شگفت انگیزترین خانه این شهر

متن نوشته:

سلام خاله،
اگرچه بابت اینکه من را در پرورشگاه رها کردی و رفتی، خیلی عصبانی هستم؛ اما این ماجرا به چهار سال پیش برمی گردد و من دیگر دلم نمی خواهد کینه بورزم!! دوست داشتم به عنوان آخرین ریسمانی که من و شما را به هم وصل کند، نامه ای بفرستم و برای همیشه شما و خاطراتتان را فراموش کنم.
پس، از روز اول شروع می کنم.
ـــــ «مادر و پدرمان را ببین! ببین چقدر مهربان و دوست داشتنی اند..! این دختر را بشناس؛ او خواهرمان است. کوچک و شیرین است. این خانه، برای تو بهترین خانه خواهد بود. قول می دهم زیباترین خاطراتت را پیش ما بسازی…»
لبخند می زند و شانه های پهنم را نوازش می کند. لبخند می زنم و برای اولین بار با امنیت وارد آغوش چهار نفره آنها می شوم. نام هایشان را به یاد دارم.
پدر: بابک
مادر: شهره
بابک مرد حدوداً چهل ساله و قدبلندی است که مدام لبخند می زند. زیاد صحبت نمی کند اما حرف هایش گوش نواز و پرمعنا هستند. شهره، لاغر و ریزاندام است؛ صورتی جدی دارد و کمی با تحکم حرف می زند. اما مهم ترین نکته درباره او، اینست که راستگو و آرام است. دخترشان، نفس نام دارد، آنقدر کوچک است که در نگاه اول دیده نمی شود. سه ساله است و موهای فرفری بانمکی دارد. صدایش مثل عروسک هایی است که گاهی دوستانم با آنها بازی می کردند، نازک و پر شیطنت!!
و اما، پسر خانواده که هفده ساله است، نام قشنگی دارد؛ نامش مهران است. مهران، هم قد پدرش است و صدایی بزرگتر از سنش دارد، گویی صدایش متعلق به روح یک مرد سی ساله می باشد! اما آنقدر مهربان و حمایتگر است که گاهی به خودم می گویم:
ـــــ « نکند تو راستی راستی دختر آنها باشی؟!!»
اما بعد به روزهایی می اندیشم که در راهروهای تنگ پرورشگاه می دویدم و با جیغ و گریه، مادری را از خدا می خواستم. این نمی تواند فقط درباره من باشد، همه دوستانم آنجا همین حس را داشتند. به سارا، فاطمه، پریا، هاله، مریم، نرگس و بقیه دخترها که فکر می کنم، دلم تنگ می شود. اما با دیدن چهار چهره خوشحال و حامی، دنیایم رنگی تر و زیباتر می شود.
پدر، برایم اتاقی آماده کرده و مادرم آن را با کلی تابلوی قشنگ پر کرده است. عکس هایی از گل، کارتون، شاهزادگان، تک شاخ، خودشان و همچنین عکسی کهنه از من وجود دارد. اما بیشتر از همه دلم برایم عکس دسته جمعیمان در پرورشگاه می لرزد. انگار مادر می فهمد که حالم خوش نیست؛ چون همه را بیرون می کند و برای یک ساعت من را در آغوش می گیرد و من فقط می گریم و می گریم.
صبح، دور میز نشسته ایم که مهران یک ظرف کالباس صورتی خوشمزه می آورد. نفس از خوشحالی جیغ می کشد و پدر زیرلب نُچی می گوید. اما وقتی سه تا بچه سه، هفده و ده ساله یک ظرف کالباس ببینند، باید خیلی بی رحم باشی که آنها را از این خوراکی لذیذ بی بهره کنی!! روزهای زیادی می گذرند و من دیگر اینجا راحتم. مطمئن هستم که هیچ وقت نمی توانم جای دختر زیبایشان را که همسن من بوده است بگیرم. هنوز هم با شنیدن اسم باران، همه در خود فرو می روند و مادر می گرید. اما دیگر مانند آن اوایل به باران حسادت نمی کنم؛ من در این خانه جایگزین نشده ام، آنها خود من را می خواهند و دوست دارند. خاله، من هرگز دلم نمی خواهد این خانواده زیبا را از دست بدهم. من، عاشق شام های مفرح، گردش های شاد و سینما رفتن های مداوم این خانه شده ام.
لطفاً دیگر هرگز برایم نگران نشو و به خود بگو:
ــــ او در شگفت انگیزترین خانه این شهر زندگی می کند!

ارسالی از : نسترن دولت آبادی فراهانی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.