مکسی و من

متن نوشته:

خوابم می آمد اما چون امتحان داشتم تا صبح باید درس میخواندم اما نمیدانم چه شد که خوابم گرفت صبح با کلی استرس بیدار شدم و هیچی درس نخونده بودم اما چکارمیکردم باید به دبیرستان میرفتم!!
سر جلسه امتحان چیزی از درس یادم نمی اومد!! برگه را نوشتم با جوابای عجیب و غریب!! بعد امتحان دوستم گفت:

ـــ آرش امروز حالت خوب نیست؟؟!!
گفتم:

ـــ نه خوبم فقط هیچی درس نخونده بودم یعنی میخواستم بخونم اما خوابم برد!!
امیر گفت:

ـــ چه اشکالی داره منم دیشب هیچی نخونم الکی جواب دادم!!
****************
تو اتاقم نشسته بودم که صدایی شنیدم که میگفت:

ـــ ببخشید میشود ماه را برایم بخرید؟!!
انگار خیالاتی شده بودم اما دوباره این صدا را شنیدم روی میز یک مگس بود یعنی اون مگسه حرف میزنه؟ غیر ممکنه!! ✌
اما شنیدم که همون مگس دوباره گفت:

ـــ میشود ماه را برایم بخرید؟!!
پرسیدم :

ـــ ت ت ت تووووو ح ح حرف می می میزنی؟!
گفت:

ـــ بله که حرف میزنم!! حرف زدن من چیز عجیبی نیست که!! گفتم:

ـــ تو یک مگسی مگس ها که حرف نمیزنند!! گفت:

ـــ اولاً من مگس نیستم. اسمم مکسی است و دوماًحالا که حرف میزنم!! سوماً ماه رو برام میخری یا نه؟!!
گفتم:

ـــ خب مکسی تو اگه مگس نیستی چی هستی؟!! بعدم ماه خریدنی نیست!!
گفت:

ـــ من همینی که میبینی هستم، چرا ماه خریدنی نیست من ماه رو میخوااااام!!!
گفتم:

ـــ خب ماه سرجاشه و ما نمیتونیم ماه رو برداریم چه برسه که خرید و فروش روش انجام بدیم!!

گفت:

ـــ خب میشه برام خورشید رو بخری؟!!
گفتم:

ـــ ببین چیزی که میدونم خورشید را نمیشه خرید چون اونم سرجاشه و اگه کسی بهش نزدیک بشه تا برش داره ذوب میشه چون خیییییییلی داغه!!!
گفت:

ـــ برای بار دوم میگم من مکسی ام!!

گفتم:

ـــ خب از کجا اومدی؟؟!!
ـــ از زیر زمین!! خانه من زیرزمینه اما دیگه نمیخوام اونجا زندگی کنم میشه اینجا پیش تو زندگی کنم؟
گفتم:

ـــ خب آره میشه ولی باید مخفی بمونی چون من حوصله ندارم به همه راجب تو توضیح بدم و اگه افراد زیادی بدونند که تو هستی ممکنه بخوان تو رو بدزدند حتی به خواهرم و مامان و بابامم نمیگم!!
گفت:

ـــ مامان بابا چی هستند؟!! خواهر چیه؟؟
ـــ مگه شما مامان بابا و خواهر برادر ندارید؟!!
ـــ نه
ـــ خب ببین مامان کسی هست که ما رو به دنیا میاره. بابا هم کسی که کار میکنه و زحمت میکشه تا ما بتونیم راحت زندگی کنیم. خواهر و برادر را هم برای ما مادر به دنیا میاره.
گفت:

ـــ چه جالب من از وقتی که تو دنیا اومدم هیچ کسی رو نداشتم فقط یک دوست داشتم.
گفتم:

ـــ دوست؟؟؟!! دوستت کیه❤؟
گفت:

ـــ دوستم یک کرم خاکیه که چند روزه ندیدمش نمیدونم زندست یا مرده!!

و بعد شروع کرد به گریه کردن❣❤✔
گفتم:

ـــ چرا گریه میکنی؟!!
ـــ چون دلم برای دوستم تنگ شده.
گفتم:

ـــ ببین من هنوز نمیدونم تو چی هستی و کی هستی؟!!
گفت:

ـــ ای بابا تو چکار داری من چی هستم مهم اینه که حالا یک دوست جدید داری!!!✌✌ و باید به من کمک کنی تا بتونم کرم خاکی دوستمو پیدا کنم.
گفتم:

ـــ این غیر ممکنه میدونی اینجا چقدر کرم خاکی هست؟!! اصلاً بگو اونجایی که ازش اومدی کجاست منظورم اینه که کدوم زمین کجا؟؟!!
گفت:

ـــ زیر زمین یک پارک کنار یک درخت. حالا بیا فردا بریم تمام پارکا رو بگردیم ولی همین نزدیک خانه شما بود فکر کنم. روز بعد جمعه بود از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم و رفتیم تا دنبال پارک بگردیم…………
ادامه دارد❣❣

ارسالی از : یگانه کریمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۴ نظرات

  1. Avatar
    می گوید:
    ۱۲ دی ۱۳۹۹

    لطفا نظراتتون رو بنویسید
    ممنونم

    پاسخ
  2. Avatar
    کاوه احمدی می گوید:
    ۱۲ دی ۱۳۹۹

    چیزی که برای یه نویسنده خیلی مهمه تخیله به قول مرحوم جمالزده اگر اندیشه مادر داستانه تخیل دختر این مادر هستش خب رک بگم به حرف آوردن یه مگس یعنی تخیل خوب و جالب و ماجرای خریدن ماه خودش یه موضوع کشش داره آفرین جالب بود

    پاسخ
    • Avatar
      می گوید:
      ۱۲ دی ۱۳۹۹

      ممنون لطف دارید

      پاسخ
  3. Avatar
    یگانه کریمی می گوید:
    ۱۴ دی ۱۳۹۹

    سلام
    من دیشب ادامه داستان مکسی و من را نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.