چهارچوب‎های بدون در

متن نوشته:

یک بار دیگر هر چیزی را که از پنجره دیدم در ذهنم مرور می‎کنم. دو برادر، خوردن ته‎ مانده غذای تام سیاه، مالیدن دست‎های کثیف به شلوار. به دور از احساس تنفر و حال بهم زن، یک چیز دیگری در وجودم میجوشد و بالا می‎آید. چطور انسان به خوردن ته مانده غذای گربه راضی می‎شود؟

بعد کم کم خوابم می‎گیرد اما صدای مامان نمی‎گذارد که چشم‎هایم را ببندم. یک بند از صدای زاغ و یک سری مزخرفات دیگر حرف می‎زند. دلم برایش می‎سوزد. هر وقت احساس تنهایی یا یک حسی که فقط خودش می‎داند چیست، به سراغش می‎آید، زن پرگویی می‎شود. آنقدر حرف‎های نامربوط را بهم دیگر می‎بافد که خودش هم دقیقا نمی‎داند چه گفته و چه کار کرده. یادم هست که یک بار وقتی داشت گریه می‎کرد دیدمش. دست‎هایش را به لبه سینک گرفته بود و اشک‎هایش دانه دانه می‎رفت داخل آب نمک و کاهوهای شناور در آن. بعد دیدم که پاهایش سخت ‎می‎لرزند. اما همان لحظه که بابا از سر کار برگشت خودش را جمع و جور کرد. یک جوری که انگار سال‎هاست به اینگونه آسیب دیدن عادت دارد.

جالب بود. همین که داشتم به بابا فکر می‎کردم، صدای آمدنش را شنیدم. یعنی اول صدای تروق تروق ماشینش را شنیدم و بعد هم صدای کلیدی که روی قفل در چرخید. دیگر نمی‎خواستم بخوابم. یک راست رفتم جلوی تلوزیون و هر از گاهی هم زیرچشمی به آشپزخانه نگاه می‎کردم. بابا موهای ریخته شده روی صورت مامان را بالا می‎برد. احتمالا داشت قربان صدقه‎اش می‎رفت و یک سری حرفای عاشقانه دیگر. بعد دیدم که از جیب شلوارش یک جعبه بیرون آورد و گذاشت جلوی دست‎هاي مادرم. هر دو به همديگر خيره شدن. مامان جعبه را برانداز کرد و گفت: اين چيه؟

بعد بابا گره ربان جعبه را باز کرد و يک حلقه از آن بيرون آورد. راستش ادامه ماجرا را نديدم. يعني خودم دلم نمي‎خواست که ببينم. گاهي اوقات احساس گناه مي‎کنم. از اين بابت که در شرايط عادي به مادرم اهمیت نمی‎دهم. منظورم این نیست که اصلا سگ حسابش نکنم و این‎ها. نه. فقط وقتی حرف می‎زند، به خيلي از حرف‎هايش گوش نمي‎دهم و خب الان که دارد با بابا وقت مي‎گذراند، دارم صاف صاف به خلوتشان نگاه مي‎کنم.

شب شد. تقريبا شامم را خورده بودم. از مامان خواستم که باقي مانده غذاي خودم را براي تام ببرم. مامان اول مي‎خواست خودش برايم غذا را آماده کند اما من نگذاشتم. هيچ وقت هم نمي‎گذارم. نه فقط مامان، هرکس ديگري هم که بخواهد به تام غذا بدهد، لطفش را رد می‎کنم. دليل خاصي هم ندارد. فقط احساس مي‎کنم گربه مال من است و مال من هم وظیفه من است.

با ظرفي از رشته‎هاي نازک گوشت که چندتا لپه له شده به آنها آويزان بودن و چند تکه هم سيب زميني بيرون رفتم. وقتي داشتم غذا را براي تام مي‎ريختم نگاهم به جمعيت بيرون از خانه‎ها افتاد که با فانوسي در دست نشسته بودند. خوش و بش مي‎کردند و صداي‎ خنده‎هايشان هم به راه بود. يک نوع آرامش خاصي که در جربان صمیمت ایجاد شده بود. اما خب ما از آن بی بهره بودیم. چرا؟ چون ما در داریم. خیلی مسخره به نظر می‎آید و شاید هم در داشتن ما دلیل اصلی اینکه از بقیه دور افتاده‎ایم نباشد. اما هر چه که هست ما را استثنا عام و خاص کرده. روستایی با شش خانه بدون در که در انتها به یک خانه در دار منتهی می‎شود. احساس می‎کنم ما قانون شکنی کرده‎ایم. خیلی هم زیاد. مثلا هیچ وقت یادم نمی‎رود که آن پیرمرد چطور با بابا سر کارگاه دعوا می‎کرد و می‎گفت این درای لعنتی رو از این جا جمع کن وگرنه همه رو آتیش میزنم.

بعدشم هم که بابا کلی رایزنی کرد و آن‎ها هم قبول کردن تا کارگاه همانجا بماند. اما دیگر پدر اجازه قبول سفارش و تحویل سفارش در روستا را نداشت. اما این خیلی مسخره است که آن‎ها زحمت نگهبانی هر شب از خانه‎هایشان را به داشتن در ترجیح بدهند. البته به قول بابا آن‎ها از خانه‎هایشان محافظت نمی‎کنند، بلکه از بی در بودن خانه‎هایشان محافظت می‎کنند. دلیلش هم این است که اگر امشب را جان سالم به در ببرند، روزهای دیگر را هم همینطور و بدون در سپری خواهند کرد.

بابا خیلی خسته بود. او هر روز باید درهای ساخته شده را تا نزدیکی‎های شهر ببرد و بعد آن را تحویل دوستش بدهد. او هم درها را می‎رساند دست مشتری‎ها و این بدترین راه فروش در است. چون بابا مجبور می‎شد پول بنزین و زحمت رانندگی آن بنده خدا را از دستمزد خودش کم کند. چند شبی است به این چیزها فکر می‎کنم و دنبال یک راه حل برای تمام این فلاکت و بدبختی‎ها هستم. یک راه حل اساسی که بشود با آن رفتار اهالی را با خودمان بهتر کنم و دیگر انقدر با دیدن ما خشمگین و عبوس نشوند و از آن سو هم پدر زحمت و حقوق خودش را اینگونه تقسیم نکند. اتفاقا امروز صبح با دیدن آن دو برادر فکری به سرم زد. به نظر من هدیه یک وسیله برای خوشحال کردن طرف مقابل است. نوع هدیه هم بستگی به مناسبتش، شخصیت و دلیل دادن آن دارد. به نظرم رسیده که اگر برای همه مردم یک در از درهایی که پدر ساخته ببرم، شاید دیگر این موضوع استثنا بودن ما را خفه نکند! اما خب نمی‎شود همینطوری یک در را بگذاریم جلوی خانه و برویم. تازه از آن طرف هم حس می‎کنم پدر با این کار موافق نباشد. به همین خاطر باید طی یک عملیات پنهانی درها را جابه جا کنیم. منظورم از کنیم این است که قطعا جابه‎جایی کمک دو نفر دیگر که از قضا همان برادرهای دو قلو ته مانده‎خور باشند را می‎طلبد.

تا دم دم‎های صبح نخوابیدم. چشمانم از سنگینی خواب در حال انفجار بود. اما باید هر طور شده آن دو برادر را موقع خودرن ته مانده می‎دیدم. خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‎کردم سر و کله‎شان پیدا شد. تام را ترساندن تا مزاحم غذا خوردنشان نشود. من هم خیلی سریع از جایم جستم تا نقشه‎ام را برایشان بگویم. اما آنقدر ناگهانی و مثل روح جلویشان ظاهر شدم که هر دو پا به فرار گذاشتند. من هم دنبالشان می‎دویدم. اما از قرار معلوم آن‎ها قصد ایستادن و حرف زدن نداشتند و عزمشان را برای فرار جزم کرده بودند. شاید چون فکر می‎کردند من به خاطر خوردن غذای تام می‎خواهم تنبیه‎شان کنم. در همین هنگام پای یکی از آن‎ها به سنگ بزرگی گیر کرد و با پشت به زمین کوبیده شد. برادرش هم ایستاد و از روی زمین چندتا سنگ‎ریزه کوچک برداشت و به سمت من پرت کرد. با دست‎هایم، سرم و چشمم را گرفته بودم تا آسیب جدی نبینم و تکرار می‎کردم: من نمی‎خوام دعوا کنم، من نمی‎خوام دعوا کنم.

وقتی دیگر تمام سنگ‎ریزه‎های منطقه تحت کنترلش تمام شد با قدم‎هایی آرام به سمت برادرش رفت. بعد یک طرف شانه‎اش را گرفت. سر زانوی شلوار برادرش پاره شده بود و یک زخم بزرگ همراه خونریزی روی پایش نقش بسته بود. من هم آرام و با احتیاط جلو رفتم تا کمک کنم برادرش را تا دریاچه ببریم. هیچکدام از ما در راه حرفی نزدیم. حرف نزدن آن‎ها منتطقی بود. اما من که کلی نقشه و راهبرد برای تعریف کردن نوشته بودم چرا حرف نمی‎زدم؟ اصلا زبانم باز نمی‎شد. بعد از اینکه زخم برادرش را با آب شستیم گفتم: شما نباید ته‎مونده بخورید.

بعد نگاه‎های عجیب آن برادرها باعث شد که بفهم باید یک طور دیگر قضیه را بگویم. گفتم: خب، ته‎مونده گربه کثیفه. اما ما تو خونه غذای سالم زیاد داریم و من می‎تونم براتون هر غذایی که بخواین بیارم.

بعد کم کم آن‎ها را متوجه کردم که از اول هم قرار نبود من با آن‎ها دعوا کنم. اما موقعی که داشتم این حرف‎ها را می‎زدم، تصمیم گرفتم نقشه اصلی‎ام را فعلا به آن‎ها نگویم. چون حس کردم اگر بگویم هدفم از این کار چیست، همه پل‎هايي ارتباطي که ساخته بودم  نابود می‎شد.

چند هفته اوضاع اين طور پيش رفت که من برايشان غذا بردم. از آنجايي که غذاي درست حسابي نمي‎شناختند حق انتخاب غذا و اندازه ظرف با خودم بود. البته خب هر روز اندازه ظرف‎ها کوچک‎تر مي‎شد. ولی برای آن‎ها که از آن ته‎مانده خوری به چنین ضیافتی ترفیع گرفته بودند، اندازه ظرف مهم نبود. من هم احساس افتخار عجيبي مي‎کردم. يک چيزي شبيه به نجات انسان از مرگ. بعد کم کم غرور رئيس شدن را به خودم راه دادم و زماني که فهميدم بابا سفارش شش در را از يک مرد ثروتمند گرفته، نقشه‎ام را براي دوتايشان گفتم. برادري که يک خال بالاي لبش داشت معترضانه گفت: در؟ داري شوخي مي‎کني؟ ما این کارو نمی‎کنیم.

بعد آن یکی در جواب برادرش گفت: از طرف من تصمیم نگیر.

همین یک اختلاف کوچک کافی بود تا به جان همدیگر بیافتند. من هم تنها کاری که انجام دادم نگاه کردن به گرد و خاک بود. اطمینان داشتم حرفای آن برادر موافق با نقشه‎ام درباره قطع شدن جیره غذایی، می‎تواند آن یکی را از دنده لج بیاورد پایین. همین هم شد. بعد قرار گذاشتیم نیمه‎های شب که دیگر کسی آن بیرون از خانه نگهبانی نمی‎دهد، برویم و کار را یک‎سره کنیم. هرچه به موعود نزدیک تر می‎شدیم من بیشتر می‎ترسیدم. اما خب نتیجه کار واقعا به تمام سختی‎هایش می‎ارزید.

وقتی می‎خواستم در ماشین بابا را باز کنم، دعا می‎کردم که قفل نباشد. یادم رفته بود بعد از غذا سویچ ماشین را  از جیب شلوار بابا بردارم. اما بدون هیچ نگرانی در ماشین باز شد و من کلید کارگاه را از داشبورد ماشین برداشتم. همه چیز داشت خوب پیش می‎رفت. درها یکی یکی توسط برادرها جابه‎جا می‎شدند. تا اینکه فهمیدیم یکی از درها داخل کارگاه نیست. اینطوری یکی از خانه‎ها در نداشت. بعد برای اینکه بیشتر از این معطل نکنیم در کارگاه را از جا درآوردیم و آن دو برادر آن را به عنوان آخرین در جلوی در خانه کسی که کمی مشکلات عقلی داشت و یک بار هم با شیشه دلستر سر بابا را شکسته بود، گذاشتند.

وقتی می‎خواستیم به خانه‎هایمان برگردیم، تام از خواب بیدار شد و خیلی غیرمعمول بعد از اینکه به دور پای من و آن دو برادر پیچید، تند دوید. من هم دنبالش دویدم. نمی‎دانستم کجا می‎رود اما سرعتش خیلی زیاد بود و هر کاری که کردم به او نرسیدم. دیگر نای دویدن نداشتم و پخش زمین شدم. در همین حال صدای فریادهای عجیبی از سمت روستا به گوشم خورد که تن و بدنم را لرزاند. به سرعت خودم را به کنا دیوار پشتی خانه‎مان رساندم و از آنجا به جنجال و آشوبی که جلوی در ما به پا شده بود نگاه کردم. بعد بابا آمد. کتش را روی شانه‎هایش انداخته بود. پیرمردی که جلوی صف بود جلو آمد و گفت: کی به شما اجازه داده جلوی خونه‎های ما در بزاری؟

بابا نگران و متعجب گفت: من نمی‎دونم چی شده.

بابا که این را گفت، صدای مردم بلندتر شد. بگو و مگوها جان عجیبی گرفته بودند که ناگهان صدای شلیک یک تیر همه را ساکت کرد. من با چشمان خودم دیدم که پدر آن دو برادر چگونه اسلحه را سریع زیر کتش پنهان کرد و بعد زودتر از همه صحنه را ترک کرد. اول نمی‎دانستم پدرم تیر خورده تا اینکه مادرم از خانه بیرون آمد و دیدم که سر پدرم را توی دستانش گرفته و جیغ می‎زند. خیلی ترسیدم. شر شر عرق می‎ریختم. خواستم بروم پیش مادرم اما بعد تصمیم عوض شد. از در عقبی خانه مستقیم رفتم توی رخت‏خوابم. پتو را محکم روی خودم کشیدم. پاهایم سرد بودند و دندان‎هایم به همدیگر می‎خوردند.

فردا صبح کارهای خاکسپاری پدر انجام شد. یک کاراگاهم برای برسی پرونده آمده بود. مردم روستا زیاد با او همکاری نکردند. اما بعد با گفت‎گوهایی که با مادرم داشت متوجه شد که یک پیرمرد چند روز پیش ما را تهدید کرده و همینطور مادرم صدایش را در آن شب که بابا مرد، شنیده. پیرمرد را به جرم قتل بابا دستگیر کردن و اولین جلسه دادگاه هم چند روز بعد تشکیل شد. دوست بابا، من و مامان را آنجا برد. من به خانواده پیرمرد بی‎گناه خیره شده بودم. دختر کوچکی که شرط می‎بندم اصلا نمی‎داند قتل چیست و زنی که مدام جلو و عقب می‎رفت و گریه می‎کرد.

دادستان گزارش را خواند. پیرمرد یک دفاع خیلی ساده کرد و گفت: من این کارو نکردم.

بعدش هم دادستان گفت:«تمام شواهد بر علیه شماست.» این‎ها را خیلی تند می‎گفت. یک جوری که انگار آن پیرمرد بدبخت بابای او را کشته. دلم می‎خواست بگویم که من آن شب آنجا بودم و دیدم چه کسی پدرم را با اسلحه کشت. اما مگر کسی حرفم را باور می‎کند؟ آن هم با آن همه شهادت‎های مادرم درباره اینکه من موقع کشته شدن بابا توی اتاقم بودم و در خواب نازم رویا می‎دیدم. شاید هم خودم دوست دارم که آن‎ها باور نکنند.

کار شب و روزم این بود که دراز بکشم و به سقف زل بزنم. تمام جزئیات دیوار را مو به مو یاد گرفته بودم. می‎دانستم کجا یک لکه سیاه دارد و کجا ترک برداشته. از حال مادر زیاد با خبر نبودم چون اصلا نمی‎رفتم پایین و ببینم چکار می‎کند. یعنی نمی‎توانستم بروم. یک نیروی عجیبی من را به تخت می‎کشید.

همانطور که داشتم نخ‎های لباسم را می‎کندم از پنجره دیدم که دو برادر بالا و پایین می‎پرند. توجهی به خرج ندادم. چند دقیقه بعد مادرم آمد و گفت که دم در کارت دارن. من هم با عصبانیت رفتم دم در و گفتم: چی میخواین؟ غذا؟

همین که خواستم بروم برایشان غذا ببرم یکی از آن‎ها گفت: ما درباره مرگ پدرت یه چیزایی می‎دونیم.

سرم را برگرداندم. با تعجب نگاهشان کردم. اول به شجاعتشان حسودیم شدم. آخر چطور فرزند می‎تواند درباره قتل پدرش اعتراف کند؟ اما بعد فهمیدم که اصلا اعترافی در کار نیست. آن‎ها فقط برای لاپوشانی آمده بودند. می‎گفتند آن کم عقل و خل و چل بابا را کشته. بعد برای اینکه من حرفشان را باور کنم مدام خاطرات روزی که سر بابا را شکانده بود تعریف می‎کردند. می‎گفتند آن شب خودشان دیده‎اند که اسلحه را از زیر کتش درآورده به سمت پدرم شلیک کرده. من دیگر نمی‎دانستم چه بگویم. در را بستم. حتی خداحافظی هم نکردم. بعدها با خودم گفتم شاید اصلا آن شب، خودشان رفته بودند و مردم را مطلع ساختند. وگرنه چطور می‎شود همه اهالی با هم خبردار بشوند و بیایند جلوی در ما و آن اتفاقات نحس بیافتد. بعدش گفتم خب پای خودشان هم گیره بوده پس قطعا خبر دار شدن مردم کار آن‎ها نیست. ولی خب آن دو برادر هم تخم همان مردمی هستند که معتقند خانه نباید در داشته باشد. پس بعید نیست بر علیه من و خانواده‎ام همچین کاری کرده باشند. با این تنفری که در وجودم سرطان شده بود، به همه چیز و همه کس شک داشتم و این طوری مثل یک مگس گیر افتاده در یک خانه سردرگم بودم.

چند روز بعد از پنجره دیدم مادرم دارد نزدیک تک درخت کنار خانه یک گودال حفر می‎کند. اول فکر کردم دیوانه شده. اما بعد دیدم که بدن بی‎جان تام را داخل گودال می‎اندازد. چشم‎هایم پر از گریه شده بود و دلم داشت آب می‎شد. نمی‎توانستم آن صحنه را تحمل کنم. بی‎اختیار بیرون رفتم و با مشت محکم به شکم مادرم کوبیدم. مامان من را بغل کرد و بعد دوتایی رفتیم روی صندلی نشستیم. من به کل یادم رفته بود که به تام غذا بدهم. مامان می‎گفت اون گربه از سو تغذیه جون داده. بدنش انقدر لاغر بوده که وقتی توی دستام گرفته بودمش، استخوناشو حس می‎کردم.

نمی‎گویم غم رفتن تام از غم نبود پدر سنگین‎تر است. اما خب دیگر تحمل یک فقدان دیگر را نداشتم. یادم هست آن روز دوست بابا آمد. من هم از بالای پله‎ها به حرف‎هایش گوش می‎دادم. دوست بابا می‎گفت: یه آقایی اومده بود التماسمو می‎کرد که کار شوهر خدابیامرزتونو بدم بهش.

بعد گفت: ولی من اونقدر رفاقت حالیم هست که اگه کسی همچین حرفی بزنه بخوابونم تو گوشش.

مامان گفت: کدوم آقا؟

دوست بابا گفت: همین جا باهاش حرف زدم. اتفاقا بعد از اینکه رفت اومدم دنبالش. همین خونه بغل شما هم زندگی میکنه. خونه قرمزه.

آدرسی که دوست بابا می‎گفت دقیقا همان آدرس خانه برادران دو قلو بود. آن آقا هم همان پدر بی غیرتشان بوده. با این اوصاف دیگر احساس نمی‎کردم که من حتی یک گناهکار ساده در داستان قتل بابا باشم. وقتی آن آدم دنبال یک فرصت برای کشتن پدر می‎گشته تا کارش را بگیرد، یعنی چه من آن درها را جلوی خانه‎ها می‎گذاشتم و چه نمی‎گذاشتم او یک روزی جان پدر را می‎گرفت. آنقدر از او متنفر شده بودم که دلم می‎خواست با یک چنگال سرش را تکه پاره کنم و گوشتش را برای زاغ‎ها بگذارم.

فردا به خانه‎شان رفتم. از بیرون سرک می‎کشیدم تا مطمئن بشوم آن دو برادر خانه نیستند. بعد با یک سنگ کوچک به دیوار چوبیشان زدم. وقتی آن مرد پس فطرت آمد خودم را کنترل کردم. آب گلویم را قورت دادم و گفتم: پس فردا می‎تونید برید کنار دریاچه و قرارداد کاری رو امضا کنید.

اما از اینکه تمام حرفم را بدون مقدمه گفتم پشیمان شدم. خود آن مردک هم هاج و واج من را نگاه می‎کرد و انگار داشت حرف‎های من را در سرش هضم می‎کرد. بعد گفت: باشه، حالا زود از اینجا برو.

بخش اول نقشه‎ام را آماده کرده بودم. بعد با یک ظرف غذا به دنبال آن دو برادر رفتم. نقشه من این بود که به آن‎ها بگویم پس فردا آن خل و چل قرار است به دیدن دوست پدرم برود. بعد آن‎ها را راضی می‎کردم تا اسلحه پدرشان را بردارند و در یک جای مناسب کمین کنند. اینطوری آن‎ها به آن خل و چل شلیک می‎کنند. اما قضیه اصلی این است که آن‎ها به پدرشان شلیک کرده‎اند.

وقتی آن دوتا را پیدا کردم ماجرا را برایشان شرح داد. یکی از آن‎ها که داشت برنج روی لبش را پاک می‎کرد و موهای لختی هم داشت گفت: چرا باید ما شلیک کنیم؟

گفتم: چون پدر من یه ارتشی نبود که بهم تیراندازه یاد بده.

این حرف را با یک بغض خاصی گفتم تا تاثیر بیشتری رو آن دوتا بگذارم. بعد گفتم: اگه این کارو بکنید جیره غذاییتون رو افزایش میدم.

آن یکی که در ابتدا هم اعتراض کرده بود گفت: تو فکر می‎کنی میشه این کار رو با غذا معامله کرد؟

گفتم: یه جیره غذایی هم به مادرتون میدم. میدونم که خیلی حالش خوب نیست.

آن یکی به برادر معترضش خیره شد و گفت: تو دوست داری مادر از گرسنگی تلف بشه فقط بخاطر اینکه گذاشتی یه شیرین عقل زنده بمونه؟

برادرش گفت: از یکی دیگه غذا می‎گیریم.

آن یکی گفت: از کی؟ از هرکی بخوایم غذا بگیریم میره و به بابا میگه پسرات میرن گدایی.

دعوایشان تا آنجایی ادامه پیدا کرد که حتی نقشه فرار از خانه را کشيدن و تصميم گرفتن وقتي مادرشان حالش خوب شد از روستا بروند. مي‎خواستند در شهر یک کار و کسبی راه بیاندازند. البته در این زندگی پدرشان هیچ سهمی نداشت و انگار یک جورایی از او خسته شده بودن. برادر معترض که انگار داشت نرم می‎شد گفت: خیلی خب، ولی فقط یک تیر. اونم توی پاش. همین.

دیگر ادامه ندادم که نه و شما باید دقیقا مغزش را بترکانید. قبول کردم. نمی‎خواستم پیشرفتم را خراب کنم. همان روز هم برای سنجیدن اوضاع رفتیم کنار دریاچه. بالا تپه چند درخت کنار هم دیگر بودن که فضای مناسبی برای کمین ایجاد می‎کردند. برادر بزرگ‎تر با تفنگ همه چیز را سنجید اما می‎گفت از اینجا چهره شخصی که قرار است تیر بخورد معلوم نیست. تازه آفتاب هم تصاویر را بی‎ریخت می‎کند. من به آن‎ها اطمینان دادم که در آن روز و آن ساعت هیچ آدم دیگری یه غیر از آن خل و چل و دوست پدرم نمی‎آید. تازه دوست پدر هم ماشین دارد و از این جهت کاملا قابل شناسایست.

فردا جلسه دوم دادگاه برگزار شد. یک نفر گزارشات جلسه پیش را خواند. بعد دادستان از قاضی تقاضا کرد تا یک نفر را به جلسه بیاورد. قاضی تایید کرد و بعد یک آدم مسن که انگار قبلا هم او را درجایی دیده بودم آمد. مادر کاملا خشکش زده بود و دهانش باز مانده بود. دادستان از مرد خواست تا خودش را معرفی کند. مرد هم گفت: من دکتر هستم. دوست مقتول. رفاقت ما تقریبا از زمان دانشجوی من شکل گرفت که ایشون برای درست کردن صندلی اومدن تو خونه دانشجویی بنده.

دادستان گفت: خیلی خب. حالا لطفا دلیل اومدنتون رو به اینجا شرح بدید.

مرد به مادرم نگاه کرد و گفت: بنده به سفارش این خانوم به منزلشون مراجعه کردم. چون ایشون نگرانی‎هایی درباره فراموشی پسرشون داشتند. ایشون می‎گفتند که پسرشون یادش رفته به گربه‎ایی که شش ساله ازش مراقبت مي‎کنه غذا بده و گربه از گشنگي تلف شده.

من به مادرم نگاه کردم و ديدم که دست‎هايش مثل يک آدم هفتاد ساله می‎لرزید. دکتر ادامه داد: بعد از اینکه از خونه ایشون رفتم تصمیم گرفتم تا قضیه رو با یه روانشناس مطرح کنم. از نظر ایشون اینکه یک فرد همچین مسئله‎ایی رو یادش رفته باشه اونم با شرایطی که توضیح دادم، غیر معقوله. در واقع گفتند شاید این پسر داره یک ماجرایی از روز حادثه رو فراموش میکنه و همراه این فراموشی چیزهای دیگه هم از یاد میره.

دادستان و قاضی با همدیگر حرف زدند. بعد از چند دقیقه قاضی گفت: خانوم محترم، شما موظف هستید تا در جلسه‎ی بعدی یک گزارش از یک روانشناس که ما معرفی می‎کنیم، در رابطه با موضوع فراموشی پسرتون تهیه کنید. اگر هم لازم باشه باید به یک دکتر متخصص مراجعه کنید. ختم جلسه.

از آنجا فرار کردم و مادرم را جا گذاشتم. یک مسافت طولانی از شهر تا روستا را دویدم. نمی‎خواستم با مادرم حرف بزنم. شب هم وقتی مادر خانه آمد و خواست با من حرف بزند خودم را به خواب زدم.

فردا وقتی می‎خواستم به محل قرارم بروم، مادرم صدایم زد. نگاهش کردم. بعد جلو رفتم و گفتم: من فراموشی گرفتم؟

مادرم که داشت لباس‎هایش را اتو می‎کرد گفت: خودتم شنیدی. هیچ چیز قطعی نیست. من امروز میرم تا از دکتر یه وقت بگیرم.

گفتم: اگه قطعی نیست پس چرا با اون حروم زاده حرف زدی؟

مادرم نتوانست جلوی گریه‎هایش را بگیرد. من هم لیوان چایی را برداشتم و آن را روی لباسی که داشت اتو می‎کرد ریختم. بعدش بدو بدو از آشپزخانه بیرون رفتم اما یک حس بدی نگذاشت که بروم. دست به کمر ایستاده بودم و از شخصیت گند خودم حالم بهم می‎خورد. صدای مادرم را شنیدم که می‎گفت: تو برو، نگران نباش. من لباسای باباتو می‎پوشم.

گفتم: لباسای بابا؟

بعد همانطور که داشت اشک‎هایش را پاک می‎کرد گفت: آره، خیلی هم بهتره. هیچکسم متوجه نمیشه که منم.

این را می‎گفت چون حرف پدر به او تلقین شده بود. بابا همیشه می‎گفت مردم اینجا به مامان چشم دارند. این‎ها را به من نمی‎گفت. من خودم شنیده بودم. دلیل عمده‎اش هم این بود که آن دو برادر به سن بلوغ رسیده بودند و بابا از این موضوع خیلی می‎ترسید. به نظرم که آن دو برادر از درد گشنگی وقت فکر کردن به همچین چیزهایی را نداشتند. اما بابا سعی داشت تا بلوغ را براي آن‎ها سرکوفت کند. من هيچ وقت دوست ندارم بالغ بشوم. چون احساس مي‎کنم اين طوري از منبع آرامش خانه که مادرم است دور ‎شوم. خيلي دورتر از چيزي که الان هستم.

دو برادر خودشان را پشت تنه درخت‎ها استتار کرده بودند. کمی آنجا نشستم و بعد تصمیم گرفتم بروم خانه و مادرم را تا مطب دکتر همراهی کنم. گفتم: من دیگه میرم.

یکی از برادرها گفت: صبر کن همه با هم برگردیم.

گفتم: نه، باید برم. یه کاری دارم.

بعدش از تپه پایین آمدم. در مسیر به قتلي که قرار بود به دستور من انجام شود فکر مي‎کردم. هر چقدر به پايين جاده نزديک مي‎شدم احساس گناه درونم هم بيشتر به قلبم نزديک مي‎شد. شايد بايد بي خيال قضيه انتقام بشوم و همه چيز را لغو کنم. اما انگار دير شده بود. صداي تير را شنيدم. بعد خواستم بدوم و از آنجا دور شوم که به یک آدم خوردم و به زمين کوفته شدم. آفتاب درست نميگذاشت چهره‎اش را ببینم اما وقتی بلند شدم دیدم او همان پدر برادران دو قلو است. با خودم گفتم پس آن دو احمق به کی شلیک کردند؟ پشت سرم را نگاه کردم و بعد به سمت آدمی که آن طرف روی زمین دراز به دراز افتاده بود دویدم. آن دو برادر که من را دیدند فریاد زدند: نه، نباید تو رو ببینه.

بعد تیر دوم و سوم را هم شلیک کردند. صدای تیرها من را روی زمین انداخت. دراز کش به سمت آدمی که خونش روی زمین خاکی جریان گرفته بودم رفتم. سرش را برگرداندم و آن چهره معصوم و آرام که داشت جان ‎می‎داد را دیدم. پیراهن بابا درست از جایی که قبلا تیر خورده بود، شکافته و جریان عظیمی از خون آن را پر کرده بود.

با گفتن آخرین دیده‎ها و شهادت‎هایم، جمعیت حاضر در دادگاه از جا بلند شدن و گریه‎های من در مسیر ناسزا و فریادشان به خفا رفت.

 

ارسالی از: کامیار جهانگیری

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.