رویداد آنلاین و رایگان داستان نویسی و رعایت اصول نویسندگی - پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۰

مسافر

نویسنده: ملینا ساداتی

توی پارک نشسته بودم و به بازی کردن بچه ها نگاه میکردم . یاد بچگی خودم افتادم که ناگهان قطره اشکی از روی گونه هام سر خورد.
تو فکر بودم که مکس اومد. مکس: هی چطوری رفی..گریه کردی؟ اشکام و پاک کردم و خودم رو جمع کردم و با جدیت بهش گفتم که حالم خوبه که در جوابش بهم گفت
مکس: عذر میخوام که گفتم اینجا بیای میدونم به یاد اوردن بچگیت برات خیلی سخته . من:بگذریم..حالا چیشده؟
که یکدفعه مکس نامه ای رو از تو جیبش در اورد و گفت : هی رفیق کارمون گرفت!! از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم سریع از مکس خداحافظی کردم و رفتم خونه تا در رو باز کردم که حس کردم دستمالی روی دهنمه. سعی کردم خودمو ازاد کنم ولی فایده ای نداشت از دست و پا زدن خسته شدم و بعدش سیاهی..
3 ساعت بعد:
بیدار شدم و خودمو داخل اتاق سیاهی دیدم . میخواستم بلند شم ولی فهمیدم دست و پاهام به صندلی بستس . همینطور که سعی میکردم خودمو ازاد کنم صدای قدم های یک نفر داخل اتاق اکو شد
من: تو کی هستی؟
؟:بهتره زیاد سوال نپرسی
من:اینجا چخبره؟
؟:فردا قراره باهم بریم اسپانیا
این اخرین حرفش بود. میخواستم حرفمو بزنم ولی متوجه شدم برق بهم وصل کرده با کنترلی که داخل دستش بود بهم شوک وارد کرد .. داشتم بیهوش میشدم که با چاقوی توی جیبش یکی از انگشتامو برید
خون مثل رود روی زمین میریخت بخاطر خون زیادی که داشت زدم میرفت و شوکی که بهم وارد شده بود بیهوش شدم و بعد… فکر میکنید چیشد؟
توی هواپیما بیدار شدم . ولی چطوری؟ مکس کنارم بود
من: مکس اینجا چخبره؟ مکس: چی؟ خودت ساعت 3 صبح اومدی دنبالم و گفتی بیا بریم فرودگاه
من: اوه..پس..
میخواستم بقیه حرفمو بزنم ولی مکس و بقیه افراد داخل هواپیما با لبخند چندشی نگاهم میکردن و بهم میخندیدن
استرس گرفته بودم.. نمیتونستم حرف بزنم
که با حس اینکه یه نفر داره میزنه به شونه هام چندبار پلک زدم و خودمو داخل همون پارک دیدم! چیشده بود؟ من که الان داخل هواپیما بودم
مکس با یه بطری اب و قرص توی دستش داشت بهم نگاه میکرد
مکس: هی رفیق دوباره توهم زدی؟
من: فکر کنم..
قرص و بطری اب رو از دست مکس گرفتم . ولی یچیز سرجاش نبود.. هنوز اون انگشتم قطع شده بود!

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: ملینا ساداتی
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

5 نظرات

  1. Avatar
    ماهان ساداتی می گوید:
    7 فروردین 1403

    داستان خوبی بود و پایان جالبی داشت

    پاسخ
  2. Avatar
    Tahoora babaii می گوید:
    5 فروردین 1403

    خیلی خوب بود داداش
    از نظر من هیچ اشکالی نداشت
    جالب بود

    پاسخ
  3. Avatar
    سینا گچلو می گوید:
    1 فروردین 1403

    جالب و هیجان انگیز حتمی ادامه اش رو بده بیرون
    موفق باشید

    پاسخ
  4. Avatar
    ملینا ساداتی می گوید:
    28 اسفند 1402

    ممنونم از اینکه داستان منو مطالعه میکنید
    امیدوارم از داستان خوشتون بیاد
    لطفا اگه اشکالی داشت بهم بگین.

    پاسخ
  5. Avatar
    ‌‌‌ می گوید:
    28 اسفند 1402

    عالی بود
    به نظرم این داستان رو ادامه بده
    حتما داستانو بخونید خیلی جالبه

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *