زندگی موفق

متن نوشته:

یکی بود یکی نبود دختری بود که توی یه روستای فقیر زندگی میکرد. ده ساله بود که پدرش مریض شد و دیگه نتونست مثل بقیه پدرها به سرکار بره و پول برای تحصیل دخترش در بیاره! اون دختر هر روز به کوهستان دور از روستا می رفت درس می خوند تا اینکه دیگه پول مدرسه رفتن و نداشت اما اون تسلیم نشد به دنبال کار گشت و یک کار آسون پیدا کرد که دستمزد این کار صد و پنجاه هزار تومن بود! اون پول هزینه یک سال مدرسه اش رو درآورد و به مدرسه رفت، اما رفتار هم کلاسی هایش با او خوب نبود😞 اون خواست از درس خواندن دست بکشه اما یک روز برای درمان مریضی پدرش اتفاق بدی افتاد و او تصمیم گرفت که به حرف هیچ کس گوش نده و بازیچیه مردم نشود!!!

هشت سال گذشت او حالا هیجده ساله بود. زمان کنکور رسیده بود. دختر سخت مشغول کار و پول درآوردن برای مداوای مریضی پدرش بود و وقت درس خواندن زیاد نداشت اما با تمام قدرت تلاش می کرد تا اینکه روز کنکور فرا رسید. او آنقدر کار کرده بود که حال خوبی نداشت. تا صبح مشغول کارکردن بود که موقع امتحان کنکور از هوش رفت. او را به بیمارستان بردند. وقتی بهوش آمد با کلی ناراحتی به خونه رفت که با صحنه خیلی بدی مواجه شد. پدر او دیگر نمیتونست که راه بره!! دختر با ناراحتی به اتاق خودش رفت و شروع کرد به گریه کردن! اما سریع اشک خود را پاک کرد و سرش را بالا گرفت و گفت:

ـــ گریه هایت را برا موفقیت خودت نگه دار!! او دوباره به درس خواندن ادامه داد و در کنکور سال بعد شرکت کرد!! آنقدر درس خواند که ضعیف شده بود اما تسلیم نشد و وارد کلاس شد برگه  امتحان را گرفت یک نگاه به برگه امتحان کرد و گفت:

ـــ الان وقت نشون دادن خودت هست تو موفق میشی😊

موقع امتحان حالش دوباره بد شد ولی تسلیم نشد! فقط سه سوال دیگه مونده بود که یکی با جیغ داد وارد کلاس شد!! مادر دختر بود که فریاد می کشید:

ــ زودتر بیا پدرت داره جون می ده!!

دختر از جایش بلند شد و  با خودش گفت:

ــ امسال هم مثل سال های از قبل!!

به سمت خانه دوید و پدرش را در حال مرگ دید!!! به سمت اتاقش رفت و قلک خودش را شکست و متوجه شد که کلی پول در قلک بوده😳و با تعجب گفت:

ـــ این همه پول از کجا!! که یک نور روشن جلو چشمش دید و صدای یکی را شنید که میگفت:

ـــ اینا را یکی بهت داده که همیشه بالا سرت هست و مراقبت هست او خواست تو را امتحان کند و تو لایق فرشته ای هستی که به خودش و بقیه و موفقیتش اهمیت میدهد!! میدونم هیچی با پول درست نمی شود اما خدای من کمکت میکند که پدرت نجات پیدا کند!!
به طرف اتاق پدرش رفت و با امیدواری به پدرش گفت:

ـــ تو خوب میشی منم تلاشم و میکنم که تو را خوشحال کنم!!

بعد از این حرف پدرش را به سمت بیمارستان برد و از دکتر خواست که پدرش را معاینه کند. دکتر پدرش را معاینه کرد و گفت:

ـــ مریضی او رو به بهبود هست. پدرت چه قرصی مصرف میکند که خوب شده؟!!

دختر با شادی گفت:

پدر من قرص صبر می خورد او همیشه صبر داشت هیچوقت نگفت خدا چرا چرا من را مریض کردی!!  با دکتر خداحافظی کرد و با خوشحالی به سمت خانه رفت تا این خبر خوب را به مادرش بدهد. او آن شب با خوشحالی به تخت خوابش رفت و به خدا راز و نیاز کرد:

ـــ سعی میکنم کم تر درس بخوانم و با تو در دل کنم. هر چند با داشتن خدایی مثل تو دیگه هیچ غم و غصه ای ندارم. روز بعد دختر شروع به درس خواندن کرد ولی خیلی وقت نگذاشت برای اینکار و بعد آمد به طرف حال تا با پدرش حرف بزند. به پدرش گفت:

ـــ پدر حالا که خوب شدی نمی خواهی کار بکنی؟ پدرش گفت:

برای کار قبلیم بهم پیشنهاد دادند برگردم. تصمیم دارم برم  و کار کنم. دختر گفت:

نه نمی خواد فعلاً یکم دیگه استراحت کن تا چند روز دیگر جواب امتحان کنکور میاد!!!
او جواب هر زحمتی را که کشیده بود گرفت و رتبه  پنج گرفت.  با خوشحالی به سمت خانه رفت و این خبر خوب را به پدر مادرش داد. در حال حاضر این دختر خانم کوشا یک خانم دکتر مستقل هست که هر ماه به دیدن پدر و مادرش میره و باعث شادی اونها میشه.

ارسالی از : الینا یوسفی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.