ستاره خاموش

متن نوشته:

مقدمه:

در زندگی منطق ساده ای وجود دارد، منطق ساده ای که مرگ، عشق، نفرت و قدرت را در خود جای میدهد. زندگیی که اگر با تمام وجود از لحظه لحظه های تلخ و شیرینش استفاده نکرده باشی، باعث میشود که ناگاه وقتی چشم باز کرده ی زمان به پایان رسیده باشد و عقربه ی ساعت زندگی ات به دقیقه های آخر اش رسیده باشد. وقتی چشم گشوده ای و به آخر داستان طولانی زندگی ات مینگری، متوجه انبوهی از احساسات زیبا و زشتی که درون تک تک خاطراتت وجود دارد میشوی. آن خاطرات را همانند دفتری بر دست میگیری و با انگشتان چروکیده و لرزانت آهسته آهسته برگه های سفید و سیاه را ورق میزنی. گاه اشک در چشمان خسته ات حلقه میزند، گاه طرح لبخند بر لبانت شکل میگیرد. نمیدانی کدام احساس واقعی است، اندوه زیادی که درون قلبت خاک شده است یا عشق غمناکی که در تک تک مویرگ های قلبت بافته شده است.

 

نگاهش به دور دست ها بود، دستان تیره و آفتاب سوخته اش زیر چانه اش جای گرفته بودند، بخار ملایم چای سیاه رنگ کنار دستش گاه بی گاه به سمت مسیر نگاهش می آمد، نبات طلایی رنگ با رگه های کوچک زعفران آرام آرام در گرمای خالص چایی آب می شدند و طعم دل انگیز خود را در عمق چایی فرو می بردند .
نگاهش خیره به دو ستاره ی کوچک و کم نوری بود که با تلاش زیاد در آسمان دودی تهران خودنمایی می کردند، زمان کمی برایشان باقی مانده بود، در آسمان سیاه تنها به نظر می رسیدند و گاه از غصه خود را پشت ابر های پفکی قایم می کردند. زن لبخند کم رنگی بر لب نشاند، نگاهش را از ستاره ها گرفت به وسایل خاک خورده آپارتمان دوخت. نه صدای خنده کودکی شنیده می شد و نه صدای آواز محلی مورد علاقه اسفندیار. هوای تازه خانه را پر نکرده بود و حتی عطر گل های نرگس در خانه نپیچیده بود. ایوان پر از گلی وجود نداشت و گربه های خسته ی که در ایوان لم بدهند و خود را برای پیرزن لوس کنند. در این آپارتمان کوچک هیچ گرمایی وجود نداشت.
———–
جیرجیرک روی درخت هر چند ثانیه یک بار صدای زیبا و کوتاهی درست می کرد و آواز پرندگان از روی شاخه ها به گوش میرسید، صداها در هم می آمیخت. هو هوی باد در میان برگ های درخت بید می پیچید، مرغ ها قد قد کنان دور تا دور حیاط مستطیلی شکل راه می رفتند و آواز خاصشان را به گوش همسایگان می رساندند. گربه ها در کنار حوض آبی نشسته بودند و با پنجه های کوچکشان با ماهی قرمز داخل حوض بازی می کردند.
شکوفه های درخت گیلاس به آرامی سقوط می کردند و بر روی آب زلال حوض به رقص می آمدند. مریم با سبدی پر از میوه در حیاط را باز کرد، لبخند بر لبانش نقس بسته بود و چشمانش برق خوشحالی داشت.
مریم: امیرجان مادر! امیر! کجایی بیا کمک!
پسر ۹ ساله ای مریم زیرکی تمام سرش را از راه پله زیرزمین درآورد و لبخندی زد
امیر: مامان برام لواشک خریدی؟
مریم خندید نفس خسته ای کشید سبد را بر زمین گذاشت و دستی بر کمر اش کشید.
مریم: بیا سیب ها را داخل حوض بنداز و مراقب هندونه ام باش و آروم بزار تو حوض که ماهی ها نترسن
امیر منتظر به مادرش نگاه کرد
مریم خندید: اگه کارتو خوب انجام بدی لواشکتو میدم
امیر شادی کنان به سمت سبد میوه رفت، از دو بند سبد گرفت و آن را بلند کرد، از سنگینی میوه ها اخم کوچکی کرد.
چیزی نگفت، لبخند بزرگ و مغرورانه ای بر لب نشوند تا نشان دهد که پسر قوی است.
امیر – هع! مامان به خاطر سبد به این سبکی کمر درد گرفتی؟ مثل اینکه چاره ی نیست باید من مرد خانواده بشم و ازت مراقبت میکنم.
مریم خندید چادر اش را زد زیر بغل و شلنگ را از گوشه حیاط برداشت.
مریم: بله بله شما قهرمان من هستید آقا امیر
امیر لبخند غرور آمیزش را بزرگ تر کرد، به سختی به سمت حوض رفت، گربه ها با دیدن امیر که هن هن کنان سبد را به طرف حوض می آورد از حوض فاصله گرفتند، امیر لبه های سبد را گرفت و سیب ها را داخل حوض ریخت و هندونه را بغل کرد و آرام داخل حوض گذاشت.
مریم: حالا شیر آب را باز کن تا به باغچه آب بدم.
امیر سریع به سمت شیر آب رفت و باز اش کرد.
مریم شلنگ آب را به سمت درخت گیلاس و بید گرفت و خاک تشنه اشان را سیراب کرد.
مریم: لواشکت تو کیف ام هست برو بردار
امیر با شادی رفت سمت کیف قهوه ی مادر و لواشکش را برداشت. به سمت ایوان رفت، دمپایی های آبی رنگ اش را درآورد و به سمت اتاق کوچکش رفت. لواشک را با احتیاط بین دفتر نقاشی هایش پنهان کرد. بعد از مطمئن شدن از اینکه کاملا پنهان شده بلند شد. لباس های خیس اش را عوض کرد.
با سرعت به سمت آشپزخانه رفت لیوان با طرح گل های قرمز برداشت، آبی درونش ریخت و با عجله به حیاط برگشت.
آفتاب با قدرت تمام می تابید و مریم با خوندن آواز محلی دلنشینی شکوفه های صورتی ریخته شده در حیاط را جارو میکرد. امیر دمپایی هایش را به پا کرد و به پیش مادرش رفت.
امیر: مامان برات آب خنک آوردم خستگی ات در بره
مریم از جارو کشیدن دست کشید، لیوان را از دست امیر گرفت و سر کشید.
مریم: اخیش جون تازه ی گرفتم.
خم شد و با محبت پیشونی امیر را بوسید. امیر لبخند قشنگی زد و گونه ای مادرش را بوسید.
با خوشحالی به سمت ظرف غذای مرغ و خروس ها رفت و شروع کرد به پاشیدن غذا برایشان.
امیر: مامان چرا حالا داریم خونه جمع می کنیم؟
مریم جارو کنار گذاشت و به سمت خانه رفت، لبخندی پر از شادی بر لبانش جا گرفته بود. چادرش را درآورد و بر روی میله های ایوان گذاشت.
مریم: بابات شب از ماموریت برمیگرده!
امیر دهنش باز ماند. چند دقیقه در شوک به مادرش که با خوشحالی داشت ایوان را جارو می کرد خیره شد. بعد از درک کردن ماجرا سریع ظرف دانه ها را سر جای اش گذاشت و به سمت خانه رفت و به سمت اتاقش دوید.
مریم با تعجب صدایش کرد
مریم: چیشد مادر؟
امیر با استرس دنبال کتابی در میان وسایل های انبوه کنار تختش میگشت.
امیر: بابا بهم ماموریت داده بود! یادم رفت تکمیلش کنم.
مریم خندید: پس سریع کامل کن تا تنبیه نشی!
———-
بوی چای دارچین فضای خانه را دربرگرفته بود. سیب های قرمز و آب دار در میان دیس از دور می درخشیدند. برش هندونه های قرمز با تخمه های کوچک سیاه و سفید درونش به زیبایی درون بشقاب چیده شده بودند. فرش دست بافت پهن شده در ایوان و میوه ها و خوراکی های بر رویش حسابی دلبری میکردند.
گل های نرگس و لاله در گلدان های زیبای سفید در کنار نرده های ایوان عطر دلپذیری را در کل حیاط پخش کرده بودند. سماور نزدیک به دیوار خانه بود و بخار داغ اش در هوا محو میشد. مرغ ها ساکت در خانه اشان بودن و جیرجیرک ها سمفونی زیبایی را می‌نواختند. گربه ها خسته از بازی با ماهی ها بر روی پله های ایوان دراز کشیده بودند. مریم بر روی پله ها نشسته بود و با ذوق به در خانه نگاه میکرد ، گربه خاکستری میو کنان به سمت پاهای مریم رفت و لم داد. مریم با محبت دستی بر سر گربه کشید شروع به نوازش آن کرد.
امیر با ابهت کنار میوه ها نشسته بود و کتاب قهوه ای رنگی در دستانش بود. سری چرخاند و به مادرش نگاه کرد که هنوز خیره به در بود، عشق در چشمان عسلی مریم برق میزد لبانش را سرخ کرده بود و گونه هایش را صورتی، صدای تق در به گوش مریم رسید. سریع بلند شد! گربه روی پاهایش سریع از ترس فرار کرد. چادری بر سرش انداخت و به سمت در دوید.
در را با شتاب باز کرد؛ با دیدنش لبخندی زد. دستش را گرفت و به داخل کشید. بغلش کرد و در گوشش زمزمه کرد.
مریم: خوش آمدی
اسفندیار شوهر مریم و پدر امیر لبخند بزرگی زد و دستان اش را به دور مریم پیچید. چند ثانیه طول نکشید تا به سمت امیر برود.
امیر: قربان ماموریت با موفقیت به پایان رسوندم
اسفندیار با عشق امیر را بغل میکند و با تمام وجود عطر پسرش را به ریه هایش میکشد.
دقیقه های کوتاهی صرف دلتنگی اسفندیار به خانواده اش شد، لبخند شادی به لب داشت و با ذوق به صحبت های امیر گوش میداد. مریم برایش چایی ریخت و جلویش ‌گذاشت. میوه ها را برایش پوست کند و جلوی دستش گذاشت.
با عشق به لبخند های اسفندیار خیره بود، خنده های بی صدا زیبایش برای مریم همانند نقاشی خدایان بود. با لبخند به پدر پسر خیره بود، به پسر عزیز اش که با هیجان برای پدرش داستان ماموریتش را تعریف میکرد.
اسفندیار به مریم اشاره ای کرد. مریم لبخندی زد و به آرامی بلند شد و به داخل خانه رفت از روی میز آبی رنگ و پر از نقاشی های امیر دفتر زرد رنگی همراه با چند تا خودکار برداشت. بر روی دفتر با خط بچگانه ی نوشته شده بود.
“دفتر من و بابا”
مریم دفتر را به اسفندیار داد، اسفندیار دفتر را باز کرد، برگه های دفتر پر بود از نوشته های اسفندیار و امیر، اسفندیار برگه خالی انتخاب کرد و با خط خوانا و زیبایی شروع کرد به نوشتن.
” از بابا به امیر: آقا امیر…مامان که اذیت نکردی؟ ”
امیر سریع خودکار دیگری برداشت و جلوی سوال اسفندیار نوشت.
” از امیر به بابا: نخیر جناب کاملا مراقب مامان بودم .بهشم خیلی کمک کردم. تازه یه بار برای ناهار من غذا گذشتم! ”
اسفندیار لبخندی زد و بحث را ادامه داد
” از بابا به امیر: که اینطور! حالا ناهار چی گذاشتی؟ ”
امیر با ذوق خنده ای مغرورانه ای کرد
“از امیر به بابا: تاس کباب! میدونستی خیلی آسونه بابا؟ فقط لازم بود سیب زمینی و هویج خرد کنم!”
اسفندیار خنده ای بی صدایی کرد و سر امیر را بوسه باران کرد. اسفندیار در زمان انقلاب توسط ساواکی ها دستگیر شد و حین شکنجه تار های صوتی خود را از دست داده است. اسفندیار جزو معلم های روشن فکری بود که در راه انقلاب کمک های زیادی کرد. دو سال از از پیروزی انقلاب گذشته است و اوضاع کشور هنور آرام نشده است و اسفندیار درگیر کار های سیاسی که بهش سپرده میشود.
مریم آهسته بلند شد و دستمال سفید و کاسه ای آب از آشپزخونه برداشت.
مریم: اسفندیار
اسفندیار با لبخند به طرف اش برگشت.
لب زد: جانم
مریم دستمال را به طرف اش گرفت: برات دستمال آوردم.
اسفندیار با ذوق پنهانی در چشمان اش بلند شد و به سمت مریم رفت. دستمال و کاسه آب را گرفت و به سمت نردهای ایوان رفت. نشست روی زمین و با دستمال با لطافت تمام برگ های سبز گل ها را دستمال کشید.
امیر بلند شد و به پیش مریم رفت، سمت گوشش خم شد و در گوشش آهسته زمزمه کرد
امیر: بریم غذا بزاریم؟ من میخوام با غذام بابا غافلگیر کنم!
مریم لبخندی زد و همراه با امیر به آشپزخانه رفتند. اسفندیار با دقت تمام برگ ها را نوازش میکرد و با احتیاط تمیزشان میکرد.

***

امیر با خستگی بر روی پتو دراز کشید. دستانش تیر میکشیدند و سنگینی بدی روی کمرش داشت. مریم با دست پر به ایوان آمد. امیر سریع زبانش را بیرون آورد و خودش را مردن زد. اسفندیار بی صدا خندید و دستی به موهای امیر کشید.
مریم سینی کیک و بیسکویت را بر زمین گذاشت و در نزدیکی امیر نشست.
لبخندی زد و موهای بهم ریخته امیر را نوازش کرد.
مریم: اوه انگاری یکی اینجا از شدت درس خوندن غش کرده. حیف براش کیک شکلاتی درست کرده بودم.
امیر یک چشم خود را باز کرد و با دماغ خود سریع چک کرد. تا بوی گرم و لذیذ شکلات را احساس کرد به سختی بلند شد و غر غر کنان به سمت مریم رفت، سرش را روی پاهایش گذاشت و دراز کشید.
امیر: مامان ریاضی خیلی سخته! بابام سوالای سخت سخت میده!
مریم ارام خندید و پیشانی امیر را بوسید. امیر چشم بسته کیکی برداشت و دهنش گذاشت.
اسفندیار بلند شد و داخل خانه رفت. از روی طاقچه رادیو اش را برداشت به ایوان برگشت، کنار مریم نشست و رادیو را بر روی برنامه مورد علاقه اش متوقف کرد. اهنگ محلی زیبایی شمالی از رادیو شروع به پخش شد. امیر لبخندی زد و شروع کرد با هم خوانی با موسیقی. اسفندیار و مریم با اشتیاق به خوندن پسر اشان نگاه میکردند.
صدای زنگ خانه کنسرت جذاب امیر را قطع کرد. امیر بلند شد و با پوشیدن دمپایی های آبی اش به سمت در سبز رنگ خانه رفت. با باز شدن در حسین با عجله دست امیر را گرفت و با صدای نسبتا بلندی شروع به حرف زدن کرد.
حسین: امیر مصطفی تو دردسر افتاده!
امیر: چرا چیشده؟
حسین: فردا امتحان ریاضی داره!
امیر با شنیدن حرف حسین قه قه بلندی زد
امیر: خب وقتی امتحان داره بشینه بخونه
حسین عصبی اروم زد تو شکم امیر
حسین: جنابعالی نابغه هستی ریاضی بیست میگیری همیشه خدا! ما که از این استعدادا نداریم.
امیر اخمی کرد. سینه اش را سپر کرد و ابروی بالا انداخت.
امیر: وقتی بهم میگی استعداد دارم و نابغه ام انگار داری میگی خودم تلاشی نکردم
مریم و اسفندیار با شنیدن حرف بزرگانه امیر ریز خندیدند و از دور قربون صدقه اش رفتند.
حسین با پشیمونی به پاهایش نگاه کرد
حسین: ببخشید! حالا میتونی کمک کنی؟
امیر به مادر و پدرش نگاه کرد.
امیر: مامان میتونم برم باهاش ریاضی کار کنم؟
مریم لبخندی زد: برو عزیزم
مدتی نگذشت که آماده شد و به بیرون رفت.

***

اعظم : مریم…حال اسفندیار خوبه؟
مریم لبخندی زد: البته که خوبه
اعظم خم شد و دسته ی جعفری جدا کرد و جلوی دست اش گذاشت.
اعظم: نه اخه سر اینکه دیگه نمیتونه درس بده گفتم. اسفندیار عاشق تدریسه. از بچگی خیلی میگفت از اینکه میخواد معلم بشه.
مریم لبخند زیبایی بر لب نشاند با یادآوری از ذوق و اشتیاقی که اسفندیار برای اش از کار تعریف میکرد.
مریم: انگاری یه مدرسه خصوصی برای معلولان که تازه داره باز بشه میخواد اسفندیار استخدام کنه!
دستان اعظم ایستاد و جعفری ها را را بر روی چادر آبی پهن شده بر زمین رها کرد. به سمت مریم رفت و به آغوشش کشید.
مریم لبخندی زد: ممنونم از حمایتت اعظم
اعظم با بغض سری تکون داد و ساکت به پاک کردن سبزی ها ادامه داد. هوای تابستانی کم کم درحال محو شدن بود و میشد سوز سرد پاییز را حس کرد. ماه ها میگذشتند و مردم با بدی و خوبی زندگی کنار می آمدند. مریم امیر را اماده مدرسه کرده و بود و با عشق شب ها بیدار میماند و شال گردن می بافت. حال هوای گرم تابستان و اتفاقات زیبا و خاطره انگیزی که درونش اتفاق افتاد بهترین تابستان زندگی مریم بود.
ماه شهریور بود و ماه مدرسه نزدیک بود. امیر خیلی برای سال تحصیلی جدید اش ذوق داشت. شب ها بیدار میماند و در کنار مریم میخوابید و خیال پردازی های اش را تعریف میکرد. میگفت میخواهد روش جدیدی که اسفندیار بهش یاد داده است را به معلم نشون دهد. میگفت قصد دارد دوست های جدید پیدا کند و سعی کنی کسی را ناراحت نکند. نقشه های زیادی کشیده بود و برای تک تک کار های اش برنامه داشت. بعضی وقتا اینقدر ذوق زده میشد که نمیدانست چگونه انرژی خود را خالی کند.
اسفندیار از طرفی زیاد سر اش شلوغ بود. سرش شلوغ کار های ادرای بود. تازگی ها از طرف مرز مشکلاتی پیش اومده بود و او مجبور بود پیگیری کند. بیشتر از همه او هیجان داشت تا سال جدید بیاید و به مدرسه برود و تدریس کند.
هر نصفه شب بیدار میماندند. در ایوان دراز میکشیدند و به سقف سیاه دنیا نگاه میکردند. گاه از آرزوهای کوچکاش میگفتند و گاهی از خاطرات بامزه ی گذشته! آخر هفته ها پارچه ی سفیدی داخل حیاط پهن میکردند و هرکس نقاشی مخصوص خود را میکشید. امیر خود را میکشید که لباس سفید و کلاه سفیدی بر تن دارد. سوار هواپیما و خلبان اش است. اسفندیار خودش را در کلاس درس میکشید وقتی دارد به کودکان درس میدهد. هر دفعه نقاشی ها فرق میکرد. گاهی درمورد غذای مورد علاقه اشان بود. گاهی درمورد اتفاقاتی که افتاده بود. مریم فرق داشت هر هفته هر پنچشنبه گوشه ی پارچه خودش را میکشید. امیر را که بر روی پاهای اش نشسته است و اسفندیار که کنارش است. همیشه نقاشی اش آن بود و انگار تنها آرزویش ابدی بودن این مثلث سه نفره بود.
اعظم دوست بچگی اسفندیار بود و از قدیم در محله بود. اعظم مریم با شوخی و خنده مشغول پاک کردن سبزی ها بودند. اعظم سبزی زیاد خریده بود و مریم را دعوت کرد تا برای پاک کردن کمک کند و خودش کمی سبزی بگیرد. اخر هفته بود و مریم داشت به برنامه نقاشی شب فکر میکرد و اینکه برای شام قرمه سبزی با سبزی های تازه درست کند. برنامه های کوتاه برای لحظه های کوتاه آینده میکشیدند، بی خبر از طوفانی که قلم زندگی را میدزد و بی رحمانه بوم درخشان و سبز رنگ زندگی را تبدیل به سیاهی خالص میکند.
صدای مخوف و بلندی سکوت آرامش بخش را میشکند. صدای انفجار و دود عظیمی که آسمان آبی را در خود میبلعد. اعظم و مریم خانم با وحشت برخاستند. صدا اینقدر وحشتناک بود که پرندگان، آسمان را در بر گرفته بودند و با وحشت در آسمان خاکستری پرواز میکردند. کم کم میشد صدای جیغ و زجه را از خیابون ها شنید. زجه وحشتانک زنی که اسم پسرش را فریاد میزد و کودکی که با فریاد مادرش را صدا میزد.
مریم با وحشت چادری بر سرش انداخت و به کوچه دوید. اعظم صدایش میکرد و هشدار از خطر میگفت اما نگاه مریم خیره بود به دود عظیمی که نزدیک خانه اش را فرا گرفته بود. از کوچه ها رد میشد و میتوانست دریایی خون را ببنید. کودکی که با بدنی پر از ترکش بر کف زمین دراز به دراز بود و خون از تک تک زخم های کوچک بزرگ اش جاری، پدری دختر اش که غرق در خون بود به آغوش گرفته بود و بی توجه به دنیا زجه ی از غم میزد. خون قرمز رنگ بر کف پای های مریم جا کرده بودند و اون بی توجه فقط به طرف خانه میرفت.
همه جا را دود فرا گرفته بود و سخت میشد نفس کشید. دیوار خانه های زیادی ریخته بودند و خانه های زیادی از بین رفته بودند! ویران شده بودند! بعضی از خانه آتیش گرفته بود و میشد صدای جیغ و زجه را از داخشان شنید.
گویا دروازه های جهنم باز شده اند و شیاطین بر زمین قدم گذاشته اند. شیاطینی که آسمان آبی تابستان را خاکستری کردند، خانه ها را ویران و حتی توپ کودکان را غرق در خون کرده اند.
بمب های کوچک همانند شیاطین بر سر مردم فرو می آمدند، برای اشان مهم نبود جان چه کسی را بگیرند. دختر کوچکی که از ترس بر روی زمین نشسته است و همانند پرنده ای ترسیده به خود میلزرد و می گرید یا پیرمردی که با قلب خسته و نگاه ناامید به خون پاشیده بر زمین خیره است.
غم، درد، زجر، تنهایی، سیاهی، ناامیدی و مرگ به رنگ خونین بر نقاشی های روی دیوار ترسیم شده اند. خیابان های تهران بوم های نقاشی بر روی دیوار اند و انسان های دیوانه خیره به دیوار هستند و جنون وار به زیبایی و پیچیدگی مرگ میخندند. پسری که پدر غرق در خون خود را بغل کرد و سعی در نجات اش دارد همانند یک صحنه عادی برای مردمان پشت بوم نقاشی است. خون آلود بودن عروسک خرسی، زجه های مادرانی که تن بی جان کودک خود را بغل کرده اند قلب اشان را به لرزه نمی آورد. تنها لبخند میزدند و به رقص مرگ در تهران چشم دوخته اند.
نفس نفس میزد. چشمانش به خاطر دود غلیظ تار شده بودند و کف پاهای اش زخمی اما همچنان به دویدن ادامه میداد. دود خاکستری زیاد تر شد و تمام کوچه را در بر گرفت، مریم چادر اش بر روی دهنش گرفت و به داخل دود دوید. به سختی به دنبال شان بود. دنبال خانه یا خود اسفندیار و امیر! فقط دیدنشان و مطمئن شدن از سلامت اشان؛ در قلب اش فقط یک چیز احساس میکرد. ترس بی نهایتی از اینکه دیگر نتواند چشمان زیبا اشان را ببیند. صدای زیبای امیر، لبخند پر مهر اسفندیار و بحث های کوچکی که با شور و اشتیاق در آن شرکت میکردند. نفس اش بند آمده بود نمی توانست درست نفس بکشد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. نمیدانست به خاطر دود غلیظ است یا اندوه سیاهی که همانند هیولایی تمام پروانه های امید درون قلب اش را میخورد.
مریم دیگر توان ایستادن نداشت. زانو های اش میلرزید و دیگر نمیتوانست به راحتی نفس بکشد. با همان پاهای لرزان و نفس گرفته اسم امیر را فریاد میزد و هنوز به دنبال رشته ای سفید نور بود. نور کوچکی که در حال فرار و به دستان سرد مریم نزدیک نمیشد.
پاهای مریم کم آوردند. خالی شدند و مریم بر زمین سقوط کرد. دستانش زخم شدند و زانو های اش خونی، دستانش را مشت کرد و به زمین زد. اشک میریخت و اسم تنها عزیزان زندگی اش را فریاد میزد. گویا پوسته خالی از امید شده باشد. چشمانش خالی از درخشش زندگی بود. لبانش خشک و گونه های اش سیاه از اشک های که با دود سیاه آسمان مخلوط شده بود. خسته بود. قلب اش درد میکرد و ذهنش همانند تخته سیاه اسفندیار خالی و سیاه بود. نفس کشیدن یاد اش رفته بود و قلب اش کم کم تپش کردن را فراموش کرد.
شیاطینی که آسمان را خاکستری کرده بودند آرام آرام حرکت کردند و از دید نگاه ها دور شدند. چنان عذای خونین خیابان ها را دربرگرفته بود که دیگر هیچکس نای زجه زدن نداشت. هر کسی گوشه ی با عزیز جان داده ی نشسته بود و بی صدا اشک میریخت.
خورشید آرام دود های سیاه را کنار زد و ابر های پفکی خودش را دور تا دور آسمان فرستاد. ابر ها از غم جان دادگان فریادی زدند و شستن روز خونین تهران را آغاز کردند. ماشین های سفید قرمز از راه میرسیدند و به داد آنان که غرق در خون بودند و با آخرین نفس ها میجنگیدند رفتند. قطره های باران دود غلیظ را کم کم از بین برد و آسمان آبی به سختی نجات پیدا کرد.
مریم با همون نگاه پوچ خالی که خیره به زمین بود، با همان چادر پاره شده و زانو های زخمی منتظر دستی بود که به سمت اش دراز شود و به او وعده ای امید دهد. بعد از مدتی متوجه نبود دود شد. ذره ای امید در چشمانش جوشید. دست به زمین گرفت و از جای برخیزید. سر بلند کرد که به دنبال خانه نقلی و عزیزان داخل اش برود. اما دنیا در آن زمان زیادی برای مریم بی رحم بود. خانه نقلی و زیبا اش درست رو به روی اش بود. همان خانه با درخت بید و گیلاس اش، حوض آبی رنگ اش، مرغ های بازیگوش و پرنده های که هر صبح مهمان اشان میشدند. گل های نرگس و لاله ی بر روی ایوان و گربه های تنبلی که بر روی ایوان خوابیده بودند.
از آن بهشت کوچک مریم تنها آواره ای مانده بود. آجر های کوچک و بزرگ و گلدان های که شکسته! درختی که نصفه قطع شده بود، مرغان خونین و حوضی که ترک بزرگی وسط اش داشت. مریم مات خیره صحنه ی رو به رو اش بود. نمیدانست باید چه کند. گریه؟ فریاد؟ زجه؟ خودزنی؟ چه کند؟
دستی به چشمانش کشید و نزدیک جهنمی شد که زمانی بهشت بود. هر چه جلوتو تر میرفت خاطره ها بیشتر میشدند. دل اش را آتیش میزدند و چشمانش را قرمز تر!
به نزدیکی ایوان رسید. با نگاهش هنوز به جستجو امید کوچکی بود. اما انگار الهه امید از مریم چشم چرخانده. مردی با بدن خونی و پر از زخم های که توسط ترکش های کوچک ایجاد شده بود در گوشه ایوان نشسته بود و در بغلش از کودکی ۹ ساله محافظت میکرد. جوری به آغوش اش کشیده بود که هیچ گونه آسیبی به کودک اش نرسد اما افسوس ترکش ها زیادی قوی تر از بدن ضعیف مرد بودند. رنگ های قرمز تمام بدنشان را در برگفته و چشمانشان سرد و تو خالی اند.
مریم آرام خندید به نزدیکی اشان رفت.
مریم: ترسوندید منو! کجا بودید؟ میدونید چقدر دنبالتون گشتم. بیرون یه وضعی عه خوب شد شما دوتا حالتون خوبه!
مریم بی اعتنا به رنگ قرمز بود. رنگ قرمزی که تمام ایوان را فرا گرفته بود. حرف میزد و با لبخند داستان زمانی که با اعظم گذراند تعریف میکرد.
نزدیک تر رفت و دست اش را بر گونه ای امیر گذاشت
مریم: چه همو بغل کردن! زود پاشید بریم داخل اینجا سرده سرما میخورید!
لبخندی زد و گونه خونی امیر را نوازش کرد
مریم: امیر جان بلند شو دیگه! تکالیف تابستونی ات تموم شد؟ دیر نشه؟
سکوتی که در جواب مریم بود زیادی درد داشت. مریم با تمام وجود در حال انکار بود. گویا ایمان داشت که اگر انکار کند شاید بتواند چشمان زیبایی امیر و لبخند گرم اسفندیار را ببیند.
بار ها اسمشان را صدا زد با لحن متفاوت تن بلند اما هرگز جوابی نشنید.
لبخند به آرامی از روی لب هایش محو شد. لبانش لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد.
دیگر توانایی دروغ گفتن به خود اش را نداشت. قلب اش توانایی تحمل این همه درد و غم را نداشت.
چشمانش را بست و سر به زمین گذاشت. گریه کرد. زجه زد. اشک ریخت. صورتش را چنگ زد. فریاد زد. اسم خدا را بارها بر زبان آورد اما هیچکدام نمیتوانست مرده را به زندگی برگرداند.

***

زمان میگذرد اما زخم ها التیام پیدا نمیکنند. فقط چرکی تر میشوند و درد را بیشتر میکنند. گاه میخندی و میگذری اما این کار از پس هرکسی برنمی آید. خندیدن و گذشتند موهبتی است که هرکسی ندارد.
بوی خون کل راهروی را گرفته بود. دیوار ها دیگر سفید نبودند و طرح قرمز مرگ بر رویشان کشیده شده بود. نفس سرد عزرائیل در کنار گوشت حس میشد و ساعت مچی که در دستانش بود و لحظه های آخرت را میشمرد.
کودک، پیر، جوان، دختر و پسر فرقی نداشت. در هر گوشه ی شخصی نشسته بود و با اخرین نفس از عزرائیل فرار میکرد. لب های زیادی خشک بودند و لباس های زیادی پاره و خونی! ملافه ی سفید بر روی جنازه های کنار دیوار ترس را در دل ها می‌انداخت و زمزمه های ناامیدی کنار گوش ات که میگفت تو و عزیزت بعدی هستید.
مریم بر گوشه ای نشسته بود. زانوان اش خونی بود و دستانش زخم. چادر رنگی اش قرمز شده بود . صورت اش زخم های زیادی داشت. از همه جا بدتر چشمان اش بود. خالی! همانند پوسته خالی گرد! نه امید نه عشق! نه لبخندی بر لب داشت و نه اشکی بر گونه! فقط به گوشه ای خیره بود و ثانیه ها را میگذراند.
زن جوانی هراسان و با گونه های خیس از اشک به مریم نزدیک شد. سر مریم را به آغوش کشید و زجه ای از درد زد. سکوت بیمارستان با زجه های اش نمی شکست. فقط به سمفونی غم انگیز مردگان اضافه میشد.
زن جوان فاطمه نام داشت و با نگرانی دست به صورت مریم میکشید. خواهر کوچک تر مریم بود.
مریم خیره به صورت فاطمه شد. گریه نکرد با دیدن نگاه دلسوز خواهر اش! فقط لب زد و از جا بلند شد.
مریم: بریم
فاطمه زیر شانه ای مریم را گرفت و سعی کرد وزن سنگین غم و اندوه اش را کمی سبک کند
فاطمه: جسد…جسد اسنفدیار و امیر چی؟
بغض گلوی اش را گرفت ولی چاره ی جز پرسیدن نداشت. مریم ساکت خود را از فاطمه جدا کرد و به سمت خروجی رفت.
مریم: گریه بر سر مرده زنده اشون نمیکنه. زجه زدن بر سرشون برشون نمیگردونه! خدا خدا کردن چشماشون باز نمیکنه. هر کاری کنی چشم های سردشون دیگه گرما نمیگیره. باور کن امتحان کردم.
زمان سریع گذشت. نمیشد فهمید مردم کی بر سر خاک عزیزان اشان رفتند. کی با نبود پر درد عزیزانشان کنار آمدند. هیچکس گذر زمان را متوجه نشد. تنها ۸ سال درد راه فهمیدند. ۸ سال زجر! ۸ سال خون و خونریزی!
بعد از پایان جنگ فاطمه برای مریم ساختمان کوچکی اجاره کرد. مریم تنها به داخل خانه رفت و سال های زیادی را در تنهایی به سر برد. به یاد خانه ی کوچک و بهشت مانند خودش، اسفندیار مهربانش و پسر زیبایی اش. نمیدانست بر چه چیزی زنده بماند. دلیل اش برای ادامه دادن را پیدا نمیکرد. فقط زندگی کرد و ادامه داد.

***
فضای آپارتمان آرام بود. غبار تلخ و غم انگیزی در گوشه به گوشه خانه اش بود. دستانش میلرزید و گاه اشک کوچکی بر گونه اش سرازیر میشد. هنوز خیره به آن دوتا ستاره کم نور بود. بخار چایی نبات دیگر نای بلند شدن نداشت. سرمای شب پاییزی گرمای اش را ربوده بود. پیرزن لیوان را برداشت و انگشتان کشیده و چروک اش را به دور لیوان پیچید. خیره به دو ستاره خود بود. همان دو ستاره ی که در طول ۲۰ سال همدم اش بودند.
حرف زده بود. درد دل کرده بود و گاه در بستر شب معصومانه اشک ریخته و تقضای کمک کرده است.
هیولایی ناامیدی همیشه در گوشه خانه اش نشسته بود. خیره به پیرزن و درحال جویدن ناخون های بلند و سیاه اش بود. گاه بلند میشد به نزدیکی پیرزن میرفت سمت گوش اش خم میشد و با صدای خش دار و گرفته اش زمزمه های ناامیدی را برایش میخواند. اسم اش را صدا میزد و داستان های تلخ گذشته را برای اش میخواند. داستان آن روز خونین را میگفت. داستان همان دستان خونین و آجر های شکسته. داستان حوض شکسته آبی و گل های نرگس له شده. داستان روزی که مریم تمام زندگی اش بر جلوی چشمانش خونین و سیاه شد.
هیولا زیادی ترسناک بود. مریم وقتی به او نگاه میکرد زجر های زیادی را میدید. زنی که گوشه ی زجه میزند. چنگ های خونین بر صورت اش. اشک های سیاهی که گونه های اش را فرا گرفته بود. اون هیولا همان انبوه ناامیدی و تنهایی مریم بود که در گوشه ی قلب اش جمع شده بود.
مریم هنوز خیره به ستاره ها بود. با عشق نگاهشان میکرد و لبخند کوچکی بر لب میشاند.
دستان مریم دیگر توانایی نگه داشتن لیوان را نداشت. کم کم انگشتان اش شل شدند و لیوان به آرامی بر روی زمین سقوط کرد. مریم واکنشی به صدا نداد. تنها خیره به دو ستاره بود.
دستان اش بی حرکت بودند. بخار گرم نفس اش دیده نمیشد. حتی سینه اش تکان نمیخورد…انگار دیگر نفس نمیکشید. چشمان اش باز بود و خیره به ستاره ها، چشمان اش خالی از درخشش زندگی بودند و پوست اش بر زیر نور ماه میدرخشید.
کم کم در میان بستر سیاه آسمان یک ستاره ی کوچک و درخشان اضافه شد. درست در کنار دو ستاره ای دیگر! سه ستاره در کنار هم بودند. میدرخشیدند و از آن بالا به زیبایی شهر نگاه میکردند.
شهر با نور های کوچک و بزرگ اش در سیاهی شب میدرخشید. صدای ماشین ها. انسان ها. خنده ها. گریه ها. همه همانند سمفونی زیبایی در کنار هم معنی میدادند. سمفونی زیبایی که نشان دهنده ی جریان زندگی در دنیا بود. سمفونی که نشان میداد زندگی هنوز ادامه دارد. امید هست. حتی با وجود درد ها و از دست رفتگان هنوز امید هست. هنوز در گوشه ای قلب همه انسان ها نور کوچک امید هست. چشمک میزند. کم سو میشود اما هرگز از بین نمیرود. گاه سخت به دستت میرسد، گاه فرار میکند. اما در آخر همیشه به آغوشت برمی‌گردد.

 

ارسالی از: پرستو حسنی پاکروش

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۲ نظرات

  1. پری می گوید:
    ۲۱ آذر ۱۴۰۰

    سلام
    ببخشید لیست برنده ها کی اعلام میکنید؟

    پاسخ
    • داستان نویس نوجوان می گوید:
      ۳۰ آذر ۱۴۰۰

      سلام، وقتتون بخیر
      ۳۰ آذر (شب یلدا) ساعت ۱۹ اعلام میشه. 😊

      پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.