شاهین

متن نوشته:

-هوشنگ!بسه دیگه…اونقدر اون زبون بسته رو اذیت نکن…

همانطور که دارم با چوب دنبال شاهین میکنم میگویم:«مامان!کاریش ندارم که،فقط دارم برای مسابقه آمادهاش می کنم.تازه اینکه زبون بسته نیس…از صبح تا شب داره صدا میکنه.»

دست از جارو کشیدن برمیدارد.کمر صاف میکند و میگوید:«بخدا آخر آه این حیوونکی دامنمون رو میگیره..» کمی مکث میکند و میگوید:«شایدم دامنمون رو گرفته.»و بعد به کارش ادامه میدهد.وسط حیاط می ایستم و میگویم:«منظورت چیه مامان؟نکنه میخوای مریضی بابا رو هم تقصیر من بذاری؟»

حرفی نمی زند.جارو را گوشه‌ی حیاط میگذارد و به داخل میرود.ادامه میدهم:«چی شد مامان؟نکنه بازم قهر کردی؟!آخه قربون اون قهر و آشتی‌هات برم…چرا اینقدر سر ناسازگاری داری؟!اگه بذاری تو مسابقه شرکت کنم اونم با همین خروس لاغرمردنی…۴میلیون رو شاخمه.»

مامان در چهارچوب در می ایستد و میگوید:«آره!که بذارم دستی دستی آینده‌ت رو نابود کنی.»از تعجب دهانم باز می ماند.چشم‌هایم را درشت میکنم و میگویم:«آخه!چجوری من میتونم با یه مسابقه خودم رو بدبخت کنم؟»ابرو در هم میکشد و میگوید:«واقعاً نمیدونی یا خودت رو زدی به اون راه؟صدبار بهت گفتم بازم بهت میگم.دلم نمیخواد یه پسر خروس باز داشته باشم.بجای این کارات برو سر درس و مشقت تا به یه جایی برسی.»پوزخندی میزنم و میگویم:«آره!مثل نیلو…»

مامان یک دفعه می آید توی دلم و میگوید:«یه بار دیگه ببینم خواهر بزرگتر از خودت رو مسخره کنی من میدونم و تو»من هم دستی پس سرم میکشم و میگویم:«خب!راست میگم دیگه….دوازده سال درس خووند،آخرشم پشت کنکوری شد…تازه منم از درس خوندن خوشم نمیاد.» مامان پشت به من میکند و میگوید:«اگه میخوای شرکت کني،شرکت کن….ولی دیگه حق حرف زدن با من رو نداری…»بعد چادر گلدار خاکستری‌اش را دور کمش سفت میکند و میرود داخل.

شاهین آهی سوزناک میکشد و می‌آید کنار پایم ایستد.نگاهی به او میکنم.پرهای سفیدش دیگر آن سفیدی سابق را ندارند.پرهایش الان بیشتر شبیه دندانهای جرم گرفته و مسواک نزده من هستند.بیچاره این چند روز خیلی اذیتش کردم؛چقدر باهم برای مسابقه تمرین کردیم ولی چه فایده ،دیگر نمیتوانیم در مسابقه شرکت کنیم.روی پاهایم مینشینم و کمی از نزدیک نگاهش میکنم.با دو دستم میگیرمش و به او میگویم:«چیه؟…تو هم مثل من ناراحتی؟…»سرش را کمی کج میکند و به طور بامزه‌ای با چشم‌های نارنجی رنگش نگاهم میکند:«خودت که شاهد بودی….من همۀ تلاشم رو کردم ولی دیدی که…نشد که بشه»

به پاهای لاغرمردنیش نگاه میکنم و میگذارمش زمین.باز آهی میکشد.میگویم:«دیگه من باید برم…شاید حق با مامان باشه….برم سراغ درس و مشقم بهتره»

*                                                                *                                                        *

موکت زبر اتاق بدجوری شکمم را میخاراند.مثل ریش‌های پدربزرگ،هر بار که لپم را ماچ میکند.این خودکار هم انگار مثل من بی حال است و حال نوشتن ندارد.این ساعت هم که یک بند تیک تاک میکند…شیطونه میگه…لعنت خدا بر دل سیاه شیطون.برمیگردم و به ساعت نگاه میکنم.لامصب انگار این هم با ما شوخیش گرفته.از اون موقع تا حالا یک ذره هم عقربه‌هایش جابه‌جا نشده‌اند.

جیرجیر در اتاق حواسم را به خودش جمع میکند.نور زرد بیرون بدجور چشم‌هایم را اذیت میکند.مامان است.با یک سینی در دست‌هایش.باید محلش نگذارم.هرچه نباشد ما باهم قهریم.پس سرم را میبرم در کتاب و دفتر.مامان میگوید:«حداقل لامپ‌ها رو روشن کن تا یه چیزی ببینی.»لامپ‌ها را روشن میکند و می‌آید کنارم می‌نشیند.سینی را هم میگذارد بغل دستم و میگوید:«بخور مادر!بخور تا قوت بگیری!»باز هم محلش نمیگذارم.شاید بگویید که آدم با مادرش قهر نمیکند فلان است فیسال است ولی خب من،منم نه شما.مامان ادامه میدهد:«الان مثلاً با من قهری؟»بله قهرم خوبش هم قهرم.البته این رو در دلم میگویم.میگوید:«آخه یه پسر خوب که با مادرش قهر نمیکنه.»ولی من قهرمیکنم.باز به خودم میگویم.ادامه میدهد:«نکنه بابت اون قضیه قهری؟»خندهای مصنوعی میکند:«بابا!اون موقع من خلقم تنگ بود،اعصابم خرد بود یه چیزی گفتم…وگرنه…»سریع نگذاشته نبرداشته میپرم وسط حرفش و میگویم:«وگرنه چی؟»یکه میخورد و میگوید:«چی شد یه دفعه؟جن گازت گرفت؟»

-مامان!دیگه اذیت نکن….بقیهاش رو بگو.چی میخواستی بگی؟

-هیچی بابا!میخواستم بگم نظر من مثبته…

از خوشحالی میپرم هوا .مثل شادی پس از گل‌هایی که در زنگ ورزش میزنم.مامان انگشتش را میگذارد جلو دهان غنچه شده‌اش و میگوید:«هیس…اینقدر صدا نکن.هنوز حرفم تموم نشده…فقط یه شرط داره.»اینقدر جوگیر شده‌ام که نفهمیدم چی شد که میگویم:«چشم بسته قبوله.»

-فقط باید هر روز ۲ ساعت اونم زیر نظر من با آبجی‌ت درس کارکنی.

-هی!آدم و برق بگیره ولی جو نگیره…

خنده‌ای میکند.

-خب!حالا دیگه درست رو بخوون…این میوه‌ها رو هم بخور…یه وقتی یادت نره خراب شن

-نه بابا!خیالت راحت…

-خب!پس من برم…

در اتاق را باز میکند که برود که یک دفعه چیزی یادم می‌آید.مثل قرقی میروم جلویش و در را میبندم و میگویم:«فقط یه لحظه صبر کن…»

-چی شد باز؟

-هیچی فقط میخواستم بگم فردا که من میرم مدرسه وقت نمیکنم…اگه میشه شما برید قصابی حیدر قصاب ازش یک استکان خون بگیرین

-خون! برا چی؟

-هیچی میخوام بدم به شاهین تا بخوره…. وحشی بشه  تا تو مسابقه چشم خروسای دیگه رو از کاسه در بیاره

لب میگزد.

-وا!نبینم از این کارا بکنی؟میخوای حیوون زبون بسته رو نجسی بدی تا تو مسابقه برنده شی…

-خب!اینکه چیزی نیس

-ببین هوشنگ!کاری نکن که منصرف بشم…

-باشه!باشه…خب بهش خون نمیدم….بهش تقویتی که میتونم بدم؟؟

-هر چی میخوای بهش بدی بده،ولی نجس خورش نکن…

بعد در را باز میکند که برود بیرون ولی یک لحظه در چهارچوب در می‌ایستد،برمیگردد و میگوید:«فقط یه وقت چیزی بهش ندی بمیره.»

-باشه…

و میرود.تا حالا کسی اینطور مامانی داشته؟مثل مامان من قشنگ و مهربون؟

*                                                               *                                                                *

-خب!بذار ببینم….سینهاش که مثل بادکنک تو خالیه….رون پاهاشم که اندازه پا مورچه است….نوکشم که انگار چیدن….بال‌هاشم که اینقدر ضعیفه که مثل کاغذ پاره میشه….اونقدرم سبکه که با یه انگشتم میشه بلندش کرد…

کله‌ی اسکاچی‌اش را بالا می آورد و چشم‌های ژاپنی‌اش را ریز میکند.رو به من میکند و میگوید:«ببینم…تو دل به چیه این خوش کردی؟….این لاغرمردنی همین که بره تو گود دو تا نوک بخوره که پنچر میشه….نکنه ایسکامون رو گرفتی؟….آره؟»

-نه بخدا!مگه چشه؟

-چش نیس…دماغه…هوشی!بابا!این کتک خورش ملسه

-خب!من فقط همین یه خروس رو دارم…چیکار کنم

-خب…برو یه خروس یغور و جنگی بخر…همین یکشنبه بازار صدتاش ریخته

-چند هس حالا؟

-از ۳۰۰-۴۰۰تومن تا ۱۰-۲۰میلیون…

-اوه!چقدر گرون…ما نرخمون با این قیمتا نمیخونه…همین هزینه شرکت تو مسابقه رو هم با یه مصیبتی جور کردم

خنده‌ای میکند.

-پس…دو راه دیگه بیشتر نداری

-اونوقت این دو راه چیه؟

-یا بری از یه نفر خروس جنگی کرایه کنی یا اگه یه آشنایی داری ازش قرض کنی…یا با همین این چند روزه که وقت داری کار کنی

-تو بین بچه‌ها کسی رو میشناسی که یه خروس جنگی خوب داشته باشه؟

-آره!اگه میخوای برنده شی برو خروس شیرانبه رو ازش قرض یا کرایه کن…لامصب عجب خروسی داره

تا این را میگوید عرق سرد به پیشانیم مینشیند.جواد که تا این موقع دارد به حرف‌های من و کاظم خروس باز گوش میکند،از روی پله جلوی در خانه بلند میشود، لباس زرد رنگ تیم ملی برزیلش را تکانی میدهد و میگوید:«شیرانبه؟!»

-پس چی، جواد جونیور؟

-مگه نمیدونی هوشی با شیرانبه دعوا گرفته و از اون موقع به بعد با هم قهرن؟!

-عه!واسه چی؟

-سر اینکه شیرانبه چرا به آقای ناظمی راپورت بچه‌ها رو میده…

آب دهانش را قورت میدهد و همانطور که عرق از صورت سیاه رنگش میچکد ادامه میدهد:«البته…فقط هوشی با اون دعوا نکرد همه‌ی ما ریختیم سرش و یه دست کتک مفصلش زدیم…نبودی ببینی چه غوغایی به پا شد…محشر کبری بود ولی خب هوشی سر دسته بود.»

کاظم خنده‌ای میکند و میگوید:«خلاصه از من گفتن بود هوشی جوون…اگه میخوای پولت رو حروم نکنی و تو مسابقه برنده شی راه‌هایی که بهت گفتم همین بود.»

بعد سوار موتور گازیش میشود و میرود.جواد سرفه‌ای میکند و از دور داد میزند:«کاظم…بجای اینکه همه‌اش به خروس‌هات برسی یکم به موتورت برس داداش…خفه شدیم.»

خدایا!چیکار کنم؟!خودت کمکم کن.من روی جایزه این مسابقه حساب باز کردم.

*                                                               *                                                                *

-هوشنگ!چرا دل به درس نمیدی؟ کجا سیر میکنی؟

-هیچ جا سیر نمیکنم نیلو…

-منو بازی نده…من که رفیقات نیستم…

-اگه راستش رو بخوای فکر مسابقه‌ام…نمیدونم چیکار کنم

-اینکه کاری نداره…وقتی که درس خوندت تموم شد برو  حیاط با شاهین کار کن

-با شاهین!…دیگه از اون دلسرد شدم…اینقدر ضعیفه که اگه فوتش کنی باد می بردش

-خب…پس میخوای چیکارکنی؟

-تنها راهم اینه که از شیرانبه خروسش رو کرایه کنم

-شیرانبه؟…همونی که…

-آره…همون

-آخه چطوری؟

-باید برم باهش آشتی کنم

-مطمئنی؟!

-نه کاملاً

-به نظر من بیا و از خیر این مسابقه بگذر…آخر شر میشه

-ببین نیلو…اگه کل دنیا،حتی رئیس جمهور زمیباوه بیان و بگن از خیر این مسابقه بگذر من کار خودم رو میکنم

-خب برا چی میخوای مسابقه بدی؟….بخاطر پولش؟

-آره

-خب پس لازم نیس… ما خودمون پول داریم

-اگه پول داشتیم که باید تا یه هفته پیش پول جراحی بابا رو میدادیم

یک دفعه دفتر مشقم خیس میشود.انگار که روی دفترم باران میبارد.نیلو میگوید:«تو از کجا فهمیدی؟»جوابش را ندادم.سرش را کج میکند و با دستش سرم را از روی دفتر می آورد بالا.چشم‌های بادامی‌اش را ریز میکند  و با گونه‌های چاله افتاده‌اش رو به من میکند و میگوید:«بذار ببینم…داری گریه میکنی؟»

با دستم اشک‌هایم را پاک میکنم و به آن چشم‌های قهوه‌ای گود افتاده‌اش میگویم:«نه!…ته مدادم خورد تو چشمم.»

خنده‌ای میکند.

-پس حالا دل بده به درس…مگه فردا امتحان ریاضی نداری؟

*                                                               *                                                                *

-مرادی!بیا برگت رو بگیر…نمیدونم آفتاب از کدوم طرف در اومده که درس خوون شدی…۷۵/۱۷…البته با ارفاق

باورم نمیشود که من امروز ۱۷ شدم.تازه آن هم ریاضی.اینطور که بنظر میاد قرار هست امروز روز خوبی باشد و من هم رو دنده‌ی شانس هستم.همینطور که داریم با جواد و فرزاد تو کوچه پس کوچه‌های محله شیرانبه راه میرویم جواد با آب و تاب میرود جلوی من و همینطور که دارد عقب عقبکی راه میرود میگوید:«هوشی!راستش رو بگو…چطوری تونستی ریاضی رو ۱۷ شی؟…خدایی تقلب کردی؟»

-من و تقلب؟…من یا درس میخوونم یا درس نمیخوونم….تقلب مقلب اصلاً نمیدونم چی هست

-یعنی تو نشستی ریاضی خووندی؟….جان من ما یکی رو دیگه سیاه نکنه که ما سیاه شده خدایی هستیم…از رنگ پوستم معلوم نیس؟

-هه!هه!..جواد جونیور تو دیگه چرا؟…من هر روز روزی دوساعت با آبجیم درس میخوونم…دیروز باهاش برای امتحان ریاضی کار کردم

-اوه!اوه!اوه!…انگار عواقب خرخوونی نیلو،رو تو هم اثر گذاشته

گارد میگیرم و میگویم:«هوی!اولاً نیلو  نع و نیلوفر خانوم…دوماً خرخوون خودتی.»

-خب بابا باشه…قبول…حالا که اینقدر درس دادن نیلوفر خانوم خوبه….داداش…مامان من چند وقت گیر سه پیچ داده که چرا درس نمیخوونی و قرار ما رو بفرسته شهر کلاس…منم که حوصله شهر و بچه سوسول شهری رو ندارم…حالا اگه میشه با آبجیت حرف بزن اگه میتونه ما که قرار هزینه کنیم بریم شهر درس یاد بگیریم،بیایم این پول رو بدیم به آبیجی تو پیش اون درس یاد بگیریم

فرزاد که تا الان ساکت و آروم داشت قدم به قدم ما راه می آمد با عینک ته استکانی‌اش رو به من میکند و میگوید:«راست میگه…هوشی به آبجیت بگو من رو هم قبول کنه.»

وسط کوچه می‌ایستم و کف دو دستم رو به علامت ایست میبرم بالا و میگویم:«صبرکن ببینم…صبرکن…از این حرفتون مطمئنید؟»

جواد چشمان ریزش را که در سیاهی صورتش گمشده درشت میکند و دماغ بزرگش را بالا میکشید:«پس چی؟…فقط باید یکم تخفیف بدی..»

-باشه…فرزاد تو چی؟

فرزاد عینکش را کمی روی صورتش جابه‌جا میکند و موهای بور لختش را از روی پیشانی بلندش پس میزند و میگوید:«آره!مطمئنِ مطئنم.»

بعد حرکت میکنیم و به راهمان ادامه میدهیم.وقتی به در خانه شیرانبه میرسیم،جواد نگاهی به سر تا پای خانه میکند و میگوید:«عجب با کلاس…شیرانبه که تو همچین خونه لاکچری و باکلاسی زندگی میکنه پس چرا میاد تو مدرسه‌ی به اون درب و داغونی درس میخونه؟»فرزاد میگوید:«اینجا رو نگاه…در خونه‌اش شبیه زره جومونگه…»بعد جواد میرود و زنگ خانه را میزند و میگوید:«هی…بچهها زنگ خونه‌شون رو نگاه…دوربین داره….خوش به حال شیرانبه.»

*                                                               *                                                                *

وارد که میشویم دهان جواد از تعجب باز میماند.مادر شیرانبه با یک آیینه و یک رژلب در دستانش می‌آید دم در و همانطور که چشم در چشم آیینه دوخته است و دارد خودش را آرایش می کند میگوید:«بچه‌ها!شما دوست‌های آرش هستید؟»جواد دم گوش من میگوید:«مادر شیرانبه رو…مثل الناز شاکردوست عه…همون بازیگره»بعد فرزاد میگوید:«آره!خاله…»

-خب…پس برید تو زیرزمین…. اونجا اتاقشه

با چشم هایمان امتداد مسیر انگشت او را دنبال میکنیم. چشممان به یک در فیروزه‌ای رنگِ زنگ زده و نرده‌های  رنگ نخورده می‌افتد.جواد باز در گوشم میگوید:«از این خونه به این در اندر دشتی فقط یه زیرزمین به شیر انبه رسیده.»و زیر لب میخندد.

از پله‌های سرامیکی که به پایین میرویم در آهنی فیروزه‌ای رنگ را باز می‌کنیم و وارد میشویم.شیرانبه همانطور که پای کامپیوترش نشسته و دارد بازی میکند میگوید:«تویی فریدون؟…خوارکی‌ها رو آوردی؟» اسماعیل که روی لاحاف تشک‌های شیرانبه دراز کشیده و با گوشی بازی میکند،سرش را برمیگرداند و میگوید:«آرش…فریدون کجا بود…هوشی بی‌هوشی و دار و دسته‌اش اومدن.»شیرانبه همانطور که روی صندلی نشسته است چرخی میزند و روبه ما برمیگردد.اسماعیل هم که تا الان دارز کشیده بود،گوشی را کناری میگذارد و زلف‌های پریشانش را مرتب میکند،چروک کاپشن لی ِخاکستریش را میگیرد و میرود به صندلی شیرانبه تکیه میدهد.مثل فیلم پدرخوانده.بوی خاک نم خورده توی هوا پیچیده است.سنگینی هوا را روی سینه ام میتوانم حس کنم.اتاق اینقدر ساکت است که میتوانم صدای قدم‌های سوسکی را که آن طرف‌تر دارد روی دیوار بالا میرود بشنوم. توی چشم‌های درشت شیرانبه،که پشت شیشه عینکش برق میزند زل زده‌ام.شیرانبه کله کچله‌اش را که تازگی با ماشین ۲ زده می‌خاراند و میگوید:«شما کجا اینجا کجا؟…چی شده که از اینجاها سر  در آوردید.»جواد خیلی سریع و خشن میگوید:«خیلی تند نرو…ما نیومدیم تا درباره گذشته‌ها حرف بزنیم و با هم دعوا کنیم…ما اومدیم آشتی کنون…البته من و فرزاد که تا قیامت باهات قهریم و اگه اینجاییم به خاطر رفیقمون اومدیم اینجا و توی فاز آشتی با تو نیستیم…الان اگه میبینی هوشی اومده با تو آشتی کنه به خاطر اینکه بهت نیاز داره.»

-عه!پس  اینطوریاس…ما که همه جانبه در خدمت آقا هوشی هستیم

میروم جلو و میگویم:«آرش خان!من اومد اینجا تا خروستون رو از تون قرض بگیرم یا ازتون کرایه کنم»

-اون وقت برای چی؟

-پول لازمم…میخوام تو مسابقه خروس جنگی شرکت کنم و خروسی ندارم که برنده بشه…کاظم خروس باز هم گفت که بیام و از شما خروستون رو کرایه یا قرض بگیریم

بلند میشود.لباس لیمویی رنگش که جلویش با خط درشت انگلیسی نوشته «Love Calaf  Duty Game!» را صاف میکند و قدم زنان میگوید:«حالا چقدر میدی؟»

 

-هرچی که شما بگید

-همونطور که میدونی خروس من از نژاد مرندیه و خروس یغور و وحشی‌ای هم هس…اگه بخوام قیمت بدم باید یک سوم هرچی که برنده شدی رو بدی به من

جواد بلند میشود و میگوید:«اولاً این خیلی بی انصافیه و شیرانبه عزیز شما دارید از موقعیت هوشنگ سوء استفاده میکنی…»اسماعیل سینه سپر میکند تا  جواد را گوشتمالی بدهد اما شیرانبه دست خود را بالا میبرد و میگوید:«اسی!برو سرجات…»جواد ادامه میدهد:«دوماً اگه هوشی اصلاً چیزی نبرد چی؟»

-بخاطر همینه که میگن وسط حرف آدم نپر…هنوز حرفم تموم نشده…شما باید چیزی پیش من گرویی بذارید. یه چیز با ارزش. و اگه بردید بیاین و کرایه رو بدید..اگه هم چیزی نبردید با هم بر سر یه قیمتی به توافق میرسیم و شما هم طی چند قسط طلبتون رو میدید و گروییتون رو میگیریین.»من میگویم:«ولی من که چیز باارزشی ندارم.»

-چرا!…داری…همون انگشتر عقیقی که باهاش زدی تو صورتم(لبخندی مخوف میزند)…میبینی…هنوزم جاش هس

جای گردی انگشتر را روی صورتش می بینم.سرم را را پایین می‌اندازم.

-شرمندم…ولی الان انگشتر همراهم نیست و خونه هس…تا برم بیارم شب شده

در همین هنگام فریدون وارد میشود.شیرانبه خنده‌ای میکند و میگوید:«بیا…شاهد از غیب رسید…فری…نیومدی حالا هم که اومدی به موقع اومدی… این رفیقمون هوشی رو ببر خونه تا گروییش رو بیاره.» بر خرمگس معرکه لعنت!

*                                                               *                                                                *

روی پله‌های سرد حیاط نشسته‌ام.بدنم بد جوری درد میکند و پای یکی از چشم‌هایم کمبود شده.به قول نیلو زیرش دو تا بادمجان سبز شده.آفتاب دارد غروب میکند.مامان میگوید:«هوشی!انگشتر یادگار پدر بزرگ رو ندیدی؟!»

-نع…چطور مگه؟

-هیچی…یکی از دوستای بابات از پدرت پول خواسته…بیمارستان که بودم بابات گفت که انگشتر بابابزرگ رو بفروشم پولش رو به دوستش قرض بدم

مامان دارد مثل موقع‌هایی حرف میزند که بچه بودم و هر وقت شیطنت میکردم میگفت:« به لولو میگم بیاد بخوردت».هرچی یادش می‌افتم انگار بیشتر احساس خفگی میکنم.واقعاً عجب حماقتی کردم.حتی چنار حیاط هم دارد به حماقت من میخندد.خروس را که به من نداند هیچ انگشتر را هم ازم گرفتند.حالا تا عمر دارم باید برم منت کشی و بشوم یکی مثل اسماعیل و فری.بیچاره جواد و فرزاد بخاطر من چه کتکی خوردند.فردا باید از دلشان در بیاورم.در همین فکرها هستم که میبینم شاهین مثل عقاب از جلوی چشم‌هایم پر میزند و میرود بالای دیوار.میروم جلوتر تا ببینم چی شده.شاهین لبه‌ی دیوار دارد با یک گربه  جنگ میکند.گربه برعکس شاهین سیاه و یک چشمش هم کور است.انگار لنگ میزند ولی چنان چنگ و دندان نشان میدهد که من فکر میکنم جای یک گربه یک ببر بالای دیوار است.شاهین جستی میزند و با دو پایش مثل عقابی که بخواهد خرگوش شکار کند بر سر و کول گربه میپرد.گربه زیر بال و پر شاهین دست و پا میزند و تقلا میکند.ولی شاهین کم نمی‌آورد؛با اینکه قطره‌های خون بدن گربه را سرخ کرده ،شاهین با نوک چیده شده‌اش چنان بر سر و بدن گربه میزند که خون مثل فواره‌های حوض پارک از بدن گربه بر سر و صورت شاهین میپاشد.گربه‌ای که تا چند دقیقه پیش داشت برای شاهین شاخ و شانه میکشید حالا چهار پا داشت،چهار پای دیگر قرض گرفت و طوری رفت که تیمور رفت.

شاهین که پرهای سفیدش حالا قرمز شده بر سر دیوار قوقولی قوقولی‌ای میکند که تا الان از او نشنیده‌ام.

*                                                               *                                                                *

-من که باورم نمیشد تا اینجا پیش بیایم هوشی!….اونم با شاهین که ازش هیچی انتظار نمیرفت

همانطور که شاهین در  بغلم است و با جواد داریم در کوچه منتهی به خانه‌مان حرکت میکنیم رو به جواد میکنم و میگویم:«آره!خودمم باورم نمیشه…یادته چقدر شاهین رو تحقیر کردیم و چقدر داروی ضد افسردگی و تقویتی بهش دادیم.»

لبخندی میزند.

-آره!اوایل که میگفتی شاهین اون گربه رو زده داغون کرده،باورم نمیشد و فکر میکردم دروغ میگی ولی وقتی که خروسِ بابای فرزاد رو آوردیم و شاهین زد داغونش کرد حالیم شد

در همین حال فریدون با موتور وسپای سرمه‌ای رنگش که ترک آن اسماعیل است،از راه می‌آیند و جلویمان با موتورشان تک چرخ میزنند.گرد و خاک همه جا را پر کرده است.  ترمز میکنند.جواد سینه  جلو میدهد و میگوید:«چیه؟…چیکار دارین؟»فریدون که تازگی پس سرش را خط انداخته میگوید:«لاتیش رو پر نکن جوجه کلاغ…طرف حساب ما کس دیگس» رو به من میکند و میگوید:«هوشی!…»حرفش را قطع میکنم :«هوشی نه و هوشنگ خان!…»فریدون پوزخندی میزند و میگوید:«از کی تا حالا پیازم جزء میوه‌ها شده؟»

-خیلی وقته دیب دمینی…تازه جوجه کلاغم خودتی بچه قرتی نه رفیق ما

دندان‌هایش را بر هم فشار میدهد و میگوید:«حیف که آرش خان دست و پام رو بسته…وگرنه حالیت میکردم بچه قرتی کیه؟» ادامه میدهد:«آرش خان گفتند که بهتره فردا تسلیم بشید و از دور مسابقات خارج شید چون اگه سلطان یه خراش برداره دیگه رنگ انگشتر عقیق رو نمیبینید.»اول کمی جا زدم.به شاهین نگاه کردم که چقدر زخم برداشته و این مدت از جون و دل برای من جنگیده.دلم نمیخواهد حالا که اینقدر آمدیم بالا بخاطر شیرانبه بکشیم کنار. تازه شاید باز هم شیرانبه سرمان را شیره مالید.سرم را می‌آورم بالا و میگویم:«اگه من جا بزنم شاهین جا نمیزنه….برو اینو به شیرانبه‌ام بگو.»بعد شاهین را با دو دستم بالای سر میبرم و میگویم:«شاهین قهرمان کوچک!…»بعد آنها هم سر وسپایشان را کج میکنند و میروند.

نیلو با چادر گلدارش می‌آید سر کوچه و میگوید:«هوشی!پس چرا نمیاین و همون جا وایسادید؟…اگه دیر کنین به ماماناتون میگم.» جواد میگوید:«چشم خانوم معلم!»و باهم میخندیم و به جمع بقیه بچه‌ها میرویم.

وقتی که کلاس تمام میشود،جواد کیفش را جمع میکند که برود.من به او میگویم:«جواد…فردا میبینمت…حتماً با فرزاد بیاین.»

چشمکی میزند.

-حتماً…..میایم.

بعد دستش را میبرد جلوی دهانش،طوری که بقیه نفهمند میگوید:«تازه…برات یه سوپرایزم دارم…فقط به شرط اینکه قهرمان بشین.»و میرود.

وقتی که همه کلاس را ترک میکنند نیلو میگوید:«حالا بالاخره شاهین قهرمان میشه یا نه؟»

-اگه هم نشه هیچی از ارزش‌هاش کم نمیشه…راستی حال بابا چطوره؟

-بد نیس…فقط باید جراحی بشه…دکتر میگه با زور دارو و سرنگ نمیشه درمانش کرد و بهبودی کامل رو زمانی به دست میاره که بره زیر تیغ جراحی…وگرنه…

-وگرنه چی؟

بین گلو چانه‌اش اندازه یک گردو باد میکند.

-وگرنه دیگه نمیتونه رو پاهاش وایسه…چقدر بهش گفتم به خودت فشار نیار و گوش نداد

احساس میکنم در چشمانم آب جمع شده.

-مامان امروزم نمیاد؟

نیلو یک قطره اشک از چشمش روی گونه‌اش غل میخورد.با دستان لاغرش آن را پاک میکند تا من نبیبنم.

-آره امروزم نمیاد و میمونه پیش بابا…بیچاره این مدت خیلی خسته شده

-آره!بیچاره مامان…

*                                                               *                                                                *

وارد محل مبارزه میشویم.چقدر خواب این لحظات رو میدیدم و بالاخره به واقعیت رسید.من همانطور که شاهین را در بغل دارم،جلوی جواد و فرزاد حرکت میکنم.وقتی که وارد میشویم همه‌ی تماشاچی‌ها جیغ و سوت میزنند و همه یک صدا فریاد میکشند:«شاهین قهرمان».وقتی که پای گود میرسم شاهین را میبرم بالای سرم و همه جا پر از صدای شادی میشود.بعضی گوشی‌هایشان را برداشته و دارند از ما فیلم میگیرند.

از آن طرف شیرانبه و دار و دسته‌اش با خروس نکبتی خود وارد میشوند.تعداد طرفدارهای آنها هم کم نیست.من لباس راه‌راه قشنگم را پوشیدهام و شیرانبه کت و شلوار مارک .همین که خروسش را بالا میبرد انگشتری که به دست دارد را  از دور میشناسم.گزارشگر مسابقه با کت و شلوار زرد رنگ سابقش  به وسط گود می‌آید.شویدهای روی سرش را حنا بسته.در حاشیه چشمانش چین انداخته و در میکروفون داد میزند:«آقایون و خانوم‌ها این شما و این هم فینال هفتمین دوره از مسابقات خروس جنگی…با دو فینالیست مشهور شاهین و سلطان.»صدای دست‌ها و سوت‌ها بالا میگیرد.داور به  وسط میدان می‌آید و از من و شیرانبه میخواهد که وارد گود شویم.شاهین را در دست میگیرم و در گوشش میگویم:«امیدم به توعه…سعی کن برنده بشی قهرمان کوچک!…»و وارد گود میشوم.

به دستور داور بازی را شروع میکنیم.اول برای اینکه جنگ شروع شود خروس‌ها را نزدیک یکدیگر میکنیم و با ضربه‌‌آنها را به مبارزه تحریک میکنیم .آنها را در میدان رها و خود از گود خارج می شویم.

در اول سلطان از دور بال بال زنان به سوی شاهین می آید و بر جان او می پرد.نمیدانم چه شد که شاهین جیغی میکشید و پا به فرار میگذارد و سلطان به دنبال او.همه انگشتشان را به سوی ما گرفته و به ما قهقه میزنند.هواداران شاهین او را هو میکنند.صدای گزارشگر از بلندگوها شنیده میشود که میگوید:«شاهین انگار قصد مبارزه نداره و مثل مرغ پرکنده پا به فرار گذاشته.»از هر طرف بطری و زباله به وسط گود پرتاب میکنند.داور، مسابقه را نگه‌می‌دارد تا تماشاچی‌ها را آرام و زباله‌ها را از گود خارج کنند.

از این مهلت استفاده میکنم و کمی با شاهین خلوت میگیرم.اشک در چشم‌هایم حلقه زده.شاهین را در بغل و نوازشش میکنم تا کمی آرام بگیرد.نفس نفس میزند.میتوانم صدای تپش قلبش را گوش کنم.به او میگویم:«شاهین…چی شده؟…چرا جا زدی؟…مشکل چیه؟…برو بجنگ…برو و حساب اون جوجه خروس رو برس…» گردنش را روی پایم دارز میکند و میخوابد.ادامه میدهم:«بخدا اگه من بخوام دو تا زبون بسته رو به جون هم بندازم…ولی میدونی که…بابام افتاده رو تخت بیمارستان…یه چشم مادرم اشک عه و چشم دیگش خون…فکر میکنی خواهرم برای چی داره کلاس برگزار میکنه…برای اینکه خرج دوا درمون بابا رو بده…اونوقت میخوای من هیچ کاری نکنم…بخدا اصلاً دل من به این کارها رضا نیس ولی به پول این مسابقه نیاز دارم…تو رو بخدا برو دخل اون خروس عوضی رو بیار…»بعد به سلطان نگاه میکنم.به پایش  انگار چیزی بسته‌اند.بیشتر دقت میکنم.حالا فهمیدم چرا شاهین از  سلطان فرار میکند.به سمت داور میروم و میگویم:«انگار اونها تقلب کردند.»

-چطور؟

-اگه به پای سلطان نگاه کنین،به پای سمت راستش انگار یه چیزی شبیه مار بستن.

داور کمی جلو میرود و بازبینی میکند.حق با من است.داور این عمل آنها را تقلب محسوب میکند و یک اخطار به آنها داده میشود.دوباره مسابقه شروع میشود.وقتی شاهین را در گود میگذارم اینبار مثل دفعه‌ی قبل نیست. این شاهین است که یکه‌تازی میکند.او از چپ و راست به سلطان نوک میزند.جنگ سختی در گرفته.هر دو زخمی شده اند.بالای چشم سلطان خون خشکیده.شاهین نوکش باز است  و بال‌هایش را انداخته.

سلطان دیگر حال راه رفتن ندارد.شاهین از این ضعف سوء استفاده میکند.از دور به سوی او می دود و بال بال میزند.مثل عقاب جستی میزند و بر سر و کول سلطان می افتد.سلطان دارد زیر دست و پای او بال بال میزند.رگبار ضربات شاهین دارد او را از پا در می آورد.۱۰ثانیه تا پایان مسابقه مانده.تماشاگران لحظه شماری میکنند.۱۰-۹-۸-۷-۶…شاهین بر او چنگ میزند..-۳-۲-۱داور سوت پایان را میزند و سلطان را از زیر دست و پای شاهین نجات میدهد.آنقدر خوشحال هستم که درون گود میپرم و شاهین را بغل میکنم  و می بوسمش.تماشاچی‌ها در گود می‌آیند و من و شاهین را تا در خانه قلندوش میکنند.

وقتی که به خانه میرسم جواد را می بینم.جواد می گوید:«بالاخره به آرزوت رسیدی…حالا نوبت سوپرایز منه» مشت دستش را باز میکند و میگوید:«بیا…فکر کنم این برای توعه.»به صورتش نگاه میکنم که زخمی شده. باورم نمیشود.عقیق بابابزرگ در مشت سیاه رنگ اوست.

 

ارسالی از: سید محمد حسین حسینی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.