باد

متن نوشته:

بوی برنج همه جا را برداشته بود . قفصه ها و کشو ها به نوبت باز و بسته می شدند . سلما با شتاب میان کابینت های آشپز خانه حرکت می کرد . جلوی اجاق ، با یک دست سر قابلمه را برداشته و با دست دیگرش محتوای آن را به هم می زد ، لوبیا ها شیرجه رفتند . سیب زمینی ها در روغن غلت می خوردند . مرغ داخل فر از ترس جزغاله شدن ، آهسته دور محور خود می چرخید . پرده دوباره به حرکت افتاد .《باز توئی وروجک ؟ امروز من از تو بیشتر احساس سبکی می کنم ، حالا میبینی!》
او فقط باد بود . به قول سلما : کارش وزیدن لابه لای ابر ها و خزیدن روی چمن ها و بازی کردن با پرده ها بود ! سلما تکانی به دست هایش داد و سمت پنجره ی کنار اجاق رفت . از آن همیشه به شقایق های همسایه ی جلویی نگاه می کرد .《من هم یک روز از این شقایق ها خواهم داشت . محسن به من قول داد از آنها برایم بخرد》. چشمانش غرق تماشا بودند که ناگهان شیء بزرگ و سنگینی پنجره را پوشاند . فرش همسایه بود .《باز که دارن فرش می شورند! این خانم خودش را با شستن و سابیدن می کشد! چه خبر است آخر ؟!》و پنجره را محکم بست . پرده به لرزه افتاد .
اگر از خورشیده خانم ، همسایه ی طبقه بالا متنفر نبود پس دست کم ازش خوشش نمی آمد . یک زمانی دغدغه اش پیدا کردن همسری مناسب برای محسن بود و وقتی به عقیده اش گمشده ی خود را یافت ، زمین و آسمان را به هم پیوند زد تا محسن راضی به ازدواج با آن دختر بشود . ولی محسن نشد که نشد . حالا که همسر محسن ، دختری غیر از برگزیده ی او بود ، هر جا می رفت حرف از بی کفایتی های سلما می زد .《همسر محسن خیلی اخم و تخم می کند . تازه زود هم به جوش می آید . محسنی که من می شناسم با زن های ترش رو نمی سازد . اگر به حرف من گوش می کرد و همان دختری را که برایش گیر آوردم می گرفت ؛ الآن برای خودش خوش بود》.
سپس امتیازات او را می شمارد .《اسمش چه بود ؟ آهان آناهیتا . دختر بگم چه دختری! تحصیل کرده ی لیسانسه ، خانواده ی پولدار ، دیگر این هم که یک دست گل تمام عیار بود . آن وقت این محسن رفت و دختر دایی شهرستانی اش را گرفت . نمی گویم محسن این گونه است ، نه . ولی بعضی مردها فقط دنبال زنی اند که شکمشان را پر کند》. به یاد آوردن این حرف ها خون را در رگ های سلما به جوش آورد . لب های لرزانش را گزید .《من اخم و تخم می کنم؟》. پیازی را برداشت .《من کی زود به جوش می آیم ؟》. در یک چشم به هم زدن سر پیاز جدا شد . 《چطور جرأت می کنی به من بگویی ترش رو؟》. صدای برخورد کارد با قیمه کش بلند شد .《می خواهی بگویی محسن شکمش را بیشتر از من دوست دارد؟!》. ولی نه! نباید به خاطر مسائل ساده خودش را ناراحت می کرد . قرار است امشب محسن از سفر کاری اش برگردد . باید وقتی او برمی گشت خوش رو و خندان باشد .
لبخند زورکی زد و دوباره رفت سمت اجاق . دوتا برگ بوی خشک را داخل سوپ انداخت و یک مشت ادویه نثار خورشت کرد . قابلمه ها بلق بلق می کردند . سبزیجات دوش گرفته را با بی رحمی کنار قیمه کش گذاشت . گوجه ها زیر دستش له شدند ، خیار عرض چند ثانیه سلاخی شد . تا چند ساعت مثل زنبور در آشپز خانه می چرخید . سرانجام با تاریک شدن هوا غذا نیز آماده شد . از آسمان باران می بارید و خورشیده خانم فرش هایش را جمع کرده بود . سلما با رضایت پیشبندش را بعد از مزه مزه کردن تمام صنف ها در آورد . چشمکی برای سالادش زد . به خیار و گوجه های آن “جواهرها” می گفت . میز غذا را با دقت چید . بشقاب هارا مانند ریل قطار پشت سر هم ردیف کرد . شام بالاخره آماده بود .
ولی از محسن خبری نشد . با او تماس گرفت ولی پاسخگو نبود . دیگر داشت نگران می شد .عرض اتاق را چند بار پیمود .《این مرد تا حالا کجا مانده؟》. نمی دانست “این مرد” چرا در چنین شرایطی دیر کرده است . در حالی که انگشت اشاره اش را در هوا تکان می داد ، چهار دیوار خانه را دور می زد . با خود محاسبه کرد :《 اگر سوار اتوبوس شده باشد و اتوبوس یک بار در راه ایست کند ؛ چهل دقیقه دیرتر می رسد》.
روبه دیوار کرد و به عقب برگشت .《اگر با ماشین دربست برگردد بستگی دارد در چند دقیقه چهار یا سه مسافر دیگر پیدا بشوند و اینکه ماشین تازه یا قراضه باشد . اخلاق راننده هم تاثیر دارد . اگر بحث سیاسی و اقتصادی راه بیندازد یا تلفن زیاد برایش بیاید ؛ حواسش پرت می شود و ممکن است تصادف کند!》. جیغ خفه ای کشید . ادامه داد :《ولی اگر سنش بالا باشد و در راه به رادیو و آهنگ سنتی گوش بدهد یا سیگار بکشد و خاطرات تعریف کند ؛ احتمالا راه را اشتباه می رود و گم می شوند!》. دوباره ایستاد و چرخی زد . باد با این داده ها و محاسبات گیج شده بود . برای پرتاب سکه دو احتمال بیشتر وجود ندارد . ولی برای دیر برگشتن هزار و یک احتمال هست که بجز یکی از آنها ، هزار تای دیگر وحشناک اند ! سلما با انگشت هایش کلنجار می رفت .
دیگر داشت دیر می شد . تصمیم گرفت تا محسن از راه می رسد خوردن غذا را شروع کند . بی حال پشت میز نشست . کمی غذا کشید و آنقدر آن را جوید که دیگر مطمئن نبود چه می خورد . آه بلندی از روی خشم کشید و مشتش را به میز کوبید .《هیچ توجهی به من ندارد!》. ران مرغ را از جا کند و گازش زد . مثل چوب سفت و خشک بود . آن را نجویده قورت داد . ابرو هایش در هم رفت . فکر کرد : 《نکند در راه اتفاقی برایش افتاده باشد؟》. ناگهان غذا در گلویش ایستاد . نفسش بند آمد . لیوان دوغ را قاپید و در چند ثانیه آن را ته کشید . لیوان با ضربه سرجایش برگشت . نفس زنان به صندلی تکیه داد و موهایش را چنگ زد .
چه اتفاقی افتاده است؟ چرا به این اندازه آشفته بود؟ مگر محسن نگفته بود نگران رفت و آمد هایش نباشد؟ نگفته بود کارش وادارش می کند گاهی به سفر برود؟ پس چرا در پریشانی دست و پا می زد؟ نگاهی دوباره به میز شام انداخت . مرغ بریان بی جان روی برنج افتاده بود . سیب زمینی ها مانند سرباز های تیر خورده روی هم ریخته بودند . غذا رفته رفته سرد می شد . گویی شام ، صحنه ی مانده از میدان جنگ یک شکست خورده بود .
سلما دیگر طاقت نداشت . بغضش ترکید . با غضه یک قاشق سالاد برداشت . جواهر ها زیر زبانش خورد شدند . قطره های اشک چهارتا چهارتا از صورتش سر می خوردند . غذا انگار داخل معده اش پرت می شد . آب بینی اش را با کناره ی آستینش مالید و بلند شد تا سفره را جمع کند . سپس ظرف هارا شست .《حق با اوست ، من اخمو ام》. دستمال را برداشت .《اعتراف می کنم که زود به جوش می آیم》. اشک روی بشقاب را خشک کرد .《ترش رو؟ نمی دانم . ولی باشد ، قبول . ترش رو هم هستم!》. بینی اش را بالا کشید .
《همه ی حرف های خورشیده خانم راست بود . نگاه کن من به کی می گفتم خودش را با کار می کشد ، خودم از صبح کار می کنم . ولی محسن… .》مکث کوتاهی کرد .《ولی محسن ، محسن ، به غذایی هم که درست می کنم اهمیت نمی دهد! اگر می داد برای شام خانه بود》. سرش را در همان دستمال فرو برد و آب بینی اش را پاک کرد . فین فین کنان ادامه داد :《اصلا من چرا درسم را ادامه ندادم؟ بهتر نبود درس می خواندم و مدرک می گرفتم به جای این دردسری؟ این چه گرفتاری ست که برای خودم درست کردم؟》.
باد چیزی نگفت . این اولین باری بود که محسن به سفر کاری می رفت و سلما دیر یا زود با این وضع کنار می آمد . یک ربع بعد بارش باران متوقف شد . ابر ها پراکنده شدند و ماه دوباره تابید . سلما چراغ هارا خاموش کرد ، پنجره را باز گذاشت و جسد بی رمقش را روی مبل انداخت . پرده شبح وار تکان می خورد . سایه ها کنج دیوار در کمین بودند . سکوت تاریک شب فریاد می کشید . بوی باران مانند روح خانه را تسخیر کرده بود . سلما شقیقه اش را ماساژ می داد :《چه خانه ی سوت و کوری!》.
در با صدای قیژ قیژ باز شد . محسن پشت آن ایستاده و کلید در دست داشت . موهای تیره اش روی پیشانی اش افتاده بودند .《سلما؟ بیداری؟ معذرت می خواهم سلما ، چند ساعت در ترافیک گیر کرده بودم . حسابی نگرانت کردم درسته ؟》. سلما ابروهایش را بالا انداخت و با لامبالاتی گفت :《نه! چه نگرانی ؟ خودت نگفتی ممکن دیر برسم ؟ خوب من هم خیلی “عادی” امروز را گذراندم!》. اگر باد چشم داشت الان از حدقه در آمده بود .
محسن در را بست .《فکر کردم منتظرم بودی اگر نه چرا تا حالا بیداری》. سلما گفت :《منتظر چی ؟ می خواستم در تنهایی کمی آرامش بگیرم که تو برگشتی . به هر حال خوش آمدی به خانه . خوب شد غذا را گرم نگه داشتم . برو و لباس هایت را عوض کن تا من سفره را آماده کنم》. محسن بی صدا رفت و برگشت . پاورچین پاورچین نزدیک میز آمد و از پشت یک شاخه شقایق داخل لیوان سلما گذاشت . گل از گل سلما شکفت .
گونه هایش هم رنگ شقایق شدند . قبل از اینکه بگوید :《 لازم نبود زحمت بکشی ، همین که سالم برگشتی خانه برایم کافی است》سه بار پلک زد . باد با شنیدن حرفش پقی زد زیر خنده . عادتش بود . همیشه به دروغ های سلما می خندید .《از آنها خوشت نیامد؟》. سلما جاخورد .《معلوم است که خوشم آمده ، کارت حرف نداشت!》.البته این را در ذهنش گفت و در عوض بریده بریده به بروز هیجانش اکتفا کرد .《چرا ، خیلی قشنگ اند . دستت درد نکند》.
محسن به سمت صندلی برگشت . نگاهش دستان سلما را هنگام کشیدن غذا دنبال کرد . ناگهان کنار صندلی ایستاد و با دلخوری گفت :《دوست ندارم ببینم با کار خودت را خسته کرده ای ، با یک عدسی ساده هم سیر می شدم》. سلما آهی کشید و لبخند زنان گفت :《امروز پنجشنبه بود ، با خودم گفتم حتما روزه گرفتی . برای همین خواستم غذا معمولی نباشد . البته انتظار نداشتم زود برگردی خودم قبلا شام خوردم!》. محسن جلوی خنده اش را گرفت . سری به نشانه ی تایید تکان داد و نشست . باد با خود گفت :《چه ثروت پربهایی ست به فکر هم بودن و چه دلنشین است محبت و همدلی!》.
سلما نمی دانست چه شده که در آن ساعت دیر شب با اشتها غذا می خورد . دیگر به دانسته ها و ندانسته های خورشیده خانم اهمیت نمی داد . میان صحبت هایش فقط حرف از “باد” بود . محسن هم اصلا به روی خودش نیاورد که خورشت آبکی و برنج بی نمک است ، با آب و تاب از دستپخت سلما تعریف می کرد . باد هرزگاهی می وزید و بوی گل و خاک و برنج را در هم می آمیخت . محسن نگاهی به صورت گل انداخته ی سلما کرد و پرسید :《فکر کنم زیاد تنها نبودی . این کیست که در نبود من دوست صمیمی ات شده؟》. سلما ریز ریز خندید . بازو اش را به سمت پرده که در هوا شناور بود باز کرد و پاسخ داد :《باد .. باد .. باد》.

 

ارسالی از: ولاء ن

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.