مهلت داوری مردمی مسابقه تابستانی به پایان رسید. داوری تخصصی همچنان ادامه دارد.

آتش

نویسنده: شقایق اکبری

نفسم بریده.هر چه دم دستم می رسد داغ شده.هُرم داغِ خانه دارد پوستم را می سوزاند.هنوز بین خواب وبیداری ام.چشم هایم باز نمی شود.اسپری اکسیژنم را نمی دانم کدام گوری گذاشته ام.کاش یک قدم دیگر نفسم مجال بدهد خودم را برسانم کنار کمد و از توی کشو عینکم را در بیاورم.عینکِ روی چشمم سنگینی می کند.اکسیژن را توی حلقم اسپری میکنم.از پشت شیشه بالای در،یک نور نارنجی کرخت می تابد توی اتاق.نورِ خیلی روشنی هست و از پذیرایی میاید.چشمم را می زند.مغزم قفل شده.دستگیره در آنقدر داغ شده که مجبور می شوم با آستینم بازش کنم.
در جا خشکم می زند.آتش توی تمام خانه می غرد و می تازد.خرناس هایش مو به تنم سیخ می کند.فرصت فکر کردن ندارم.از پنجره خودم را پرت می کنم بیرون.پخشِ خیابان می شوم و آسفالت گوشت تنم را می خراشد.همه قدرتم را آنی می ریزم توی صدایم و داد می زنم.بی محابا شده ام مثل کسی که عزیز ترین کَسَش دارد زیر شعله های آتش می سوزد.
از دور گلپری را قاطی سیاهی ها می بینم که دارد به سمتم می دود و با آن یکی دستش تلفنش را گرفته چسبانده به دهانش دارد تویش داد می زند و به یکی آدرس می دهد.
جواد و مادرش با اکراه از کنارم رد میشوند و جواد یک کپسول آتش نشانی توی دستش گرفته.رویش را بر میگرداند و خیره میشود به من تا لب از هم بگشاید وچیزی بگوید.مادرش صبورا خانوم چشم غره ای به من میرود و بازوی جواد را می کشد و ازجلوی چشم هایم محو می شوند.
حتی یک ثانیه هم نمیتوانم حواسم را پرت کنم تا صدا را نشنوم؛صدای آقای خیری و زن و بچه اش را که تمام مدت غرولند میکندد و زیر لبی فحشم می دهند.
هیچ کدامِ همسایه ها برای مصیبتم دل نمی سوزانند.خوابشان به هم خورده،کارد بزنی یک قطره خونشان نمی ریزد.
همین که سروکله ماشین آتش نشانی از ته کوچه پیدایش می شود دختر اقای خیری سطل آب را می گذارد زمین و ازخدا خواسته می دود سمت خانه که بخوابد.
بقیه همسایه ها هم که یکی در میان سطل های خالی آبشان را می زنند زیر بغل و بر میگردند سرخانه زندگیشان.
گلپری سفت دست هایم را گرفته با صدای مهیب انفجار قریب به یک متر پرت می شود آنطرف تر.
تپش قلبم با هر تکه شیشه های خانه که فرو میریزند بیشتر می شود.
زن ها سر بچه هایشان رامیچسبانند به خودشان تا صدای انفجار های بعدی را نشنوند،تا شعله های آتش را نبینند که یکی از آتش نشان هارا در آغوش مرگبارش گرفته،تا…
چشمم را می بندم.قطعه باران با صدای شادمهر توی ذهنم پخش میشود،نم نم باران روی گونه ام می خورد.
نفسم عمیقی می کشم و بوی باران را تا عمق ریه ام سر می کشم..
خورشید از لای ابر ها عرض اندام میکند.
اتش نشان ها،همه شان از دست آتش نجات یافته اند.گرد خستگی از تنشان بیرون می رود.آنها،من وگلپری؛همه مان به هم لبخند می زنیم.

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: شقایق اکبری
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.