پاریس ۲

متن نوشته:

سوار هواپیما شدیم وقتی رسیدیم اتفاق عجیبی افتاد!! توی فرودگاه النا رو دیدم که منتظر من بود خیلی تعجب کردم پرسیدم:

ـــ النا اینجا چکار میکنی؟ تو مگه پاریس نبودی؟ نیویورک؟ پاریس؟!!
النا گفت:

ـــ گیج نشو ما میخواستیم بیاییم نیویورک به مامان بابای تو هم گفتیم اونا هم قبول کردند که بیایند نیویورک و ما میخواستیم تو رو سورپرایز کنیم!! در اصل تمام این مدت تو سرکار بودی!! ما حتی تو هواپیما هم بودیم دقیقاً دو ردیف بالاتر از شما!!
من خیلی متعجب و گیج بودم گفتم:

ـــ خب الان یک سوال ما میریم خونه مادر بزرگ اینا و شما هم کجا می خواهید بروید خونه خاله ات؟؟!!

النا گفت:

ـــ ببین دختر در اصل ما با مادربزرگ و پدربزرگ تو هم هماهنگیم!! قرار شده من یک روز بیام پیش تو و خونه مادر بزرگت اینا بمونم و تو هم یک روز بیایی و خونه خاله من بمونی فهمیدی؟!
گفتم:

ـــ چقدر تو شیطونی دختر چه نقشه هایی کشیدی!! پس سه شنبه میبینمت بیا خونه مادربزرگ!
النا گفت:

ـــ باشه!
وقتی به خانه پدربزرگ اینا رسیدم، پدربزرگ و مادربزرگ منتظر ما بودند. سلام کردم و دو جلد کتابم را به آن ها دادم . مثل همیشه پدربزرگ ازم تعریف کرد اما مادر بزرگ گفت:

ـــ نمیشه گفت که عالیه بدک نیست!!
من گفتم:

ـــ خیلی ممنون♥
پدربزرگ برایم هدیه ای خریده بود کلی ذوق داشتم تا ببینم هدیه ام چیست؟؟! 😍
واااااااای هدیه ام یک «همستر» کوچولوی قشنگه از پدربزرگ تشکر کردم و گفتم اسمش رو میزارم( برفی)چون رنگش به رنگ برف سفیده!!
مادربزرگم به من یک شال گردن بافتنی داد گفتم:

ـــ ممنون مادربزرگ خیلی قشنگه!!
از هدیه پدربزرگ بیشتر خوشم آمد چون من عاشق حیواناتم!! میخواستم برای النا هم هدیه ای بخرم پس با مادر به مرکز خرید رفتیم. من برای النا یک دفتر خاطرات با یک خودکار هفت رنگ خریدم و بعد راهی خانه شدیم.
شام خوردیم. روز بعد سه شنبه بود و النا میخواست بیاید. خیلی خوشحالم ولی الان وقته خوابه خوشحالی باشه برای فردا!! رفتم بخوابم فردا صبح زود بیدار شدم و…….
ادامه دارد

 

ارسالی از : یگانه کریمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۳ نظرات

  1. Avatar
    ستیلا می گوید:
    ۲۷ آذر ۱۳۹۹

    اصلا دوست ندارم اینطوری بگم ولی به نظرم واقعا مصخرص اصلا جذابیتی نداره حتی تو این دوتا فصل اصلا موضوع و دقدقه خاصتی هم نداشته حتی شخصیت هارو معرفی نکردی خب ببین هر سنی که واسه شخصیت اصلی می ذاری باید مربوط به کارهاش باشه مثلا این چند سالشه و اینکه باید تموم هم بشه و بی خودی پیچونده نشه به فصل های دیگه اونم وقتی اتفاقی نیفتاده

    پاسخ
  2. Avatar
    می گوید:
    ۱ دی ۱۳۹۹

    سلام
    هرکسی نظری داره و من به نظر و انتقاد شما احترام میزارم شخصیت های داستان(النا وکلورا) ۱۶ سال دارند و النا نویسندگی میکند و کلورا هم که طراحی و اینکه این داستان یک داستان ادامه دار هست و کلا موضوع داستان درمورد دختریه که با خانواده اش به نیویورک به دیدن پدربزرگ و مادربزرگش میره و اونجا خیلی بهش خوش میگذره کل موضوع داستان اینه

    پاسخ
    • Avatar
      ستیلا می گوید:
      ۱۲ دی ۱۳۹۹

      سلام عزیز دلم من با اومدن پارت های جدید کاملا نظرم عوض شد به تلاشت ادامه بده موفق باشی

      پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.