ایزابلا و سه دختر کوچک

متن نوشته:

روزی در اتاقم بودم و مشغول بازی کردن با توپم شدم. یهو یه صدایی اومد:: لالالالالالا……
اولش فکر کردم خیالاتی شدم ولی دوباره همون صدا به گوشم رسید. راستشو بخواهید خیلی ترسیدم!! از پنجره به بیرون نگاه کردم اما چیزی ندیدم! رفتم توپمو بردارم که چشمم به سوراخ بغل شوفاژ افتاد دوباره همون صدا اومد با دقت بیشتری بهش گوش کردم و فهمیدم صدا از همون سوراخ میاد. سریع رفتم و گوشیمو برداشتم چراغ قوه شو روشن کردم  و به سمت سوراخ گرفتم. یه دختر خیلی کوچولو اونجا بود با یک دیگ توی دستش. از ترسش دیگ از دستش افتاد به سمت راست نگاه کرد! من هم همین طور، دیدم دو تا دختر کوچولوی دیگه هم اونجا روی ماژیکی که خیلی وقت بود گمش کرده بودم نشسته بودند!! رو به دختر کردم و گفتم:

ـــ سلام من ایزابلا هستم اسم شما چیه؟

به من نگاه کرد و گفت:

ـــ اممم من نیلی هستم و اینا خواهرام لیلی و فیلی هستند.

گفتم:

ـــ پدر و مادرتون کجا هستند؟

نیلی میخواست جوابمو بده که فیلی اومد و گفت:

ـــ پدر و مادرمون واسه نجات ما از دست شماها مردند. میخواست حرفش رو ادامه بده که نیلی سرش داد زد!!گفتم:

ـــ بچه ها من واقعاً متاسفم.

لیلی گفت:

ـــ ایزابلا من از طرف فیلی معذرت میخوام اون همیشه اینجوریه!!!

لیلی گفت:

ـــ ایزابلا… . میتونی یه چیزی بیاری که من بخورم؟!

نیلی گفت:

ـــ لیلی تمومش کن. ببخشید ایزابلا لیلی خیلی شکمو هست.

گفتم:

ـــ نه اصلاً اشکالی نداره چند دقیقه بمونید تا من یه چیزی واسه خوردن بیارم.

چند دقیقه گذشت وقتی که چند تا دونه سیب کوچولو واسه لیلی آوردم خیلی خوشحال شد و گفت:

ـــ ممنونم ایزابلا.
فیلی اومدو به من گفت:

ـــ ایزابلا تو خیلی مهربونی و خیلی هم بهمون کمک میکنی اما انتظار نداشته باش که ما به همین راحتی بهت اعتماد کنیم!!

گفتم:

ـــ اشکالی نداره من خیلی خوشحالم که میتونم بهتون کمک کنم.
اونا خیلی مهربون و بامزه بودن مخصوصاً لیلی که خیلی هم شکمو بود. به مرور زمان فیلی هم تونست به من اعتماد کنه. من خیلی خوشحال بودم که میتونستم به سه تا دختر کوچولو و بامزه کمک کنم‌.

 

ارسالی از : ستایش پارسا

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.