برای مطالعه قسمت سوم این داستان به لینک رو به رو مراجعه کنید: زبان عشق (قسمت سوم)
صدای مردونهای گفت: تشریف میارید خونه ما!
برگشتم پشت سرم.
+ ولی آخه…
داداش آرام : آخه نداریم ، این وقت شب کجا میخواید برید ؟!
به ناچار قبول کردم و گفتم : باشه ، ممنونم ازتون!
سری تکون داد و سمت ماشینش رفت ، من و آرام هم پشت سرش. آرام تعارف کرد که جلو بشینم ولی قبول نکردم، چه کاریه! پرو پرو برم جلو بشینم ؟!
آرام خوابش برده بود ، برا همین فضای ماشین ساکت بود و فقط یه آهنگ لایت ترکی بیکلام پخش میشد. از آینه نگاه به داداشش کردم. با اخم داشت رانندگی میکرد. اییییش حالا چرا اخم؟! صدای وجدانم بلند شد: خا به تو چه فضول!
بیخیال شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم. خیلی خسته بودم. آروم پلکامو رو هم گذاشتم و با صدای آرام بخش آهنگ به خواب رفتم.
_ خانم! خانم بیدار شو !
با شنیدن صدای مردونه چشمام رو باز کردم. گیج و منگ به اطراف نگاه میکردم. من کجام؟! این کیه ؟! یکم چشمام رو مالیدم که تازه ویندوزم بالا اومد و فهمیدم چی به چیه !
_ پیاده شو رسیدیم!
ایییییش بچه پرو، چه زود هم مفرد خطاب میکنه !
بدون حرف پیاده شدم. رفت سمت صندوق عقب و چمدونم رو آورد.
تشکری کردم و گفتم: آرام کو پس؟
داداش آرام : خواب بود بردمش بالا
آهانی گفتم و به همراهش رفتیم سمت خونه و تو این فاصله حیاط بزرگشون رو آنالیز کردم. اطراف حیاط پر از درخت و گل و گیاه بود و چراغ هایی که به زیبایی اطراف حیاط بودند. از روی سنگ فرش ها رد شدیم و به در ورودی رسیدیم. خانم خوش پوش و رعنایی جلوی در ایستاده بود . لبخندی به روم زد و با خوشرویی گفت: سلام دخترم خوش اومدی!
+ سلام خیلی ممنونم ازتون
_ من ریحانه ام ، مامان آرام
+ خوشحالم از دیدنتون، من مهرسا آریانفر هستم، دبیر زبان آرام جان ، عذر میخوام امشب مزاحمتون شدم واقعا چارهی دیگهای نداشتم!
مامان آرام : این چه حرفیه، خوش اومدی!
صدای داداش آرام بلند شد : خب حالا تا صبح میخواید اینجا بایستید، بفرمایید داخل دیگه هوا سرده.
لبخندی زدیم و وارد خونه شدیم . اوووف چه خونه لوکسی! معلومه وضعشون خیلی توپه. فکرم رفت سمت آرام ، با اینکه اینقدر اوضاعشون خوبه ولی تا حالا ندیدم برای بقیهی بچه ها فخرفروشی کنه! برعکس خیلی مهربون و خاکی رفتار میکنه.
رفتیم نشستیم روی مبلای سلطنتی خوشگلشون و ریحانه خانم گفت : چای؟ قهوه ؟ هات چاکلت ؟
+ چای بی زحمت
لبخندی زد و رو به خانمی گفت: صبا جان چای بیار برامون
مشغول خوردن چای بودیم که پسری حدودا ۱۸_۱۹ ساله از پله ها پایین اومد و سلام بلند بالایی داد.
جواب سلامش رو دادیم که ریحانه خانم رو به من گفت: پسرم آیهان. و رو کرد به همون پسرش و گفت : خانم مهرسا آریانفر ، معلم آرام و امشب مهمان ما هستن.
هر دو ابراز خوشبختی کردیم و آیهان رو مبل رو به روی من نشست. داداش بزرگه بلند شد بره که مامانش گفت : آراد مادر رفتی بالا آرامو بیدار کن زیاد بخوابه شب خوابش نمیبره .
آراد که بالاخره بعد از چند ساعت اسمش رو فهمیدم چشمی گفت و از پله ها بالا رفت.
پدر مادرشون چه باحال اسم گذاشتن، آراد ، آیهان ، آرام .
تو همین فکر بودم که در خونه باز شد و آقایی با موهای جو گندمی و البته شیک پوش و برازنده وارد خونه شد. جلوتر اومد . از سر جام بلند شدم و سلام دادم. با لبخند جواب سلامم رو داد . ریحانه خانم رفت سمتش و گفت : سلام خسته نباشی!
_ سلام خانم سلامت باشی
ریحانه خانم کت و کیفش رو گرفت و رفت.
نشست و گفت : خیلی خوش آمدین! ببخشید من شما رو نمیشناسم .
+ خیلی ممنونم. من آریانفر هستم ، مهرسا آریانفر ، دبیر زبان آرام جان. امروز بخاطر مشکلی که برام پیش اومد به ناچار مزاحمتون شدم. راستش…
_ نه این چه حرفیه ، خوش اومدین ما…
سلاااام ملت. با صدای آرام همه به سمتش برگشتن. بدو از پله ها پایین اومد و اول رفت سمت پدرش و بوسید و بهش خسته نباشید گفت.
برای مطالعه قسمت پنجم این داستان به لینک رو به رو مراجعه کنید: زبان عشق (قسمت پنجم)
* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.
2 نظرات
قشنگ بود یه کم کلیشه ایی اما بازم قشنگ بود
اره قشنگ بود