وقتی شاعران زندانی می شوند

نویسنده: ریحانه بهادری جهرمی

متن نوشته:

صدای امواج خروشان دریا توی گوشش میپیچید . با اینکه باید ترس به قلبش نفوذ میکرد اما این آرامش بود که بساطش را در قلب او پهن کرده بود .با حرکت موج
خشمگینی دیگری باز هم او و کشتی تکان دیگری خوردند. اما او همچنان لبخندی روی لب داشت که نه شبیه لبخند سرخ عشق بود و نه شبیه لبخند سبز پیروزی. انگار سفید بود و خبر از بی تفاوت بودنش میداد. طوری لبخند میزد و به دریایی که هرلحظه اورا به مرگ نزدیک تر میکرد نگاه میکرد که انگار میخواهد با خونسردی اش حرص دریا را در آورد .که دریا با خودش بگوید :ادای شجاعان را در نیار حاال میبینی! و بعد با یک حرکت خروشان دیگر او را به تنها آروزیش که هر لحظه بی تابش بود می رساند.
و حرکتی دیگر… حاال او خودش را درچنگال همان زیبای خشمگین می دید. به جای اینکه دست و پایی بزند خودش را از چنگال او آزاد کند بازهم لبخندی به لب داشت ،اما این بار نه لبخندی سفید بلکه لبخندی از جنس سیب سرخ که به دست
عاشقی که آروزی وصالش را داشته رسیده است .او با همان لبخند زیبایش پایین و پایین تر رفت و به آرزویش رسید….****
*ش_ ز* ملاقاتی داری.
قلم را رها کرد نگاهی به گنجینه افکارش که روی کاغذ ثبت شده بود کرد.
” بر روی سنگی سخت با دستان خالی کنده ام
نقشی به شکل غایثی تا غرق در دریا شوم
هر روز را با دشنه ای ویران نکردم تا چنین
هر بار در پایان آن آغاز بک فردا شوم”
آهی کشید و بلند شد. داشت مثل پسر بچه هایی که از سر شور شیطنت به این ور
آن ور میروند راه می رفت. چند باری روی چشمانش دست کشید تا تاری اش که به دلیل مروارید های اشکی ایجاد شده بود از بین برود و شبیه انسان های عادی
راه برود .هرچند او هرچه قدر هم تلاش میکرد نمیتوانست مانند انسان های عادی باشد چون او یک انسان غرق شده توی دریای طوفانی افکارش بود که اورا به
یک شاعر تبدیل کرده بود .او نمیتوانست با انسان هایی که افکار ساحلی دارند و از شعر وعشق هیچ نمی دانند به راحتی زندگی کند. او به سمت جایگاه مالقاتی ها رفت .هنوز هم نمیدانست چه کسی به مالقتش آماده است همه زندانی های
بیچاره تلفن به دست بودند و با عزیزی حرف میزدند. او با خودش گفت :من که عزیزی جز شعر هایم ندارم پس چه کسی به مالقات من آمده است؟
بی سرو صدا و بهت زده روی صندلی نشست. ناگهان با دیدن تصویر رو به رویش یک دفعه آجر به آجر ساختما ذهنش تبدیل به سوال شدند و با زلزله ی هشت ریشتر ی تعجب روی سرش آوار شدند.
شخص رو به رویش ناخدای کشتی بود!!!!!
گیج شده بود .نخ های مغزش در هم گره خورده بود ، حالش دست خودش نبود…
اما ناخدای کشتی با خونسردی تمام تلفن را برداشت، و ناخدا با اشاره دستش که او هم تلفن را بردارد .اما او همچنان با خودش درگیر بود…
و به آجر های ریخته شده مغزش نگاه میکرد.
با خودش می گفت:
مگر من از آن دریای طوفانی نجات پیدا نکردم؟
مگر از سلول انفرادی افکارم آزاد نشدم؟
مگر شعرم را تمام نکردم؟
چرا حاال کسی را میبنم که فقط در فکرم بوده؟
من که به زمان حال برگشتم؟
اصال من آمدم تا شخصی را که به مالقاتم آماده ببینم،اصال مگر کسی به مالقاتم آماده؟
مگر من زندانی شده ام که مالقاتی داشته باشم؟چه جرمی مرتکب شده ام که در زندانم؟
هیچ جواب امداد گری به کمک این زلزله زده نماید.
جز یک جواب خیر که میخواست این زلزله زده بیچاره را از زیر آوار سوال بیرون بکشد.
آن هم این بود:
“بستگی دارد که از زندان چه تعریفی کنیم
هیچکس در هیچ جای این جهان آزاد نیست”
آنجا بود که فهمید شاعری درد دارد و دردش زندانی بودن است شاید در خانه خودت هستی اما ساعتها در خیالاتت پرسه میزنی و زندانی هستی…
گوشی را سر جایش گذاشت و به سمت در ورودی زندان قدم برداشت…
یک ساعتی بود که در خیابان های افکارش پرسه میزد…
نمی دانست این بار سلولش کجاست ،در زندان مجرمان قانونی شهر یاد در دریا
یا درجنگل…
فقط و فقط قدم میزد…

(شعر اول از فرشاد موسی زاده)

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: ریحانه بهادری جهرمی
داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۳ نظرات

  1. محمدجواد می گوید:
    ۲۰ خرداد ۱۴۰۱

    بسیار احساسی

    پاسخ
  2. فاطمه.ب می گوید:
    ۲۱ خرداد ۱۴۰۱

    باعرض سلام.قلم زیبایی دارید.اینکه تا انتها نمیتوان حدس زد چه می‌شود نکته مثبت و باعث جذابیت متن است.موفق باشید.

    پاسخ
  3. نرگس می گوید:
    ۲۴ خرداد ۱۴۰۱

    نوشته جالبی بود

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.