کتاب الکترونیکی جادوی داستان نویسی کودکانه به صورت رایگان منتشر شد!
مهلت ارسال اثر برای مسابقه داستان نویسی تابستانی ۱۴۰۲ رو به اتمام است... پس عجله کنید!

نابینای روشن دل

نویسنده: محمد امین معزی نژاد

در زمان قدیم، مردی عالم ولی نابینا بود. همه مردم روستا مشکلات خود را با او در میان می گذاشتند و از او کمک می خواستند و با رهنمود های او زندگی خود را می گذراندند.
روزی جوان نادان و مغرور در خانه او را به قصد ازار و اذیت او زد و فرار کرد. مرد که نابینا بود ، نمی توانست تشخیص دهد که او که بود ، بعد چند بار ، مرد را در را باز کرد و گفت :
_ من تو را خوب شناخته ام و می دانم که تو کیستی ؟!
جوان خنده کنان و امد و گفت :
_ هههه … ای نادان تو که چشم نداری ببینی از کجا دانستی که من کی ام و از کجا امده ام ؟
_ تو یک فرد جوان بی تجربه ای !!
_ تو از کجا …. دانستی که.. من چگونه ام؟
_ به چند دلیل … اولا اینکه صدایت شخصیت تو را فاش می کند .. ثانیا اینکه اگر من کر هم بودم می دانستم که کسی که در می زند و فرار می کند کم سن و سال است .. ثالثا اینکه می گویی من نابینا هستم و قادر به دیدن نیستم بلکه نادرست است و من می توانم ببینم !!!!
_ همه دلایل تو را با جان و دل قبول کردم اما این یکی دیگر در کتم نمی رود اخر چطور ممکن است که کسی نابینا باشد و قادر به دیدن باشد ؟؟!!‌؟
_ انسان دو چشم دارد یکی چشم باطن و دیگری چشم ظاهر انکه از چشم باطن استفاده کند بدون چشم ظاهر نیز می تواند ببیند و دریابد پس تو نیز ای فرزندم سعی کن با چشم دل دیگران را قضاوت کنی و روشن دل باشی نه با چشم ظاهر که قضاوت تو نا به جا خواهد بود و سبب رسوایی تو در دنیا خواهد شد ..

جوان بعد از ان دست مرد را بوسید و از او حلالیت طلبید و درخواست کرد تا او را دعا کند

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: محمد امین معزی نژاد
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *