روزی رهایی خواهم یافت، بخش ۱

نویسنده: سارینا صادقی

متن نوشته:

آخ مامان میشه یه کم آروم تر شونه کنی موهامو ؟
نه دخترم نمیشه باید پیش شاهزادگان و اشراف آراسته و زیبا به نظر برسی .
خوب برای چی!؟ چه نیازی داره اصلا؟
بلند شو بلند شو برو لباس هاتو بپوش و واسه شب آماده شو
اوف …باشه
ملکه از اتاق خارج میشه و دخترک میمونه تنها با افکارش میره جلوی آینه و کمی به خودش نگاه میکنه و با خودش میگه : چرا من باید به عنوان یک شاهدخت به دنیا میومدم ؟ نمیشد دختر یه مرد کشاورز زحمت کش با یه مادر خوب و کد بانو میبودم…

…………………………………………………………….

اینو بگیرش اینم بگیرش اینم همینطور
آخ وای تلما آروم باش دارم زیر این همه کتاب له میشم
باید همشو تا شب ببری بدی دست صاحباشون بدو بدو
این یکی رو بگیر خوب اون یکی رو هم میخواستن بگیرش
آی خدایا تلما به حرفم گوش بده یه لحظههههه
خوب خوب دیگه همینا
تلما سریع یه کتاب خیلی قطور و گنده رو پرت میکنه سمت ایلیار و میخوره تو سرش و پخش زمین میشه
تلما انقدر سرگرم مرتب کردن کتاب ها و پرت کردنشونه اصلا متوجه نمیشه و وقتی ایلیار بلند میشه با سرعت هلش میده بیرون خونه و یه تیکه نون هم میده دستش و میگه باید همشون سریع تا شب برسن دست صاحباشون بدو برو و بدون اینکه اجازه بده ایلیار حرفی بزنه درو محکم میبنده
ایلیار بیچاره آهی میکشه و میره سراغ دادن کتابا به صاحباشون.

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: سارینا صادقی
داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.