رویداد آنلاین و رایگان داستان نویسی و رعایت اصول نویسندگی - پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۰
برندگان مسابقه داستان نویسی یلدای ۱۴۰۲ مشخص شدند! هم‌اکنون می‌توانید آثار برندگان را مشاهده نمایید.

شروع یک پایان

نویسنده: سینا گچلو

مثل همیشه ساعت ۶:۰۰ صبح از خواب بلند شدم.
یک روز سرد پاییزی بود اما خانه با نور خورشید روشن بود.
من داخل خانه همیشه تنهام و به این موضوع عادت کرده ام، با این حال برای صبحانه دو عدد چایی میارم و یک قالب پنیر و مقداری گردو
(صبحانه ای سبکی است)
امروز را متفاوت شروع کردم ، بجای دو عدد چایی یک چای آوردم و چون گردو نداشتیم پنیر خالی آوردم .
شروع کردم به خوردن صبحانه و تلویزیون را روشن کردم، نمی دانم چرا اما نیمی از شبکه های تلویزیون قطع بودند ، شبکه ها را بالا و پایین کردم تا اینکه به شبکه خبر رسیدم
همه چیز عادی بود تا اینکه این زیر نویس پخش شد:( مراقب خود باشید)
به فکر فرو رفتم یعنی چه که مراقب خود باشید؟
چرا قبلا این زیر نویس نبود، اصلا چه لزومی دارد این نوشته در شبکه خبر پخش شود؟
شایدم چیزه خاصی نیست و من مسئله را بزرگش میکنم ….
تلویزیون را خاموش کردم و رفتم تا آماده شوم
اگر دیر برسم رئیس ام من را اخراج می‌کند
مشغول پوشیدن لباس هایم بودم که صدای جیغ شنیدم، اهمیت ندادم اما صداها تمام نمی شد. انگار گروهی از انسان ها از چیزی فرار می کردند
کنجکاوی به من فشار آورد و بعد مجبور شدم تا به بیرون بروم
صحنه ای که دیدم هم عجیب بود هم ترسناک و هم فوق‌العاده: خورشید کمی قرمز شده بود و هوای اطراف به رنگ قرمز و بنفش در آماده بود
همه با ترس فرار می کردند اما من یک جا ایستاده بودم ، آری من نیز ترسیده بودم و از شدت ترس خشکم زده بود ….
پرندگان در آسمان پرواز می‌کردند
زمین دهان باز کرده بود و همه چیز را می بلعید
صدای شیپور مهیبی در آسمان می پیچید
و همه چیز و همه کس در حال نابودی بودند
من نیز ناامید بودم و به خانه برگشتم.
فرار نکردم زیرا راه فراری نداشتم
گویا این شروع یک پایان بود !
زمین و زمان در حال نابود شدن بود اما من با آرامش و راحتی گوشه ای از خانه را انتخاب کردم و آنجا نشستم.
به راستی همه چیز تمام شد ، يعنی بعدش چه اتفاقی خواهد افتاد؟
حداقل این دقایق پایانی را کاری کنم . آها یادم افتاد یادگاری مینویسم اما صبر کن ببینم مگر دنیا تمام نمی شود؟ آن وقت یادگاری من را چه کسی می بیند ولی بگذار تلاشم را بکنم خدا را چه دیدی. سپس تکه چوبی را پیدا کردم و در آن تاریخ آن روز را نوشتم (۱۴۱۴/۹/۳) بعد نام خود ، برادرم و پدر و مادرم را نوشتم در آخر که امضای خود را زدم نوشتم:[ چقدر دیر میفهمی که زود نفهمیدی] خب این هم یادگاری
یادگاری که نوشتم را به گوشه ای انداختم و بعد شروع به شمارش کردم
۱۰_۹_۸_۷_۶_۵_۴_۳_۲_۱

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: سینا گچلو
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *