تیری که خطا رفت

متن نوشته:

اولین باری بود که این کار از من سر میزد!! مادر بزرگم می گفت:

ـــ زندگی خیلی بده باهاش کنار بیا تا باهات کنار بیاد!!

البته من هم با زندگی نجنگیدم ولی انگار زندگی خودش با ما قهر بود!! چه کسی مقصر بود؟! شاید خدا ! خیلی وقت بود که به من میگفتند خواسته هایت را از خدا بخواه. خوب منم که تنها جای راز و نیاز با خدا را مسجد میدیدم. خدا هیچی به من نبخشید هیچی!!! حتی یکی از داشته های من را هم گرفت. البته تقصیر خودم هم بود. خادم به من گفت:

ـــ کفشاتو ببر تو میدزدنش!! منم گفتم:

ـــ اینجا خونه خداست کسی دزدی نمیکنه!!

پدرم پول نداشت البته این چیز تازه ای هم نبود!! پول برای ما مثل بهشت میموند، هیچ وقت آنرا ندیده بودیم و فقط راجع به اون می شنیدیم! این قضیه را هم مربوط به خدا نمیدونم چون اگر تقصیر خدا بود الان بالا شهری ها هم بی پول بودند. صاحب مغازه پدرم را می شناخت!! محل را به هم ریخت و مرا به باد کتک گرفت و با فریاد به من گفت:

ـــ پسره ی نفهم آدم واسه یه کاپشن دزدی میکنه؟!! نداری که نداری از خدا بخواه که بهت بده چرا دزدی میکنی؟!! کاپشن را از من گرفت و رفت!! پدر هم که از چک و لگد چیزی کم نگذاشت. از همسایه ها هم مچکرم که پادر میانی کردند که پدرم مرا داخل خانه راه بدهد!! خب او هم آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت:

ـــ تو دیگه پسر من نیستی!! پسر من دزدی نمیکنه!!

اینبار تونستم جلوی خنده خودم را بگیرم!! خوب شد نگفت از ارث محرومت میکنم و الا تا یک هفته خنده ام به راه بود!! مادر هم قول داد سال بعد برایم لباس گرم بخرد همانطور که پارسال قول داده بود!!….

 

ارسالی از : کاوه احمدی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۲ نظرات

  1. Avatar
    اورازانی می گوید:
    ۷ اسفند ۱۳۹۹

    قلم و نوع نوشتار و یک طنز درونی که در این داستان بود که تنها میتواند در اثر احوالات نگارنده داستان به وجود آمده باشد بسیار برای من دلنشین و شیرین بود. اما خیلی درست متوجه پیام داستان شما نشدم. شاید این هم از هوش پایین بنده باشد. لطفا در پاسخ این متن پیام داستان را برای بنده بنویسید. داستان دلنشینی بود.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.