ویالون

متن نوشته:

سعید، شاگرد نانوایی آقای اسداللهی است. اسداللهی اعتماد و اعتبار زیادی برایش قائل است.

زیر پر و بال او را بعد از مرگ حاج محمود درست مثل پسر خودش گرفت. روی هم رفته الان شش سالی می‌شود که سعید سه ماه تابستان را پیش او می‌گذراند.

از وقتی که پدر مرحومش او را آورد و اینجا گذاشت تا به حال تصمیمی برای استعفا از این شغل نداشته. به خصوص الان که اسداللهی خرج او و مادرش را هم در حد بخور و نمیر میدهد.

سعید هیچوقت فرصت نکرد مثل بقیه هم سن و سال هایش در کوچه ها فوتبال بازی کند. زنگ در خانه‌ی مردم را بزند و فرار کند. به اندازه‌ی کافی دوچرخه سواری کند یا به اندازه‌ی کافی دم مدرسه‌ی دخترانه خودنمایی کند. از وقتی یادش است دارد خمیر میچپاند در تنور و کیسه‌ی آرد این طرف و آن طرف می‌برد.

دیوار به دیوار نانوایی یک موسسه‌ی آموزش موسیقی است. موسسه‌ای معروف که آوازه‌اش در هر محفل وزن و ریتم داری به گوش می‌رسد. زیر و بم این محل به کل قدیمی است. برمیگردد به دوره‌ی خان و خان بازی ها. از این رو غالب خانه و مغازه هایی که الان از یکدیگر جدا هستند، روزی اعضای چند پیکر بیشتر بودند. انتهای انبار نانوایی یک در چوبی است که حسابی چفت و بست دارد.

مدت ها بود که هر بار اسداللهی سعید را برای یک کیسه آرد می‌فرستاد پایین، باید با داد و هوار می‌کشیدش بالا. یک بار رفت تا ببیند آن پایین چه می‌کند که اینقدر طولش می‌دهد؟!

دید نیم رخ نشسته و گوشش را چسبانده به در چوبی!

سعید آن اوایل دقیق نمی‌دانست، اما اتاقی که آن طرف بود مختص به یکی از اساتید مجموعه نگین آوا بود،که ویولن آموزش می‌داد.

اسداللهی دیگر از این کار سعید به تنگ آمده بود. این اواخر سر هر کیسه‌ی آرد ده دقیقه‌ی تمام لفتش می‌داد. سعید هم بی توجه به اسداللهی به هر بهانه‌ی مسخره ای که می‌شد خودش را به انباری میرساند.

+ آقا اسدالله این کیسه چرا رنگش با بقیه فرق داره؟ برم عوض کنم؟

+ آقا اسدالله  فکر کنم اون پایین یه گربه دیدم!

این یعنی موش هم هست. نرم دوباره یه نگاهی بندازم؟

+ آقا اسدالله این مشتریه آرد میخواد، آرد اینجا هم مونده، خوب نیست آرد کهنه بدیم دست مشتری. من میرم آرد تازه بیارم.

+ آقا اسدالله مطمئنی دوازده تا کیسه بود؟ پایین که بودم شمردم، یازده تا بودا!

اسداللهی یکی دوبار هم با مادر سعید صحبت کرده. گفته:

– این سعید شما دیگه دلش با کار نیست.

مادر سعید اما هر بار قول میدهد از فردا مثل قبل باشد. برمیگردد خانه و به پر و بال سعید می‌پیچد. سرش قر میزند. نفرین میکندش. نام مرحوم حاج محمود را به وسط میکشد. اگرچه دلش به حال سعید بیچاره هم میسوزد، اما خودش هم به تنهایی از پس خرج و مخارج بر نمی آید. به خصوص الان که به خاطر درد کمر فقط دو روز در هفته را در خانه ها کار میکند.

سعید میگوید:

+ میخوام موسیقیدان شم ننه.

– موسیقی به کجای تو میاد سعید، خودتو بدبخت نکن.

همین نونوایی رو بگیر برو. پس فردا هم نونوایی خودتو

میزنی، از همون نونت هم میاری سر سفره.

+ خمیر و آرد و تنور به من نمیاد.

من میخوام کمانچه بزارم زیر گوشم بزنم.

آن اوایل اغلب کمانچه و ویالون را با هم اشتباه می‌گرفت.

ده روز بعد چیزی که مادر سعید همیشه ترسش را داشت اتفاق افتاد.

اسداللهی عذر سعید را خواست. سعید تا سه روز به مادرش هیچی نگفت. مثل قبل میرفت و مثل قبل می‌آمد. از صبح که میرفت می‌نشست آن طرف خیابان و زل میزد به هنرجویانی که از آموزشگاه بیرون می آمدند وکیف های سیاهی که سعی می‌کرد حدس بزند درونشان چه سازی نهفته است. به این زودی ها هم به مادرش چیزی نمیگفت اگر اسداللهی کار را خراب نمیکرد و با یکم قند و شکر و برنج و چای و پول و این خبر که دیگر نمیتوانم خرج و مخارج تان را بدهم، به خانه شان نمی آمد.

صبح روز بعد سعید ناچار بود مدرسه را پیچاند و با عذاب وجدانی که داشت به دنبال کار بگردد.

مغازه ها شاگرد نمیگرفتند. اوضاع بازار خوب نبود. دخل و خرجشان با هم جور در نمی آمد. همان اجاره ی مغازه را هم به زور میدادند. شاگرد، دیگر خریداری نداشت. حتی آن تیز و فرز هایشان.

ساعت از ده گذشته بود. هوا گرم تر شده بود و سعید نا امیدانه در حال گشتن بود.

+ آقا شاگرد نمیخواید؟

– نه پسرجان، فعلا داریم.

+ آقا شما شاگرد نمیخواید؟

– مدرسه میری؟

+ بله

– نه؛ نمیخوایم.

+ آقا شاگرد نمیخواید؟

– کار ما رو بلدی؟

+ بله آقا قبلا سه ماه کار کردم.

– باید بیست روز آزمایشی بیای ها.

+ یعنی بدون حقوق؟

– نه با حقوق. عجب توقعاتی دارید شما جدیدا!

+ نه ببخشید منظوری نداش…

– نمیخواد بچه جون برو بیرون.

جلوی مغازه ی ساز و آواز محمدنیا که دو سه باری هم جلوی در همان آموزشگاه موسیقی دیده بودش ایستاد. گیتار های کلاسیک رنگی و آن نازک تر ها را نگاه میکرد. به دف های روی دیوار فکر میکرد. به اینکه فرقشان با آن دف های کلفت تر روی زمین چیست؟ به مثلث های پلاستیکی کوچک آویزان از کیف گیتار ها، که نمیدانست کاربردشان کجای جهان موسیقی ست.

سعید نگاهش را کند و انداخت به ژرفای مغازه. غلغله بود و محمدنیا دست تنها.

عجیب است! پس حامد کجاست؟ احتمالا خواب مانده.

حامد یکی از همکلاسی های قدیمی اش است که در اینجا کار میکند. پدرش حسابدار یک شرکت رده بالا بود. زندگی به راهی داشتند. سعید با تمام ذرات وجودش به او حسادت میکرد.

و میکند.

ناگهان متوجه شد محمدنیا پشت تلفتنش داد و بیداد میکند!

+ گفتم دیگه نمیخواد بیای. بگیر بخواب، خدافظ!

یک آن در دلش آشوبی به پا شد. روزنه ای روشن شد. دل را زد به دریا و خودش را انداخت میان جمعیت دورن مغازه. مشتری ها هر یک کنجی از مغازه پیله کرده بودند.

+ آقا این گیتار چنده؟

– اگه سی چهل باشه سه و هفتصد هشتصد اگه سی هفتاد باشه چهار و نیم اینا. باید بیام ببینم.

+ محمدنیا جان این کمتر راه نداره؟

+ به خدا به قیمت پارسال دارم بهت میدم رضا؛

– میدونم، ولی اگه راه داره یه تخفیفی بده. ما این همه راهو کوبیدیم اومدیم پیش تو ها.

+ من نوکرتم هستم؛ خب چرا اون دست دومه رو نمیبری؟!

خیلی تمیزه ها، هیچ موردی نداره، من تضمینش میکنم.

– نه دیگه تولدشه، کهنه باشه میخوره تو ذوقش.

+ والا هرجور صلاحه؛

سعید خودش را به میزکار میرساند. محمدنیا متوجه حضور او نمیشود. چند ثانیه بعد لبی تر میکند و میگوید:

– سلام.

+ سلام، بفرمایید.

– برا شاگردی اومدم. شما شاگرد نمیخواید؟

محمدنیا مکث کوتاهی میکند و سپس رو به سعید میگوید: اسمت چیه؟

– سعید

+ چند سالته سعید؟

– پونزده

+ مدرسه میری؟

– بله

+ چقدر قیافت آشناست!

– نونوایی آقای اسداللهی کار میکردم، شما و بچتونو زیاد دیدم اون طرفا.

+ آهاااا، یادم اومد…

– چند وقتیه در اومدم. دنبال شغل میگشتم. راستش به کار شما هم خیلی …

+ نه خانوم تموم کردم. هفته ی آینده بار جدیدم میرسته. بهش بگید فعلا رو سیم های بم تمرین کنه، عیبی نداره؛

سعید از اون گوشه بیا اینطرف میز. سعید بودی دیگه؟

– بله.

شهد شادی در وجود سعید جریان می یابد. در پوست خودش نمیگنجد. او الان شاگرد یک مغازه ی آلات موسیقی است؛ هیچوقت تا به حال اینقدر خوشحال نبوده.

+ این کارتون رو ببر اون پشت، بذار یه کنجی، از اون کارتون مثلثیا هم یکی بردار بیار. روش نوشته سی هفتاد. انگلیسی بلدی دیگه؟

– بله کم و بیش.

فردای آن روز وقتی رسید دم در با چیزی که نباید مواجه شد.

حامد آن جا بود و داشت با محمدنیا بحث میکرد. بلافاصله از همان دور راهش را کج کرد و بی آنکه کسی ببیندش خودش را به بیخ گوش مغازه رساند. شنید که حامد با حرص میگوید:

+ خیلی خب باشه، پول منو بده من برم.

– روز اولی که اومدی اینجا چی بهت گفتم؟ گفتم پول میدم؟

+ گفتی فعلا ده پونزده روز آزمایشی بیا تا ببینیم چی میشه.

– خب؟!

+ خب که خب؟! الان بیست و هفت روز گذشته. هنوز ندیدی چی شده؟

سعید ماتم زده تکیه بر دیوار داد و بخت رنج مالی شده اش پاهایش را سست کرد.

به جمله ای که دیشب وقتی خسته و ویران برگشت خانه به مادرش گفته بود فکر کرد:

+ نگران نباش. پولش خوبه؛

از طرفی هم در تعجب بود که چرا حامد دست بر نمیدارد؟ او که به این پول ها احتیاجی ندارد!

در حالی که سعید غرق در خیال و ابهام بود. حامد با کینه از مغازه بیرون زد.

کمی آن طرف تر سعید را دید که به دیوار کناری مغازه تکیه داده و نشسته. در حالی که از کنارش میگذشت نگاه نفرت آمیزی روی سرش هوار کرد.

چندی بعد سعید، خودش را جمع و جور کرد و وارد مغازه شد. محمدنیا بلافاصله بعد از دیدنش

با لبخند گرمی از او پذیرایی کرد. سعید همچنان در عجب است!

سه الی چهار ساعت میگذرد و سعید هر چند دقیقه یک بار حرف هایش را آماده گفتن میکند،

دلش را تکان میدهد، جسارت و اعتماد به نفس ته نشین شده اش بالا می آید، نفسی میگیرد و تا میخواهد زبان باز کند، ترس و اظطراب همه را قورت میدهد.

هرچه به آخر وقت نزدیک تر میشوند سعید بیشتر دلش نمیخواهد بلاتکلیفی به خانه ببرد. سرانجام دل به اقیانوس میزند و میگوید:

+ آقا این ساعت کاری ما رو مشخص میکنید؟

– دیشب که توضیح دادم برات !

+ خسته بودم دقیق نفهمیدم.

– پنج روز در هفته از پنج عصر میای تا نه، نه و نیم.

+ ببخشید،چیزی هم به ما میدید فعلا؟

– یعنی چی ؟!

سعید کمی میترسد و با احتیاط عقب نشینی میکند.

+ اگه منظورت حقوق و پول تو جیبی و این چیزاست که نه. هرکی میاد اینجا اول باید ده پونزده روز آزمایشی بیاد. بعد اگه از کارش راضی بودم یه چیزی هفتگی بهش میدم. به همه هشتاد دادم. خوب باشی به تو صد میدم.

– روزی؟!

محمدنیا لبخندی کوتاه و معنی داری میزند و میگوید:

+ نخیر، هفته ای.

– آهان، دست شما درد نکنه.

+ ساعت نزدیکه ده، نرده ها رو بزار بریم.

یک هفته از اولین روزی که پا به مغازه ی محمدنیا گذاشت میگذرد.

+ مگه نگفتی پولش خوبه؟! کو پول؟ اصلا پولم بهت داده تا حالا؟

– ننه اذیت نکن، بذا ما این نهارو بخوریم، بیست دقیقه هم راهه دیر میشه.

داستان درست نکن برا من.

سعید به هر فریب و فریادی که بود از زیر بار سوالات مادرش، این بار هم فرار کرد.

در خیابان به این فکر میکرد که فقط یک هفته مانده. شاید اگر دقت و سرعتش را دو برابر کند، محمدنیا زودتر وا بدهد.

حال مادر خوب نیست. سه روزی میشود که دارو هایش تمام شده و به سعید نگفته. سعید  اما دیشب وقتی رفته بود آب بخورد دیده بود که داشت چیزهایی را از روی بسته های خالی قرص یادداشت میکرد. سرفه هایش زیادتر شده. از بس ظرف و ظروف مردم را شسته، پوست دست هایش تا حد امکان نازک شده. گاها نیمه شب ها از بی خوابی میرود و در حیاط به ستاره ها خیره میشود. سعید در یکی دو باری که خودش را از اول شب به خواب زده بود هم، شنیده بود به آرامی به کسی فحش میدهد، درد و دل میکند و بعدش هم معذرت خواهی و می آید تو.

همزمان با محمدنیا به مغازه رسید. بعد از سلام و علیکی مختصر محمدنیا گفت:

+  چرا ماجرای اون خدابیامرز و وضعیت مادرتو نگفته بودی سعید؟!

– چطور مگه؟! چیزی شده؟

+ چیزی که نشده. ولی باید میدونستم نون آور خونه تویی.

– فعلا  اینو داشته باش، مزد این هفتته

پاکت سفید را به سعید میدهد و حال و احوالاتش را دگرگون میکند. بلافاصله با لبخند ملیحی بر لب، نقشه هایی در ذهن او ترسیم میشود. بعد از کلی تشکر و دست بوسی و عصبانیت محمدنیا از این کارش،

پاکت را تا میکند و سفت میچپاند در جیب راستش. تصمیم میگیرد یکی از آرزو هایش را برآورده کند و امروز با مترو برگردد خانه. آرام و قرار ندارد. سرانجام نه و چهل و پنج دقیقه محمدنیا اجازه ی ترخیص میدهد.

بعد از مصیبت هایی که برای خرید بلیط و پیدا کردن خط درست کشیده بود، در مترو به کودکانی برخورد که چیزی حدود همان پانزده سال سن داشتند و دستفروشی میکردند. قبلا هم آنها را دیده بود. منتها نمیدانست در مترو هم کار میکنند! یکیشان روسری میفروخت.

خودش را خم کرد و کمی آستین پسر را کشید.

پرسید: روسری ها چنده؟

+ گل دارا بیست و پنج ساده ها پونزده تومن.

سعید نگاهی به روسری ها انداخت و دستی بهشان کشید.

سپس پرسید: فرقشون فقط توی گلشونه؟

– نه؛ جنسشم بهتره.

+ سعید دستش را میکند در جیب و پاکتش را در می آورد. بیست تومان سوا میکند و میگوید:

– تخفیف نداره؟

+ نه.

یک دور زبانش را به لب های ترک ترک شده اش میکشد و با تردید میگوید:

خیلی خب یه دونه از همون ساده هاش لطفا.

پسر پول را میگیرد و میپرسد: چه رنگی؟

سعید به این فکر میکند معمولا مادر کلاه و رومیزی و لیف و جوراب ها را زرشکی میبافد.

– اون زرشکیه.

پسر روسری را میدهد و میرود. حتی منتظر تشکر یا خداحافظی نمیماند. سعید تکیه میدهد به صندلی و شروع به تا کردن روسری میکند.

ناگهان مترو می ایستد و اسم ایستگاهی که مرد بلیط فروش به او گفته بود باید پیاده شود را اعلام میکند. در باز شده و مردم از دو طرف به آن هجوم می آورند. سعید دست و پایش را گم میکند و با عجله بلند میشود. پاکت و نان بسته ای که مادر سفارش کرده بود را برمیدارد و روسری را در مشت دیگر خود محکم میگیرد. تقریبا در میانه ی در است که چراغ بالای در قرمز میشود. مفهومش را نمیداند!

ناگهان کسی از پشت به او میخورد و او آن طرف روی زمین می افتد. یک آن متوجه پاکتش میشود که آن طرف در افتاده.

ترسیده؛ دستش را دراز میکند تا پاکت را بردارد. مردم همچون تکه های پازل، به طوری که در بتواند بسته شود چیده میشوند. قطار تنش را جم و جور میکند و از سعید دور میشود. سعید بلند شده و به دنبالش میدود. واگنی که پاکت سعید را دزدیده هم میدود. نفس های یکدیگر را بیخ گوش هم حس میکنند. دستش را بلند میکند تا یکی بکوبد به پهلوی دزد و او را به زمین بزندش. ناگهان کسی دستش را میگیرد و او را با شتاب به سمت خودش میکشد.

+ چیکار داری میکنی پسر جان، داشتی میرفتی تو دیوار!

سعید نفس نفس زنان میپرسد تا ایستگاه بعدی چقدر راهه؟

+ حالت خوبه؟!

با قطار پنج دقیقه

– قطار بعدی کی میرسه؟

+ انگار تا حالا سوار مترو نشدی، چیزی شده؟

– یه چیزی تو قطار جا گذاشتم.

+ چی؟

سعید کمی سکوت میکند و سپس میگوید: یه امانتی

+ اون آقا رو  میبینی اونجا؟ برو پیشش همینارو بگو.

اون از ایستگاه بعدی میپرسه. اگه کسی امانتی تورو پیدا کرده باشه و تحویل داده باشه میتونی با خیال راحت بری بگیری. اگر نه هم یکی برداشته برده، دیگه دنبالش نگرد. بعید میدونم هنوز رو صندلی مونده باشه.

– خیلی ممنون.

+ خواهش میکنم. دیگه دنبال قطار ندو. خطرناکه.

– آقا ببخشید، من یه چیزی تو قطار جا گذاشتم. میشه بپرسید ببینید ایستگاه اونور کسی پیدا کرده یا… آقا، ببخشید.

+ بفرما

– من یه چیزی توی قطار جا گذاشتم، خواستم ببینم تو ایستگاه اونطرفی کسی برده تحویلش بده یا نه؟!

مرد در حالی که یک خودکار بیک در دست داشت و کمی هم ابرو هایش به هم پیچیده بودند،

از سوراخ بزرگ نیم دایره ای شیشه به سعید نگاه میکرد و به سرعت سوال میپرسید.

+ چیه؟

– یه پاکت سفیده.

+ خب توش چیه؟!

– پول

مرد که تلفن را زیر گوشش گذاشته بود و انتظار میکشید گفت:

+ چقده؟!

– هفتاد هشتاد تومن

مرد جور خاصی براندازش میکند. سعید معذب میشود.

چندی بعد آن طرف کسی تلفن را برمیدارد.

+ سلام،یک نفر یک پاکت سفید آوره اونجا؟

گفتی چقده؟

– هفتاد اینا، دقیق یادم نیست.

+ بسیار خب ممنون.

مرد تلفن را میگذارد و میگوید: نه، کسی پاکت تحویل نداده.

سعید احوالات پژمرده اش را به درون روسری مچاله میکند و آن را در جیب کاپشنش فرو میبرد. از مرد تشکر میکند و چندی بعد وقتی بی رمق در حال بالا رفتن از پله ها است و به مادر فکر میکند. بالای پله ها همان بغل ایستگاه جوان حدودا بیست و دو سه ساله ای، نوشابه و دوغ و رانی تگری میفروشد.

دهان سعید خشک شده است. دستی در جیبش میبرد و ناگهان یادش از سه هزار و چهارصد تومنی که از تاکسی دیروز در جیبش مانده بود می آید. درش آورد و پرسید:

رانی ها چنده؟

+ هشت و پونصد

مکثی میکند و میپرسد: آب چی؟آبم دارین؟

+ بله

– چنده؟

+ کوچیکا چهار و چهارصد بزرگا ده تومن.

پول را دوباره میفشارد سر جایش و در حالی که شاخ و برگ احوالاتش به هم پیچیده اند برمیگردد تا برود.

پسر میپرسد: اسمت چیه؟

برمیگردد و با تعجب میگوید: سعید.

+ بیا سعید، این دفعه رو مهمون من باش.

دستش را در یخ ها فرو برده و یک رانی بیرون میکشد. میپرسد: چه طعمی دوست داری؟

سعید که نمیداند چطور تشکر کند میگوید: والا فرقی نداره.

+ بیا، همون آناناسشو ببر.

– دست شما درد نکنه من…

+ بذار جیبت، دفعه بعد که رد شدی اگه دست و بالت باز تر بود دست و بال ما رو هم باز کن.

سعید نفس عمیقی میکشد و مکث کوتاهی میکند. سپس رانی را تعارفمندانه از پسر میگیرد و میرود.

در راه یک روزنامه ی هم میگیرد و چون نمیخواهد پول چسب بدهد، همانجا از لوازم و تحریری میخواهد که اگر امکانش هست این روسری را در روزنامه بپیچد و کادو کند.

در حالی که همچنان اندوه پاکت در دلش لنگر انداخته به خانه میرسد؛

مادر نیست! معمولا اگر میرفت سر کار یکی دو ساعت قبل از سعید به خانه برمیگشت. تازه امشب یک ساعتی هم دیر تر آمده.

مادر موبایل ندارد. هفته ی پیش بی آنکه سعید بفهمد فروخته بود و برای تولد سعید یک تیشرت خریده بود. بعد هم گفته بود:

+ دادم درست کنن، مونده تا یکی از قطعاتش بیاد.

البته هنوز ده روز به تولدش مانده. سعید هم خیلی اتفاقی یک بار با تیشرت پنهان شده در زیر تخت برخورد داشته، اما به روی خودش نیاورده و حتی کنجکاوی اش را خوابانده و بازش نکرده تا شب تولدش همانطور که مادر قصد داشته، سوپرایز شود.

از خانه بیرون میرود. در خانه ی گل گیسو را میزند. دخترش مهری می آید دم در.

+ ببخشید مادرم اینجاست؟

– ای وای خبر نداری؟!

+ از چی؟ چی شده؟!

– نمیدونم، همسایه ها روی پله های دم در دیده بودنش، از حال رفته بود. زنگ زدن آمبولانس بیاد.

در حالی که در سالن میدوید از پرستار های در راهرو اتاق شماره ی دوازده را میپرسید. دست هایش میلرزید. جای خالی حاج محمود تمام وجودش را تصرف کرده بود و تا پرتگاه بی کسی به وسعت همین یک نفر فاصله داشت.

در را که باز کرد مادر را روی تخت دید. بدترین چیز آن نیست که از پس رنج و مشقت های زندگی گریه ات بگیرد. بدتر آن است که  گریه ات بگیرد ولی روزگار حق گریه کردن را از تو گرفته باشد. و تو محکوم به فروپاشی درونی باشی.

حال مادر خوب بود. روی تخت، تخت خوابیده بود. پرستاری داشت با سرم بالای تخت

ور میرفت که با ورود سعید دست از کار کشید و اشاره کرد که ساکت باشد.

مادر شب را در بیمارستان گذراند.

صبح روز بعد سعید دختر گل گیسو را در حالی که به مدرسه میرفت دید.

سه چهار ماهی میشود که دلش را به دختر گل گیسو باخته. مهری از بد شانسی سعید یک سال هم از او بزرگتر است و بدجور با بی محلی هایش سعید را آزار میدهد. سعید هم سعی میکند به روی خودش نیاورد اما بیشتر وقتا نمیتواند. معلوم میشود دارد حرص میخورد.

اینجور که سعید فهمیده مهری کلاس نقاشی میرود. با خودش فکر میکند اگر ویالون یاد بگیرد، به عنوان اولین نفر برای او مینوازد. او هم میتواند سعید را با ویالون زیر چانه اش، در حالی که در احساس غوطه ور است بکشد.

یک بار محمدنیا به سعید گفته بود خیلی آرام و با احتیاط ساز هایی که برای تست و فروش بیرون از جعبه هستند را با یک دستمال مخصوص تمیز کند.

سعید هم وقتی به ویالون رسیده بود بیست دقیقه ی تمام سر و تهش را دستمال کشیده بود.

محمدنیا عمریست با موسیقی سر و کله میزند. فهمیده بودش؛

وعده داده بود اگر توانستی یک ویالون بخری، من به تو رایگان آموزش میدهم.

چند روز بعد حال و روز مادر نابسامان تر از قبل شد. بعضب وقتها با سرفه اش خون بالا می آورد.

لاغر شده بود. کمتر حرف میزد. یکی از همان صبح ها سعید دیگر نتوانست تحمل کند.

مدرسه را پیچاند و رفت دم مغازه ی محمدنیا.

بغض کرده بود. ده دقیقه همان بیرون ایستاد و بعد رفت داخل. رو کرد به محمدنیا و گفت:

+ من دیگه مدرسه نمیرم. اگه اجازه  بدید صبح ها هم بیام اینجا و دو شیفت کار کنم.

– مدرسه نمیری؟!

+ نه

– واسه چی؟

+ بهم اجازه دادن غیرحضوری ادامه بدم. فقط برای امتحانات دو نوبت باید برم.

محمدنیا چند دقیقه ای با او صحبت کرد و بعد از اینکه دروغش را باور کرد به این فکر کرد که بد نیست شیفت صبح هم شاگرد داشته باشد. یک وقت دیدی مثل بعدازظهر ها شلوغ شد و همزمان هنرجو هم آمد.

حدود ساعت های دوازده مغازه را بستند و محمدنیا گفت:

+ امروز مسیرم باهات یکیه، سوار شو برسونمت.

پیشنهادش را رد کرد! باید دنبال کار میگشت. کاری که بتواند از ساعت یک تا چهار و پنج انجام دهد. تا عصر سرگردان و ویران به دنبال کار بود. آخر کجا برای این موقع از روز شاگرد میخواهند؟!

مگر کارگری؛ طرف های ساعت سه یکی را پیدا کرد که شاگرد برای رنگ کاری میخواست.

مزدش خیلی کم بود. ماهی صد و هشتاد. اما همان هم غنیمتی بود. پذیرفت و قرار شد از فردا سر فلان ساختمان در فلان جا حاضر شود.

بعدازظهری در مغازه یکی از مشتری ها آمده بود تا گیتاری که سفارش داده بود را بگیرد.

محمدنیا سعید را فرستاد تا یک یاماها سی چهل و پنج از انبار بیاورد. سعید اما هوش و هواسش امروز رو به روال نبود.

آمد کارتن را از قفسه بکشد بیرون که متوجه باز بودن پلمپ آن طرف کارتون نشد و گیتار از قفسه افتاد. افتاد و پاشنه ی آن ترک ناجوری برداشت.

سریع گیتار را جم و جور و کرد و فکر کرد احتمالا محمدنیا به اینکه ممکن است در بار، صدمه دیده  باشد فکر میکند.

گیتر را که دید با حسرت عمیقی گفت:

+ ای بابا…

– چی شده؟!

+ شرمنده ام واقعا. این گیتار توی بار ترک برداشته…

– خب حالا چیکار کنیم؟ ندارید دیگه؟

+ والا سی چهل و پنج فروشش کمه، فقط به سفارش مشتری میاریم.

چرا سی چهل نمیبرید؟ فرق زیادی ندارن.

– به خاطر رنگش. بچه ان دیگه…

محمدنیا گفت:

+ حالا من باز براتون سفارش میدم، مسئله ای نیست.

– نه دیگه اگه محبت کنید همون بیانه ی ما رو بدید ممنون میشم.

+ ای بابا خب یه خورده صبر کنید همون …

– نه دیگه یکم بی طاقته. وگرنه واسه من که فرقی نداره. حالا شما یا یک نفر دیگه.

محمدنیا بیشتر از این اصرار نمیکند و بیانه ای که زن داده بود را پس میدهد.

زن تشکر میکند و با دلخوری اندکی که در چشمانش دارد خداحافظی میکند.

چند دقیقه که میگذرد ناگهان محمدنیا رو به سعید میکند و میگوید:

+ پاشو از مغازه ی من برو بیرون.

سعید که ناگهان ترس و تعجب در وجودش رخنه کرده رو به محمدنیا میگوید:

– بله؟!

+گفتم از مغازه ی من برو بیرون؛

– چرا؟!

+ خودتو به اون راه نزن. برو خداتو شکر کن که فقط همینو ازت میخوام.

– کاری کردم آقای محمدنیا؟!

+ من اون گیتارو سفارش نداده بودم. از پارسال دارمش. بهش گفته بودم سفارش دادم بیاد، تا دو روز وقت داشته باشم تستش کنم. تا قبل از اینکه شما بری سروقتش هم سالم بود.

از پایین رفتن سر سعید تا آخرین نگاهی که به ویالون مورد علاقه اش انداخت، روی هم رفته سه چهار دقیقه ای طول کشید.

در خیابان نگاهش به پسرک نوشیدنی فروش کنار ایستگاه افتاد. سرش را برگرداند و به آن طرف خیابان رفت.

چند دقیقه ی بعد دم خانه شان بود. هوا تقریبا تاریک بود. سرش را انداخت پایین و رفت تو.

خسته بود. بیزار بود. مادر را صدا زد. جواب نداد. دوباره صدا زد. جواب نداد؛

در اتاقش را باز کرد. مادر همانجا، کنار بخاری جهیزیه اش خوابیده بود. رفت جلو.

نشست کنار سرش و به آرامی صدایش زد. یک بار، دوبار، تکانش داد.

نه، نفس نمیکشید.

مادر جا زده بود.

فروریخت هرآنچه از سعید مانده بود. به آرامی پتو را تا مو های حنایی اش بالا کشید و دستش را داد زیر پتو. بلند شد. تیشرتی خاکستری رنگی که قرار بود از دست های مادر بگیرد را باز کرد.

هیچ تصویری نداشت. فکر میکرد دارد. روزها انتظارش را میکشید. تیشرت را برداشت و پوشید.

به اتاق رفت و پتو را کنار زد. اشک هایش را پاک کرد و پیشانی مادر را بوسید. خداحافظی کرد و دوباره پتو را بالا داد.

در را بست و تلفن را برداشت. گزارش یک فوتی را داد. از خانه بیرون زد و در را نیمه باز رها کرد.

در پیاده رو پسرک ده دوازده ساله ای را که ماهرانه ویالون میزند و مردم را دور خودش جمع کرده.

مردی رفت و در گوش پسرک چیزی گفت. پولی در جیب هایش گذاشت و پسرک چندی بعد آهنگ تازه ای را از سر گرفت.

کسی در میان جمع هیجان زده شده بود. مردم هم شروع کردند:

مبارک

مبارک

تولدت مبارک…

 

ارسالی از: مهدی داورپناه

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.