مردی که زنده شد

متن نوشته:

آرام قدم بر می داشت، با خود فکر می کرد که اگر روزی پدرش بمیرد چه کار باید بکند؟!! آیا در خانه ای کوچک برای همیشه تنها می ماند؟ یا اینکه به جای دیگری برود تا تنها نباشد؟ زندگی برایش تاریک شده بود و کسی نه به او و نه به پدرش فکر نمی کرد. آنها تنهای تنها بودند!! … .
تا این که روزی مردی به خانه آنها آمد و گفت چهل روز دیگر من می آیم و پدرت را می برم ولی نگفت چرا و چگونه و وقتی از او پرسید بدون اینکه جوابی بدهد از خانه بیرون رفت. چهل روز گذشت و مرد به این موضوع دیگر فکر نکرد ولی بعد از چهل روز پدرش مرد.  آن مرد هنوز نیامده بود و او هم دیگر در مورد او فکر نمی کرد.
اما بعد از گذشت چهل روز آن مرد برگشت و به او گوشتزد کرد که تا چهل روز دیگر او را هم با خود خواهد برد!!! فهمید که آن مرد کیست همانی بود که قبلاً آمده بود و گفته بود پدرت را می برم!! تازه یادش آمد و این کلمات ذهن مرد را نابود می کرد و او را وامی داشت که هر روز به این موضوع فکر کند!!
با خود حساب می کرد سی و نه روز دیگر، سی و هشت روز دیگر، سی و هفت روز دیگر، بیست روز دیگر، ده روز دیگر و یک روز دیگر مانده!!! مرد روز آخر حالش بد شد و بدون علت خاصی حالش بد شده بود!! نمی توانست راه برود ولی این را می دانست که قرار است فردا بمیرد!!
کسی نبود که به او کمک کند.
مرد فردای آن روز مرد… .
{{{ مرد با مرگش زنده شد }}}
جبرئیل همان مردی بود که به خانه آنها می رفت و به آنها می گفت خواهید مرد بدون اینکه آنها بدانند که او جبرئیل است.
زنگی عجیب است اعتماد نکنیم.

ارسالی از : پویان فرهادی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.