نامه

متن نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم

میخواهم نامه ای برایت بنویسم خاله شهره جان!! نوزادی بودم که مرا به پرورشگاه سپردند و با شیرخشک بزرگ شدم . قامت راست کردم. به محیط پرورشگاه انس گرفته بودم که مرا از خاله های پرورشگاه جدا کردی ولی به هر حال زود به تو عادت کردم. اگر یک ساعت نبودی دو دستم را روی چشمهایم میمالیدم و بی صدا گریه می کردم. راستش را بخواهی خیلی خوشحال بودم که بچه دار نمیشدی و من را به فرزندی قبول کردی. واقعاً آنجا خیلی خوب بود حتی بهتر از خاله های پرورشگاه اما زمانی که بچه دارشدی دلم لرزید. ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت!! آخرش هم این ترس به واقعیت تبدیل شد. من را بی رحمانه به پرورشگاه برگرداندی، اما الان دیگر هشت سالم شده یک خانواده پولدار که صاحب اسم و آوازه اند مرا به خانه شان بردند. مادر خانواده خیلی مرا دوست دارد به نوعی می گویند بعد از فوت پسر کوچکش محراب افسردگی گرفته!! پسر بزرگ خانواده اسمش امیرضا است. دقیقاً هم قد پدرش یا شاید هم چند سانت از پدرش بلندتر! دخترشان هم در کانادا درحال ادامه تحصیل است. امیر رضا خیلی مرا دوست دارد. با من مهربان است و همیشه بدون اینکه مامان دکترش متوجه شود سوسیس کالباس که از بچگی عشق من بود با چیپس و پفک میخرد و یواشکی به من میدهد ولی میگوید تو این شکم باید یه چیزی بزنی که سیرت کنه پسر پفک که آدم و سیر نمیکنه!! دلم برای دوستای پرورشگاهم خیلی تنگ شده مخصوصاً آرتین. هر وقت پدر و مادر امیر رضا سرکار میروند به خواهرش در کانادا زنگ میزنیم. او هم خیلی مرا دوست دارد. امیررضا به پدرش میگه من و ماهان با هم بریم بیرون دوری بزنیم. باباش میگه از این فکرا به سرت نزنه هنوز به اون حد نرسیدی که ماشین زیرپات بزارم!! راستی خاله شهره من نفهمیدم شما که بچه نداشتید من را به فرزندی قبول نکردید اما این خانواده گرم و صمیمی چرا من را به فرزندی قبول کردند!! یا شاید هم برای اینکه مادرشان شبها میاید و من را محکم بغل میکند و زارزار گریه سر میدهد بعد هم آخر سر میگوید احساس نمیکنم که محرابم مرده ……

 

ارسالی از : مرجان رضایی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.