لبخند غمگین

متن نوشته:

هوا تاریک می­شد باد تندی به سمت پنجره می­وزید و پرده­ها را در آن شب نوازش می­کرد. شمع­ها با وزش تند باد خاموش شدند. حالا خانه را سیاهی فرا گرفته بود! مادرم می­گفت چشم و چرا خانه و خانواده است. حالا که تاریکی به من غلبه کرده بود، سرم را روی کرسی مادربزرگ گذاشتم. سکوت ،خانه غم گرفته­مان را در خودش غرق کرده بود. فکر می­کنم به اینکه با دستان گرمش و چشمان سبزی که داشت، چه زیبا موهای لختم را نوازش می­کرد… زمانی که آرام به خواب می­رفتم اسمم را با صدای زیبایش صدا می­کرد. حالا که نیست اسم من دیگر قوت و قدرتی ندارد! دیگر گرمی نفس­هایش را حس نمی­کنم! دیگر به جای اسمش، یادش در خانه هست و می­ماند و اشک­هایم با فکر کردن به نگاه دل­انگیزش سرازیر می­شود…. آری! دخترت دلتنگ روزهای بودنت است. می­دانم الان آرام خوابیده­ای و من بی قرار هستم!… می­دانم جای تو راحت است و من ناراحت از نبودنت!! ثانیه به ثانیه­ام پر شده از فکر و مرور خاطرات تو… میدانی! هفتصد و سی روز می­گذرد از آن روز عجیب و نحس!! ای کاش هیچوقت آن روز نمی‌آمد ای کاش تقدیرمان این میشد که دخترت را در لباس عروسی ببینی…! ومی­بینی که چقدر تنهایم گذاشتی و چقدر صبر کردم که بیایی ولی غیر قابل باور بود نه تنها برای من بلکه برای اطرافیانم… چشمانم ماه­ها و سال­هاست که به یاد توست. اشکی روزهاست که مهمان پلک­هایم شده و تو نمی­دانی با نبودنت چه بر سر دخترت آورده ای! تو می­دانی با نبودنت دیگر من آن دختر قویِ سابق نمی­شوم؟!! بیا و بگذار به همه ثابت کنم که تکیه گاهم تویی! بگذار بگویم که دلیل قوی بودنم تو بودی! و دریغ از این که تو حتی نمی­دانی که دخترت چه قشنگ دلتنگ شده است! آخرین بار! آخرین دقایق را یادت می‌آید؟ آن شب که دختری هفده ساله بودم و پدرم بر اثر بیماری سرطان بعد از مدت­ها رنج و درد از دنیا رفت و من به جز مادرم همدمی نداشتم! ساعت هشت بود. شبی در حالی که مثل هر روز برای خرید به بیرون می­رفت با خودش آرام زمزمه می­کرد:

ـــ نکن، نگو، نخو، نرو!

مادرم اصلاً حال خوبی نداشت! بی توجه به حرف­هایم به بازارچه شهر رفت. از خانه­مان تا بازارچه شهر حدود دو ساعت راه بود. آری! او دیر کرده بود و من نگران و حیران!!… شب به انتها رسید اما از مادرم خبری نشد!! با ترس و لرز از خانه بیرون رفتم. دو دل بودم اگر مادرم به خانه بازگردد و من خانه نباشم چی…! اگر مادرم بلایی سرش آمده باشد چیکار کنم؟؟!… رنگ صورتم مثل گچ شده بود. دیگر حال خود را نمی­فهمیدم. دست و پاهایم سرد شده بود و به لرزش عجیبی افتاده بود. با حال خرابم به سمت شهر دویدم نمی­خواستم صحنه­ای که هیچوقت حتی انتظار شنیدنش را نداشتم با دو چشم پر از اشکم ببینم. با اینکه ساعاتی از شب گذشته بود ولی کل شهر جمع شده بودند بله مادرم در سانحه تصادف ضربه مغزی شده بود. اورا به نزدیک ترین بیمارستان شهر بردند. دکترها اول که دیدنش جوابش کرده بودند. مدت­ها تو کما باید می­ماند تا حالش بهتر شود. یک ماه گذشت و مادرم از هیچ نظر تغییر نکرد.

ارسالی از : فاطمه سیاحی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.