رویداد آنلاین هوش مصنوعی و داستان نویسی - پنج‌شنبه ۲۸ اردیبهشت، ساعت ۲۱:۰۰ منتظرتون هستیم! 😃

دفتر عمر

نویسنده: فرشته احمدی

وقتی آن جمله را از زبان دکتر شنید به یکباره رنگش پرید و از ترس به خود لرزید.هنوز نتوانسته بود هضمش کند که دکتر ادامه داد سه ماه بیشتر وقت نداری اما با عمل یک سال بیشتر میتوانی عمر کنی،هاج واج به دکتر نگاه میکرد،چگونه انقدر سریع این اتفاق ها افتاد؟اصن مگر میشد؟او هنوز خیلی برای مرگ جوان بود.اشک هایش همینطور شر شر می امدند ، مثل یک بچه ای شده بود که دلش اغوش مادرش را میخواست.
از بیمارستان خارج شد،هوا به طور افتضاحی سرد بود و اماده بارش باران بود و یه جورایی دلگیر،انگاری کل جهان هم دست به دست داده بودند تا او رنگ خوشی از زندگی اش نبیند.
امیداور بود بتواند ارزوهای کوچکش را در همین چند ماهه براورده کند تا ناکام از این جهان نرود، دلش نمیخواست بمیرد مشخص بود به زندگی اش وابسته است.
عزمش را جزم کرد و با خود گفت باید امید داشته باشم و دیگرانو از مریضی ام با خبر نکنم تا باری روی دوششان نباشم،اون پسر خیلی مهربون تر از این حرفا بود ازارش حتی به یک مورچه هم نمیرسید انگاری مرگ فقط به سراغ ادم خوب ها میاید تا زودتر جانشان را بگیرد.
سه ماهیی از اون ماجرا گذشت،پسر جانی در بدنش نمانده بود و از احوال چهره اش مشخص بود بیمار است.مادر پدرش فهمیده بودند و به دنبال درمانش بودند اما باز چه فایده؟ او قرار است همین روزها به ان دنیا برود ، پسر در رویاهایش عاشق شده بود ، در موسیقی مورد علاقش مهارت یافته بود و توانسته بود رتبه ی اول طراحی (سرگرمی مورد علاقش)را در استان به دست بیاره اما اینها همه در روهایایش بود و با فکر اینکه نمی تواند به دستشان بیارد غصه میخورد اما بروز نمیداد تا مادر پدرش از اینی که هستن ناراحت تر نشوند چون عذاب وجدان وجودش را فرا میگرفت.
قصدم از این خلاصه داستان این بود که تا می توانید از نوجوانی و جوانی تان لذت ببرید تا بعد ها حسرت نخورید:)

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: فرشته احمدی
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *