مردگان مکانیکی – فصل اول – شروع شب اول

متن نوشته:

روزی روزگاری یک رستوران کوچیکی در یک شهر کوچک وجود داشت…
در آن رستوران دو تا روبات بود که یکیش یک دهن خیلی بزرگی داشت و اسمش فرد بود و روبات دومی اسمش مرد بهاری. روزی یک خانواده پسر هشت ساله خود را به همراه پنج بچه دیگر که دوستان او بودند به همان رستوران بردند… پدر اون بچه هشت ساله هم در آنجا بود…همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه وقتی خانواده ها حواسشان به بچه ها نبود پنج بچه دیگر برای شوخی با پسر هشت ساله سر او را لای دهن فرد گذاشتند! سر پسر هشت ساله بیچاره را آنقدر عقب و جلو کردند که دهن فرد بسته شد و سر آن پسر لای دهن فرد له شد!!! …

و کل این داستان دردناک از همینجا شروع شد…

پدر آن پسر وقتی با آن صحنه روبرو شد چنان عصبانی شد که دنبال انتقام رفت… چون مرد بهاری یک گوشه کور رستوران بود,و یک کپی دیگر داشت…پدر دست به جنایت زد! تکه های کپی مرد بهاری را پوشید و شروع کرد که بچه ها را فریب بدهد… بچه ها را به یک اتاق تاریک برد, و  آنها را با چاقو کشت!!! …
یک سال بعد…
پدر بچه هشت ساله که اسمش مایکل بود به دلیل نگذاشتن هیچ ردی از خود و وسایل جرم مثل چاقو و چیز های دیگر توانست خود را به مظلومیت بزند و برای همین پلیس متوجه جرم او نشد!!…
به دلیل کشته شدن آن پنج بچه رستوران قبلی تعطیل شد و رستورانی دیگر با ربات هایی بیشتر افتتاح شد. در این رستوران جدید پنج ربات که تازه ساخته شده بودند مشغول به کار بودند. اسم یکی از آنها مترسک بود که واقعاً به شکل یک مترسک ساخته شده بود!! پاپیون اسم یک ربات دیگر بود که یک آدمک با پنجه های بزرگ برای نگه داشتن یک بشقاب بزرگ بود. گیتاریست که یک آدمک با گیتار بود. دزد دریایی و یک شخصیت کامل نشده با نام مترسک طلایی… مترسک و پاپیون و گیتاریست با هم روی یک صحنه و دزد دریایی که یک گوشه تنهایی ایستاده بود و مترسک طلایی توی اتاق بدنه ها بود. اینها مجموعه ربات های این رستوران جدید بود.
مایکل هم دقیقاً در همان رستوران نگهبان شب بود و شب ها برای نگهبانی در یک اتاق که در دو طرفش دو در قرار داشت با یک تبلت که به دوربین های مداربسته وصل بود مشغول به کار بود.
شب اول
همه جا ساکت بود… تا اینکه صدای روشن شدن یکی از ربات ها آمد…بعد آن صدا سه بار دیگر صدای روشن شدن ربات ها آمد…مایکل ترسید و  درهای اتاق را بست !!!
همه جا دوباره ساکت شد تا اینکه یک لحظه یک نفر محکم به شیشه در سمت راست زد!!! مایکل سمت راست خودش را نگاه کرد و دید که دزد دریایی هنگامی که قلاب مصنوعی دستش را به شیشه می ماله با دست چپش محکم به شیشه مشت می زند!
یک تبر تو کنج دیوار اتاق بود…مایکل هم اونو برداشت و نگاهی کرد و باخودش گفت: نه…اگر اینکارو کنم اخراج می شم!
اما یک لحظه یاد اون پنج تا بچه ای که کشته بود افتاد و, دوباره با خودش گفت: نه بابا همچین چیزی وجود نداره!! بعد این فکرا که در ذهنش مرتب می اومد یک نفر زمزمه کنان گفت:

ـــــ این منم….
مایکل از پنجره کنار دیوار سمت چپ نگاه کرد و دید مترسک پشت شیشه ایستاده و داره با دو چشم نورانی خودش به مایکل نگاه می کند… همان لحظه بود که گیتاریست گیتاری که رو صحنه داشت آورد و محکم با گیتارش شروع به ضربه زدن به پنجره سمت راست کرد!… و توانست شیشه پنجره را بشکند!
ــــ این دیگه چیه؟! رباتی که جن زده شده؟! من دارم خواب میبینم؟!
مایکل که دیگه از کوره در رفته بود رفت که همان تبر را که روی صندلی گذاشته بود رو برداره اما همین که برگشت دید مترسک طلایی جلوی او روی زمین در حالی که به دیوار تکیه داده نشسته است! مایکل تا اومد تبر را برداره مترسک طلایی شروع به پرواز کردن کرد! مایکل می توانست دوتا نقطه نورانی رو توی چشم های مترسک طلایی ببیند…همان لحظه بود که مایکل درب سمت چپ را باز کرد و با تمام سرعت فرار کرد… بعد اینکه مایکل فرار کرد مترسک به بقیه گفت:
ـــــ خودشه…..
صبح روز بعد مایکل تمام اتفاقاتی که شب قبل براش افتاده بود را برای مدیر رستوران تعریف کرد ولی مدیر رستوران با اینکه شیشه شکسته را دیده بود حرف مایکل را باور نکرد…
…….و شب اول در همینجا پایان یافت!!!……..

توجه!:این داستان کاملا تخیلی و هیچ صحتی ندارد‍!

ارسالی از : رایان پاسلار

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۱ نظر

  1. Avatar
    Melina Miraculous می گوید:
    ۱۶ آذر ۱۳۹۹

    داستانت قشنگ بود
    ادامه بده

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.