داستان نویس نوجوان ، ورود
زشت زیبا
روزی دختری پیش حکیم رفت. و به او گفت:
ـــــ ای حکیم به من بگو چطور خود را دوست داشته باشم؟ حکیم گفت:
ـــــ به خانه غلامم برو و وقتی برگشتی به من خواهی گفت که خود را دوست داری. دخترک به خانه غلام رفت و زن زشت غلام را که دید گفت:
ـــــ ای غلام چگونه حاضر می شوی که حکیم زن تو را به خاطر تعلیم مردم به مسخره بگیرد؟ غلام گفت:
ــــــ زن من به خاطر زشتی خود صواب می برد. صواب آموزش که هر چیزی والا تر است. دخترک یک پنج ریالی به سمت غلام پرت کرد! در این هنگام زن غلام دهان گشود:
ـــــ ای دخترک من شاید از برون و ظاهر زشت باشم اما از درون زیبا و خوشرو هستم. غلام می داند. وقتی من کودک بودم اخلاقم در شهر شهرت داشت. اما هر چه بیشتر رشد کردم زشت تر شدم و همین باعث شد که مورد تمسخر دیگران قرار گیرم و نتوانم به کاری مشغول شوم. به همین خاطر همسرم غلام حکیم شد و حکیم با دیدن من شاگردان و مردم را  به سراغ من می فرستد و آنها پی می برند که باید خود را دوست بدارند. من و همسرم با این موضوع کنار آمدیم. ولی شاگردان و مردمان با دیدن من دستانشان را جلوی دهان می گذارند و می خندند. من هم می خندم چون از اینکه توانستم کسی را خوشحال کنم شاد می شوم. خلاصه دخترکم ناراحت نباش به درون زیبایم فکر کن و بیرونم را دور بینداز. زیرا خدا اینطور خواسته!!
دخترک خوب به سخنان زن گوش داد و سپس به پیش حکیم رفت و گفت:
ـــــ من خود را دوست ندارم. حکیم رو به غلام کرد و گفت:
ـــــ ای غلام بی لیاقت زن خود را نشان شاگردم ندادی؟ دختر گفت:
ـــــ او را دیدم ولی خود را دوست ندارم. حکیم گفت:
ـــــ عجیب است. چرا لجبازی می کنی دختر؟ هر که او را دیده از خودش خوشش آمده. دخترک گفت:
ـــــ اما من نه تنها از خودم خوشم نیامد بلکه بیشتر از خودم بدم آمد. متوجهی حکیم؟ زن غلام به من گفت که مجبور است این کار را انجام دهد چون مردم او را به خاطر زشتی اش مسخره می کنند. اما حکیم تو که به مردم کمک می کنی به این زن بدبخت هم کمک کن. حکیم گفت:
ـــــ چگونه می توانم به او کمک کنم؟ خدا که نیستم زیبا کردن او از توان من خارج است. دختر هم با غرور دستانش را بر پشتش برد و قدم زنان گفت:
ـــــ حکیم مگر هر چه تو می گویی مردمت انجام نمی دهند؟ حکیم گفت:
ـــــ خب همین طور است که چه؟ دختر گفت:
ـــــ خب به مردمت بگو که او را مسخره نکنند. و برای او هم کاری در دربار ایجاد کن که مقامی داشته باشد!! کم کم در نظر مردم زیبا می شود. حکیم اگر این کار را انجام بدهی خواهی دید که آن زن بی نوا در نظر همه زیبا جلوه می کند. در ضمن او هم از مردم توست و کمک تو را مانند دیگر مردم می طلبد. حکیم کمی فکر کرد و گفت:
ــــ باشد اما به یک شرط. شرطم این است که اگر این زن در نظر مردم زیبا شد تو هم باید خدمتی به او بکنی. دختر گفت:
ـــــ مگر این خدمت کم است؟ کسی را که زشت است را زیبا کردم. دیگر چه خدمتی از این والاتر سراغ داری ای داناترین؟ حکیم گفت:
ـــــ تو که پدر و مادری نداری آن زن هم سال هاست که آرزوی داشتن کودک را در سر می پروراند. اما از ترس اینکه کودکش هم زشت شود کودکی را به دنیا نیاورده است و اگر بفهمد که تو بچه اش می شوی از خوشحالی به خود می بالد. دخترک هم که پدر و مادری نداشت قبول کرد. حکیم برای زن کاری در دربار یافت و به مردمش گفت که آن زن زیباترین زن آن شهر است و کسی حق مسخره کردن او را ندارد. مردم هم هر وقت آن زن را می دیدند به او احترام می گذاشتند. به راستی که آن زن زیبا شد و از زشتی خود رهایی یافت.

ارسالی از : پریا نعمت الهی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

دیدگاه شما برای ما مهم است.

امتیاز کاربران به : زشت زیبا

امتیاز
دیدگاه ها
22 روز پیش

پریا نعمت الهی :

سلام خواننده های عزیز. دیدگاه شما برای من خیلی مهمه. لطفا نقاط قوت و ضعف داستانم را برام بنویسین. خیلی ممنونم💖💖

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
18 روز پیش

یونس :

داستانتو دوست داشتم
خیلی قشنگ بود

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟