شبی در جنگل

متن نوشته:

باز هم برای سفر به شمال داشتم چمدونم رو پر از لباس و کتاب و خرت و پرت میکردم که دیگه زیپ چمدون بسته نمیشد برای همین مجبور شدم اون خرت و پرتا رو با خودم نیارم .
سوار ماشین شدیم و از این تهران شلوغ و آلوده خداحافظی کردیم و رفتیم تو دل کوهستان ها و جنگل .
راستی من امین هستم و چهارده سالمه .
غرق در دنیای خودمون بودیم که یکدفعه یه گراز پرید وسط جاده ؛ پدرم سریع فرمون ماشین رو چرخوند که به گزار نخوریم ولی بدبختانه افتادیم تو یه دره که فکر کنم حدود پنجاه متر بود و یه رودخونه هم داشت . من سریع در ماشینو زیر آب باز کردم و خودمو به یه خشکی رسوندم ولی پدر و مادرمو ندیدم که دنبالم بیان . مثله اینکه دیگه عمرشون به این دنیا نبود . خیلی ناراحت شدم . شروع کردم گریه کردن ولی خیلی زخمی شده بودم و وقتی گریه میکردم زخمام میسوخت . برای همین رفتم تو جنگل و چند تا گیاه دارویی پیدا کردم که روی زخمام گذاشتم تا بهتر بشند .
بدون هیچ هدفی ولی به امید نجات ، شروع کردم پرسه زدن توی جنگل . همینطور داشتم میرفتم که پشت یه بوته یه چیز خیلی بزرگ و قهوه ای دیدم . بله خرس بود ، یه خرس بزرگ . خیلی ترسیده بودم . دست و پاهام میلرزید . نمیدونستم باید چیکار کنم . فقط دعا میکردم که منو نبینه . خیلی آروم پشت یه درخت قایم شدم بعد سریع در رفتم .
کم کم شب شد و منم خیلی گشنم بود . تو راه یه رود دیدم . با کلی زحمت یه دونه ماهی گرفتم و با اینکه کوچیک بود ولی سیرم میکرد . سریع یه آتیش روشن کردم . خوشبختانه روش درست کردنشو از یه کتاب علمی خونده بودم و یادم مونده بود . ماهی رو حسابی کباب کردم و با ولع تمام خوردم .
برای خواب رفتم تو یه غار . کم کم داشت چشمام سنگین میشد که یکدفعه یه صدایی شنیدم . چشمامو که باز کردم … وایی نه یه خرس دیگه . مونده بودم چطوری فرار کنم ؛ اگه منو میدید کارم تموم شده بود . خوشبختانه خرس رفت پای رود تا چند تا ماهی بگیره و بخوره . منم از فرصت استفاده کردم و سریع از اونجا دور شدم . خورشید تازه طلوع کرده بود که به یه جاده رسیدم .
حالم خیلی بد بود . پاهام سست شده بود . دیگه نمیتونستم راه برم و همونجا بیهوش افتادم .
بیدار که شدم دیدم تو بیمارستان ، بستری شده بودم . یه پرستار اومد تو اتاق و ازم هویت خواست . منم خودم رو بهش معرفی کردم . اونا هم به پلیس گزارش دادند .
دو ساعت بعد پدر و مادرمو کنار خودم دیدم . اولش شوکه شدم . فکر میکردم مردند .
برای همین خیلی خوشحال شدم . تو پوست خودم نمیگنجیدم . مثله اینکه اونا هم از آب اومده بودند بیرون و خودشونو به یه خشکی رسوندند .
از اینکه میدیدم بازم کنار خانواده ام بودم خیلی خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم که پدر و مادرمو ازم نگرفت . از اونموقع به بعد هممون همیشه شاد و خوشحال زندگی میکردیم .

ارسالی از : ماهان هاشمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.