روزی که افسانه مرد

متن نوشته:

در آن هنگامه که آسمان خونین شد و زمین به لرزه درآمد، بادهای مرگ و اشباح درد خبر دیوانگی خدایان را با خود آوردند. خبر نبردی چنان بزرگ که می تواند شالوده جهان را به لرزه درآورد. ارتش های خدایان به جان هم افتاده بودند و هر روز خبر مرگ یکی از آنها به گوش شاهزاده جوان آدمیان می رسید. سپاهیان خدایان دروغین در آسمان و زمین جولان می دادند و پشت سر خود دریایی از خون به جا مي گذاشتند. سربازان مانند علف هرز سر بریده می شدند و بدن های بی جانشان در میان انبوه جسد ها دفن می شد تا در آرامگاهی از جنس گوشت و خون فراموش شود.
در میان این هیاهو شاهزاده جوان هر روز تعداد رو به کاهش افرادش را شاهد بود. او می دانست پیروزی در این نبرد غیرممکن است و هر لحظه امکان دارد خدای خشم که نیرومندترین آنان است به افراد بی دفاعش حمله کند و همه را از دم تیغ بگذراند. پس تصمیم گرفت راهی سفری شود. جستجویی برای یافتن شمشیر افسانه ای روجیار در اعماق دالان های تو در توی خدای مرگ، اما می دانست که تنها یک راه برای ورود به قصر مرگ وجود داشت و آن هم مردن بود، زیرا هیچ موجود زنده ای اجازه ورود به آن جهنم تاریک را نداشت. زمان زیادی باقی نمانده بود. پس شاهزاده شمشیرش را از نیامش خارج کرد و با ضربه ای دقیق و تمیز گردن خود را برید تا بتواند روح خود را از زندان جسم رها کند. بلافاصله بعد از آزاد شدن دو موجود اسکلتی پوشیده در زره ای سیاه طلایی دو طرف او را گرفتند و سپس با حدقه خالی چشمانشان که با نور قرمز مرموزی می درخشید، نگاههایی به او انداختند و بعد او را با خشونت تمام به سمت فراموشی که از آن آمده بودند کشیدند.
چیزی از دنیای زندگان نمی توانست وارد دنیای مردگان شود، اما برعکس آن ممکن بود و شاهزاده خنجر کوچکی را که جادوگر پیری در یکی از سفر هایش به او داده بود همراه داشت. خنجری که از این مکان نفرین شده آمده بود. اسکلت های شیطانی شاهزاده را در دالان های مارپيچ وار به پیش بردند تا اینکه بالاخره به سریر خدای اعماق رسیدند. مرگ از روی تخت فرمانروایی اش که از جنس اسکلت های مردگان بود برخواست، او ملبس به باشلقی سیاه (کلاه پیوسته به شنل) بود و کلاه بزرگی را نیز بر سر داشت به طوری که نصف صورت شیطانی اش را می پوشاند. در حالی که آرام آرام به سمت شاهزاده مرده می آمد، یکی از اسکلت ها لگدی به شاهزاده زد و او را به جلوی پای مرگ پرت کرد. فرمانروای این سرزمین گفت:
ــــ(( مدت هاست که منتظر تو هستم شاهزاده انسان )).
خدای مرگ قدمی به دور تنها امید آدمیان زد و گفت:
ـــــ((جای مخصوصی برای تو در نظر گرفته ام و امیدوارم که مهمام نوازی من را بپذیری)).
بعد از تمام شدن حرف هایش به نوکران اشاره کرد تا او را به زندان ابدی اش بیندازند، اما قبل از انکه بتواند حرکت دیگری بکند شاهزاده خنجرش را در قلب مرگ فرو کرد. از جای زخم خون سیاه و غلیظ مرگ جاری شد و دمی بعد خدای مرگ و نوکرانش مرده بودند. او می دانست تنها جایی که این موجودات می میرند جایی است که در آن به وجود آمده اند و این را از خواب های عجیبی که سال ها قبل دیده بود به یاد داشت.
شاهزاده روجیار را بر روی تخت فرمانروای مرده پیدا کرد، اما بهایی بود که باید پرداخته می شد!!! او باید روحش را تا ابد به شمشیر تسلیم می کرد و شاهزاده حاضر بود برای نجات سرزمینش دست به هرکاری بزند. او روحش را به روجیار باخت و در یک دم نوشته های باستانی روی شمشیر شروع به درخششی کور کننده کردند و شاهزاده تبدیل به خورشیدی درخشان در تاریکی لایتناهی شده بود. سپاهیان مرگ بعد از با خبر شدن به او حمله ور شده بودند اما فایده ای نداشت. شاهزاده موج های حمله آنها را یکی پس از دیگری تار و مار کرد. گاو های سه سر را به دو نیم می کرد و سپس اسکلت زره پوشی را خرد، مار بزرگی را با جادوی روجیار می سوزاند و بعد دست اهریمن بال داری را با قدرتی باور نکردنی می برید. شاهزاده خستگی نداشت و در آخر توانست راه خود را به دنیای زندگان باز کند. روح از دست رفته اش به بدن بازگشت، زخم گردنش بسته شد انگار که اصلاً وجود نداشته است. بعد از آنکه بلند شد ارتش خشم را دید که در حال سلاخی مردمش بودند. با فریاد سربازانش را جمع کرد و آماده حمله خدای خشم شد. ساعت ها به مانند ثانیه ها گذشتند و زمان نبرد نهایی فرا رسید. ارتش خدای خشم به شاهزاده رسیده بودند و او حال خود را در محاصره سپاه خدای خشم میدید. آسمان شروع به گریه کردن کرده بود و باد زوزه می کشید. ناگهان سپاهیان خشم به ارتش شاهزاده هجوم بردند. در رأسشان خدایشان بود و با نفرتی عظیم به پیش می آمد. دو ارتش قدرتمند به یکدیگر رسیدند و در همان ابتدای کار صف اول سپاه شاهزاده کاملاً سلاخی شد. آسمان زجه می زد، باد شیون می کرد و شاهزاده جوان چون قهرمانی افسانه ای خشمیان را به خاک و خون می کشید. تمام دنیا به لرزه درآمد!!! ولی باز هم دو سپاه با تمام قوا به سلاخی یکدیگر ادامه می دادند!!!!

خدای خشم بر فراز همه در پرواز بود و با استفاده از شلاق آتشین خود انسان های بخت برگشته را تکه تکه می کرد!!! حال ارتش شاهزاده به نصف کاهش یافته بود ولی هر دم به نیرو های خشم افزوده می شد و خدایشان با کشته شدن هر انسان بزرگ تر و خشمگین تر!!! به واقع زمانه بدی برای آدمیان بود ولی شاهزاده قصد تسلیم شدن نداشت و با تمام قوا به نبرد ادامه می داد!!! خدای خشم متوجه او شد و به سمت او حرکت کرد!!! دمی بعد آنها رو به روی هم قرار گرفتند، کسی جرأت نزدیک شدن به آن دو را نداشت و همه از آنها فاصله می گرفتند!!! ناگهان خدا و افسانه با هم درگیر شدند. شمشیر با شلاق آتشین برخورد می کرد و جرقه هایی مرگبار بر سر هر دو سپاه می ریخت!!! حال خدای خشم سه برابر شاهزاده جوان قد داشت و دو برابر او پهنا، اما انسان چالاک تر بود و سرعت بیشتری داشت!!! شاهزاده از ضربه های پی در پی خشم فرار می کرد و به نظر می رسید نبرد میان آن دو تا ابد به طول خواهد انجامید!!! مدتی گذشت و حتی خدای خشم نیز خسته شد. شاهزاده جوان از این فرصت استفاده کرد و از کنار خدای خشم گذشت سپس په پشت او پرید و روجیار را بر گردن پهن او فرود آورد!!! خون مذاب از جای زخم به بیرون جهید و دست های شاهزاده جوان را سوزاند!!! شاهزاده از پشت خشم به پایین پرید اما در آخرین لحظه خشم او را گرفت و با تمام توان باقی مانده اش شاهزاده را به دو نیم کرد و سپس خودش هم با او کشته شد!!! نبرد تمام شد و سپاهیان خشم با نبود خدایشان به زمین افتادند و نیست و نابود شدند، ولی این پیروزی برای آدمیان خوشحال کننده نبود چرا که شاهزاده لیراس مرده بود!!!

هزارن سال بعد جسد خشمیان و خدایشان به سنگ تبدیل شد و روجیار در دل سنگ حبس شد و منتظر ماند تا روح تازه ای به سراغش برود و خود را کور کورانه فدای قدرت شمشیر بکند!!!!

ارسالی از : سینا ابابکری
حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.