پیدا کردم که یهو گفت:
ـــــ مهدی می خوام یچیزی بگم.
ـــــ بگو..راحت باش!
الیزابت:
ـــــ ..می خواستم بگم...بگم..من..
ـــــ تو چی؟
الیزابت:
ــــــ من بهت علاقه دارم...اگر امکان داره بیشتر همدیگر را ببینیم!
 لبخند عجیبی روی صورتم نمایان شد..با شادی گفتم:
ـــــ منم می خواستم این را بهت بگم!
الیزابت:
ـــــ واقعاً؟
_اوهوم!
خیلی شاد شد..اونروز شمارش رو گرفتم و اون شد شروع داستان عشق من و الیزابت...از اونروز هرروز مادوتا باهم می رفتیم بیرون..این ماجرا تا سه سال ادامه داشت..بالاخره تصمیم گرفتم دل رو بزنم به دریا و برم خواستگاری الیزابت. شب بهمادرم گفتم مادرم با شوق پرسید:
ـــــ کیه؟ گفتم:
ـــــ یک دختر که از دوستای مهدیه است (البته قبلش با مهدیه هماهنگ کردم) همون لحظه به بابام گفت..اونم اول موافقت کرد ولی وقتی فهمید الیزابت مسیحیه شدیداً مخالفت کرد..من مونده بودم چرا یکدفعه نظرش عوض شد..حتی مامانم هم مخالفت کرد..من عصبی شدم..تصمیم گرفتم خودم برم خواستگاری الیزابت..همون شب به الیزابت گفتم..فرداشبش رفتم خونشون. خانواده الیزابت تقریباً پولدار بودن..خونشون بزرگ بود...با گل و شیرینی وارد خونشون شدم...پدر الیزابت گفت:
ــــ تو با چه امیدی اومدی اینجا؟!
جا خوردم...گفتم:
ـــــ من دخترتون رو دوست دارم..کارمم جوریه که می تونم یک زندگی معمولی بسازم!
پدرش با خنده گفت:
ـــــ الیزابت الان یک خواستگار داره که خیلی پولداره...تو و زندگیت رو با هم میخره!
گفتم:
ــــ الیزابت خانوم هم دوستش داره؟
پدر الیزابت:
ـــــ این به شما ربطی نداره!
ولی الیزابت بهم گفته بود که اونو دوست نداره..خلاصه اون شب با لگد از خونشون پرت شدم بیرون ولی من خیلی الیزابت رو دوست داشتم..هرروز می رفتم خونشون..هرروزم با لگد بیرونم می کردند..حتی کارم به پلیس کشید..یک روز که توی اتاقم بودم بابام با عصبانیت وارد اتاق شد..دستم رو گرفت و از خونه پرتم کرد بیرون..اونروز از خونه خودم اخراج شدم.. تصمیم گرفتم با الیزابت از شهر فرار کنم..خواستم بهش بگم که خبر رسید که به زور پدرش با همون پسر پولدار ازدواج کرده..حالم خیلی بد بود..دیگه چیزی برام مطرح نبود...فقط یک نامه برای الیزابت و یک نامه برای خانواده ام نوشتم...به بهونه گرفتن وسایلم به خونه رفتم..همونجا تیغ رو روی رگم کشیدم..دیگه چشمام سیاهی رفت و بسته شد...

نمی دونم جوونایی مثل مهدی چه گناهی کردند که به مرگ محکوم شدن..الیزابت بعد از خواندن نامه مهدی قبل عروسی خودکشی کرد..دفتر زندگی الیزابت و مهدی هم با خون مهر شد و بسته شد...نمیدونم چرا دنیای ما اینجوری شده...مهدی مسلمون بوده و الیزابت مسیحی..قبول ولی هر دو ایرانی بودن..هردو عاشق هم بودن‌‌..این حرفا فایده نداره چون کسی گوش میده...این داستان رو هم نوشتم که بگم کمی به خواسته های دیگران احترام بگذارید..به عشق دیگران...به رؤیاشون...

ارسالی از : آرش پارسی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.