آخرین دیدار

متن نوشته:

هوا سردی قطب جنوبش را در یک شب تابستانی به رخ میکشد . کاپشنم تسلیم سرمای مهلک میشود و مرا در تار و پودش پناه میدهد .
با امیدی برای دیدن کیوسک تلفن یا تاکسی ، خود را به خانه و فردای آینده ساز می رساندم . فردایی که خود آینده ای است برای رسیدن به آینده ای شایسته تر .
در همین فکر و خیال ها بودم که متوجه کیوسک تلفنی شدم . گرمایی در وجودم زنده شد . گرمایی که آن همه سرما را به خواب عمیقی برد .
_الو سلام الناز خوبی ؟ ببین میتونی بیای دنبالم ؟ … چرا ؟ … آها خدافظ
_سلام دینا ببین میتونی بیای دنبالم ؟ … ماشین بابات چی ؟ … خیلی خوب
_ سلام مینا میشه بیای دنبالم ؟ … ببین واقعا نمیتونم خودم تنها برم … خدافظ
دیگر چاره ای برایم نمانده ؛ باید به کسی زنگ بزنم که سال ها شده سرنوشت، ما را از هم جدا ، عشق میانمان را کور و نامهایمان را از حافظه هایمان پاک کرده …
_ الو سلام مامان
_ سلام
_ برام یه مشکلی پیش اومده … بیرونم … این وقت شب … میترسم تا خونه پیاده برم . خیلی دوره . این دورورا هم تاکسی پیدا نمیشه . میشه …
_ آدرسو بفرست الان میام
_مرسی
وقتی که قطع کردم ، چشمانم پر از اشک شد ولی چرا ؟ او ؟
گذشته مانند فیلمی دلخراش از جلوی چشمانم عبور کرد و در یک لحظه تمام خاطراتی که فکر میکردم فراموش کردم برایم زنده شد .
چراغ ماشینی توجهم را جلب کرد ؛ بله تاکسی بود که مادرم در عقب آن نشسته و منتظرم بود . سعی کردم دیگر به گذشته فکر نکنم . این بهترین کاری بود که در آن لحظه میتوانستم انجام دهم .
سوار ماشین که شدم ، سلام کردم ولی جوابی نشنیدم . انگار اصلا حاضر به صحبت کردن نبود . وقتی تاکسی جلوی خانه توقف کرد ، زیپ کیفم را باز کردم تا کیف پولم را بردارم ولی آنقدر کیفم شلوغ بود که پیدایش نمیکردم .همینطور که مشغول گشتن بودم ، موبایلم از کیفم افتاد .ماشین خیلی تاریک بود برای همین متوجه نشدم کجا افتاد .
کم کم داشتم کلافه میشدم که بلاخره پیدایش کردم و سر جایش گذاشتم . وقتی کیف پولم رو پیدا کردم ، میخواستم حساب کنم که راننده گفت حساب شده !
نمیدانستم چه بگویم ؛ همیشه کاراهای مادرم برایم عجیب بود . چرا دنبالم آمد ولی حتی حاضر به یک نگاه ساده هم نشد ؟ چرا حساب کرد ولی به روی خودش نیاورد ؟ چه پارادوکس عجیبی !
از ماشین پیاده شدم و رفتم خانه . اتفاق های امروز مثل قرص خواب آور ،آنقدر خسته ام کرد که نفهمیدم کی خوابم برد .
فردا صبح خوشحال و سرحال بیدار شدم و بدون فکر کردن به اتفاقات عجیب دیشب ، آماده شدم و رفتم شرکت . برای جلسه ای که داشتم لحظه شماری می کردم . طرحی که آماده کرده بودم رو دست نداشت . امروز خیلی زود رسیده بودم ؛ هنوز یک ساعت مانده بود . میخواستم طرحم را چک کنم که دیدم فلش در کیفم نیست . بدون فلش ، آینده درخشانی که تصورش را میکردم تبدیل به روزگاری سیاه میشد .
نمیدانستم چه کار کنم ؟
سریع وسایلم را جمع کردم و سوار ماشین شدم . فکرم لحظه ای از فلش دور نمیشد ، به اینکه کجا ممکنه باشد که ناگهان یاد تاکسی دیشب افتادم ؛ لحظه ای که موبایل از کیفم افتاد . استرس و اضطراب توصیف ناپذیری به سراغم آمد . تنها امیدم به این بود که شاید اشتباه میکنم و با تکیه بر همین امید خود را خانه رساندم .
به خانه که رسیدم ، سریع همه جا را زیرو رو کردم ولی هیچ اثری از فلش نبود .
نبود فلش ، برایم کابوسی بود که راه فراری از آن وجود نداشت .
کاش این کابوس خوابی باشد به امید بیدار شدن …
ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد ؛ در پشت آیفون دو مرد را دیدم یکی در لباس پلیس و دیگری در لباس سربازی تازه کار بود . در این اوضاع اسفناک ،تظاهر به خوب بودن برایم مانند رفتن به پرتگاهی بود که پر از زیبایی های زشت بود .
_ سلام ؛ بفرمائید ؟
+ خانم دانش ؟
_ بله ؛ امرتون ؟
+ ببخشید دیشب کجا بودید ؟
_ بیرون ؛ رفته بودم یه نمایشگاهی
+ چطوری برگشتید ؟
_ با تاکسی ؛ چطور ؟
+ صاحب این عکس مادرتون هستند درسته ؟
_ بله مادرم هست ؛ چیزی شده ؟
+ راستش مادرتون دیشب با چند نفر درگیر میشه و متاسفانه … متاسفانه مادرتون به قتل میرسند
در آن لحظه دوباره اشک در چشمانم جاری شد ، پاهایم سست شد ، عرق های سردی که از پیشانی ام سر میخوردند با اشک هایم یکی میشدند و به راهشان ادامه دادند . ضربان قلبم از شدت اضطرابی که داشتم تند میزد .
_ چرا درگیر شد ؟
+ سوال ما هم همینه ؛ دیشب همراه مادرتون کیفی پیدا کردیم که ظاهرا دلیل درگیریشون فقط به خاطر محتوای این کیف بوده .
– داخل کیف چی بوده ؟
+ یک فلش …

ارسالی از : یاسمن ناطقی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.