ایلیسیوس مابین ۲ دنیای متفاوت

متن نوشته:

بنام خدا
در جنگلی بزرگ پریچه های زیبایی زندگی میکردند و رهبری آنها را تاگوس بر عهده داشت! تاگوس آدمی دروغگو بود که به مردم میگفت:

ـــ مردم می گن که در جنگل مرگ دیو هایی هستند که اگر دستشان به ما برسد ما را قتل عام خواهند کرد!! در میان این پریچه ها دخترک جسور و کنجکاوی بود که در کودکی والدین خود را از دست داده و حالا تنها در خانه ای خالی پیش پدر بزرگش زندگی میکرد. نام این دختر ایلیسیوس بود. روزها، ماه ها و سال ها، گذشت و تاگوس به دروغگویی های خود ادامه میداد و ایلیسیوس هم روز به روز بزرگ و بزرگ تر میشد. او هرچه قدر بزرگ تر میشد کنجکاو تر و جسور تر میشد. او هر روز به دنبال کشف چیز تازه ای بود. مدتی بود که چیزی فکر ایلیسیوس را به خود مشغول میکرد:

ـــ چرا تا به حال دیوها به ما حمله نکردند !!؟؟ یل حتی چرا ما به جنگ آنها نمیرویم تا از دست آنها راحت شیم؟؟!

و هزاران سوال دیگر که ذهن او را نسبت به حرف های تاگوس مشکوک تر میکرد!! او با خود تصمیم گرفت خود حقیقت را بر ملا کند اما چطور؟؟؟!!  تحقیق کرد، به کتاب های قدیمی سرزد و پرس و جو کرد تا به یک سرنخ رسید! سر نخی مهم از یک زندانی!!! اما آن زندانی که بود، اون جکسون بود که به جرم عبور از مرز دو کشوز قرن هاست زندانی شده است. ایلیسیوس با توجه به تحقیقات خود فهمیده بود که دیدار با جکسون ممنوع است نه غیر ممکن!! برای ایلیسیوس هیچ چیز غیر ممکن نبود!!پس دست بکار شد تا نقشه ای بکشد. ایلیسیوس بعد از مدت ها تفکر راجع به ملاقات با جکسون به نتیجه ای نرسید و رفت سراغ صندوقچه تا بلکه چیزی در آن پیدا کند!! بعد از مدت ها جست و جو در صندوقچه قدیمی توانست شنل نامرئی کننده پدر بزرگ را پیدا کند و فکری به سرش زد!! او به سرعت به بیرون از خانه دوید و شنل را دور خودش پیچید و به سلول انفرادی جکسون که دور تا دورش پر از ماموران تاگوس بود نزدیک شد البته به صورت نامرئی و توانست بدون اینکه کسی او را ببیند وارد سلول انفرادی جکسون شود!!

پایان فصل اول….

ایلی سی یوس با شنل نامرئی خود موفق شد تا وارد سلول انفرادی جکسون شود!!
جکسون پشت به در ورودی نشسته و در فکر فرو رفته بود که ناگهان با صدای ایلیسیوس به خود آمد!!
ــ سلام.
جکسون از دیدن ایلیسوس تعجب کرد و کمی ترسید زیرا سال ها بود که کسی به ملا قات آنها نیامده بود و اگر هم کسی میخواست جکسون را ببیند نمیتوانست چون او ممنوع ملاقات بود!!
جکسون با اضطراب جواب سلام ایلیسیوس را داد و از او پرسید:
ـــ  تو کی هستی و از من چه میخواهی؟؟!!
ـــ من ایلیسیوس هستم! به اینجا آمدم تا تو را ببینم!!
ـــ چطور وارد شدی؟
ـــ باشنل نامرئی پدر بزرگم به سختی وارد سلول تو شدم!!
ـــ دلیل دیدارت با من چیست؟؟؟
ـــ من میخواهم به آن سوی مرز جنگل بروم و از تو کمک میخواهم.
ـــ مممننن ؟؟! چرا من؟؟!!
ـــ چون تو قبلاً به آن سوی جنگل رفته ای.
ـــ اما چطور داخل این انفرادی به تو کمک کنم ؟؟؟
ـــ فراری ات میدهم و با هم به آن سوی جنگل میریم. یعنی جنگل مرگ!!

پایان فصل دوم

ایلیسوس و جکسون با نقشه قبلی و با کمک شنل نامرئی کننده پدربزرگ موفق به فرار از سلول انفرادی شدند و شنل را تا لب مرز از سر خود برنداشتند!!
آنا با زیرکی کامل از کنار مأموران مرزی گذشتند و به نصفه راه رسیدند همانجا که مرز بین دو جنگل بود . پس خیالشان راحت بود که ماموران مرزی جنگل سفید آنها را نخواهند دید و شنل را از سر خود برداشتند، اما غافل از اینکه مامور دیدبانی قبیله دارد آنها را دید میزند!!
مامور دیدبانی بدون هدر دادن وقت تیری از کمان🏹 به سوی جکسون رها کرد و تیر به قلب جکسون خورد!! حالا جکسون روی زمین افتاده بود و داشت تبدیل میشد به گل و گیاه!! اییسیوس بدون وقفه جکسون را کشان کشان به جنگل مرگ رساند و حالا جکسون در جنگل مرگ روی زمین غرق در خون آبی خود که به رنگ آسمان بود افتاده بود و دستان ایلیسیوس را گرفت و گفت:

ـــ من میدانم تو دختر قوی ای هستی و حقیقت را آشکار خواهی کرد!!
ایلیسیوس با چشمانی پر اشک گفت:

ـــ اما بدون تو نمیتوانم !! 😢
جکسون دست ایلیسوس را محکم فشار داد و گفت:

ـــ میتوانی!! تو میتوانی و در حال تکرار این جمله تبدیل به گلی زیبا شد ⚘🌺🌻💐🌸💮🏵🏵🌹

پایان فصل سوم

ایلیسیوس بلند شد لباس هایش را پاک کرد و به راه افتاد در راه کمی ترسید زیرا چنگل مرگ پر از درخت های سوخته و صدای جغدان شوم و پرواز خفاشان وحشی بود🦇🕸🕷🦂.👹
اما جسوری او بر ترسش غلبه کرد و به راه ادامه داد. دیگر صدای جغدها نمی آمد آن صداها تبدیل به آواز بلبل ها شد و دختران سوخته تبدیل به درختان بلند قامت شدند!!
ایلیسیوس در تعجب بود و به فکر فرو رفت در همین حال با یک پری بسیار زیبا برخورد کرد و چشمانش به اندازهی دو تا توپ بزگ شدند! چطور ممکنه جنگل مرگ تبدیل به یک بهشت شده باشه که توش پری هم وجود دارد😇😮👼💫💟💎

پایان فصل ۴

ایلیسیوس با تعجب از پریچه زیبا پرسید:

ـــ اینجا کجاست؟

پری زیبا گفت:

ـــ اینجا جنگل عشق است!
ـــ جنگل عع عشق؟؟
ـــ اره جنگل عشق!
ایلیسیوس خیلی تعجب کرده بود و در همین حال از هوش رفت!!
ایلی سیوس وقتی چشمش را باز کرد دید داخل یک خانه زیباست بلند شد و گفت:

ـــ من کجام و اون پریچه زیبا داخل شد و گفت:

ـــ نترس تو داخل خونه منی !!!
ـــ تو کی هستی؟
ـــ من اسمم ارنیکا هستم. اسم تو چیه اهل کجا هستی ؟؟؟
ـــ من ایلیسیوس هستم از قبیله هلو کاست در جنگل سفید.
ارنیکا با ابرو های درهم رفته گفت:

ـــ چرا شماها ما رو ول نمیکنید؟!
ایلیسیوس گفت:

ـــ من ازت سوالات زیادی دارم.
ارنیکا گفت:

ـــ چه سوالاتی؟؟؟
ایلیسیوس:

ـــ تو تاگوست رو میشناسی ؟؟؟
ارنیکابا ناراحتی از خونه بیرون رفت!

پایان فصل پنجم

ایلیسیوس با عجله به دنبال ارنیکا رفت و دست او را گرفت و گفت:

ـــ چرا ناراحت شدی؟؟
ـــ قضیش مفصله!
ـــ میشه بهم بگی ؟؟؟
ـــ بریم داخل تا برات تعریف کنم.
ارنیکا و ایلیسیوس با هم به داخل خانه رفتند و بر روی صندلی های چوبی نشستند و ارنیکا بعد از کشیدن نفس عمیقی گفت:

ـــ تاگوس یکی از خواستگارهای من بود من و تاگوس با هم قرار ازدواج داشتیم اما من بعد از مدتی فهمیدم که تاگوس من را دوست ندارد و به دنبال شهرت و ثروت من است بعد از آن تاگوس مرز بین دو جنگل را آتش زد و جنگل ها را از هم جدا کرد!! بعدشم لب مرز مامورانی گذاشت تا پری ها نتونند از مرز عبور کنند!! اون پدرم پادشاه جکسون را زندانی کرده و او را شکنجه میدهد.
ایلیسیوس با شنیدن جمله( پدرم پادشاه جکسون) اشک در چشمانش حلقه زد و به ارنیکا گفت:

ـــ اون مرده!
ـــ کی؟ چه کسی مرده؟؟؟
ـــ پدرت.
ـــ تو اونو از کجا میشناسی ؟؟؟
ـــ من و پدرت با هم به این جنگل آمدیم. لب مرز مامور دیدبانی تیری به قلب پادشاه زد و اون گل شد!
ارنیکا با شنیدن این حرف رودی از اشک ریخت و از شدت ناراحتی از حال رفت!
ایلیسیوس با سختی او را روی تخت خواباند و به او آب داد و بعد به فکر فرو رفت. ایلیسیوس داشت به دروغگویی تاگوس و اینکه چگونه پری های جنگل سفید را از دروغ تاگوس با خبر کند فکر میکرد.

پایان فصل در همین حال در آن سوی جنگل یعنی در جنگل سفید اتفاقات ناگواری در حال رخ دادن بود!!

تاگوس داشت پری ها را بر علیه جنگل عشق میشوراند و گفت:

ـــ دیدید که آخر آن دیو ها ایلیسیوس را دزدیدند!! آنها همه ما را خواهند کشت پس دست به کار شوید و به جنگ با آنها بروید!!
تاگوس با لشگری از پریان خشمگین داشت به سمت جنگل عشق حمله ور میشد. آنها با هر وسیله و سلاحی که داشتند به سمت پریچه های جنگل عشق یا به قول تاگوس جنگل مرگ حمله ور شدند!!
آنها از مرز رد شدند!!
پریچه های جنگل عشق در زمان عصبانیت تبدیل به دیوهایی زشت و قوی میشوند و جنگل عشق نیز تبدیل به جنگلی سیاه و ترسناک میشود!! پری ها رفتند و با پریچه ها که الان دیوای قوی شده بودند جنگ مختصری کردند و داشتند روبه شکست میرفتند که ایلیسیوس را دزدیدند و به زندان انفرادی انداختند!! اریکا که به بودن ایلیسوس عادت کرده بود و او را بسیار از ته قلب دوست میداشت پس به قبیله خود دستور داد تا برای نجات ایلیسیوس به قبیله هلو کاست حمله کنند. آنها به جنگ پرداختند و ماموران دغل باز تاگوس را کشتند ولی در همان حال تاگوس از دروغ گوی های خود دست برنمیداشت و میگفت:

ـــ دیدید که یاران وفادار ما را قتل عام کردند!! دیدید چه دیوان بی رحمی هستند!! در همان حال ایلیسیوس از داخل پنجره کوچک انفرادی با داد گفت:

ـــ آهای پریچه های جنگل عشق، روی واقعی خود را نشان دهید و آرامش خود را حفظ کنید تا پریچه شوید!!
دیو ها آرمش خود را حفظ کردند نور زیادی آمد و آنها تبدیل به پریچه های زیبا شدند!! قبیله هالوکاست از تعجب هر چه در دستشان بود بر زمین افتاد و چشمانشان درشت شد!!
ارنیکا ماجرای دروغگویی تاگوس را برای قبیله هلو کاست تعریف کرد. ایلیسیوس هم آن را همراهی کرد. ناگهان نور سفیدی بر ایلیسیوس تابید و مشخص شد. ارنیکا و ایلیسیوس دو شاهزاده پری هستند که پدرشان پادشاه جکسون بوده. پری و پریچه ها ایلیسیوس را از انفرادی در آوردند و تاگوس را زندانی کردند!!

حواسمان به تاگوس های دور و ورمان باشد
پایان😇💟

 

ارسالی از : سپیده حامد بستی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۱ نظر

  1. Avatar
    ستیلا می گوید:
    ۲۷ آذر ۱۳۹۹

    سلام وقتتون بخیر لطفا نظرتون رو در مورد داستان نویسنده زندگی بنویسید داستان شمارو کامل نخوندم ولی جالب بود

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.