رویداد آنلاین و رایگان داستان نویسی و رعایت اصول نویسندگی - پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۰

وقتی گرگ ها بیدار می شوند (قسمت هشتم)

نویسنده: حدیثه نوری

برای مطالعه قسمت هفتم این داستان به لینک رو به رو مراجعه کنید: وقتی گرگ ها بیدار می‌شوند (قسمت هفتم)

صبح روز بعد وقتی هوا گرگ و میش بود صدای زوزه ی گرگ سر تاسر هتل پیچید
ندا با وحشت از خواب بیدار شد هر چه قدر زنگ خطر رو میزد فایده ایی نداشت
در اتاق بغل روزد پیر مرد در رو باز کرد
خمیازه ایی کشید و گفت : چی شده دخترم این مو قع بیدار شدی مشکلی پیش اومده
ندا گفت شمام شنیدین صدا رو صدای گرک بود زنگ خطر زدم کسی تو جه نمیکنه
پیرمرد : شاید برای شما خراب بزار الان منم میزنم
ای بابا آره مال مام کار نمیکنه بیا بریم پایین ببینیم چه خبره
اون دو باهم به سالن رفتن اما هیچ کس اونجا نبود
به نظر میومد هوا ابریه و داره بارون میاد ندا ترسیده بود چون هتل خالی بود
رفتن بالا در مابقی اتاق ها رو هم زدن اما همه اتاق ها خالی بودن جز چند اتاق اتاق ندا و فرانک حامد وحید پیر مردو پیرزن و پسری که دیروز به هتل اومده بود
ندا مو ضوع و تو ضیح داد همه نگران به سالن رفتن خبری نبود فرانک سمت در ورودی هتل رفت جیغ بلندی کشید و نقش زمین شد
همه با وحشت به فرانک پیو ستن اونا جنازه خانم رزروچی رو با گردنی که پاره پاره شده بود
روی زمین خیس دیدن باران همچنان می بارید
خون روی زمین با آب باران آغشته شده بود بارون قطره قطره روی صورت سرد و سفید و مایل به سبز خانم رزروچی می ریخت
فرانک از وحشت گریه می کرد ودر حال بالا آوردن بود واما دیگران همه شو که از این فاجعه
با ترس به سمت اتاق ها شون رفتن تا و سیله ها شون بردارن و فرار کنن
ندا دنبال گو شی اش می گشت تا به پلیس زنگ بزنه در کشو رو باز کرد تا گو شیشو بردار اما یه انگشت بریده شده اونجا دید از ترس در کشو رو محکم بست از اتاق فرار کرد بیرون
اما با صحنه ایی و حشتناک تر رو برو شد
سه تا از خدمه هتل رو دیدکه داخل اتاق بغل به دار آو یخته شده بودند و یکی شون انگشت نداشت
در حالی که ته دل همه خالی شده بود و ترس با همه ی قدرت و جود اون هارو فرا گرفته بود
به سمت در خروجی رفتند اما در قفل شده بود
و باز نمیشد
در شیشه ایی که هر کاری کردند نشکست

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: حدیثه نوری
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *