تکرار

متن نوشته:

آخرین حرف هایش را نشنیدم؛ قبل از اینکه چشم هایش را برای همیشه ببندد. فقط نگاهش کردم. نه اشکی، نه آهی…. . جایی خوانده بودم، آدم ها می توانند با نگاه کردن، گریه کنند، اشک بریزند و آه بکشند!!! … .
وقتی از آنجا دور می شدم، فکر اینکه یک روح سرگردن تا ابد همراهم خواهد بود، تنم را می لرزاند!!! ترسناک نیست که یک روح بخواهد هر روز قدم به قدم همراهت بیاید و هیچوقت دست از سرت بر ندارد؟!!  وقی ترسناک تر می شود که بخواهد با همان خنجری که به قتل رسیده تو را بکشد. کشتنش چه فایده ای داشت؟!! او دوباره متولد خواهد شد و من دوباره او را خواهم کشت!!!
کاش دفعه بعد، کس دیگری او را از پا در بیاورد. چرا من؟ چرا من هر بار مجبورم او را بکشم و بعد هم مانند آینه ای که رازش فاش شده باشد، بشکنم و نابود شوم؟
——————————————————————————-
کتاب‌ها پایان ندارند. وقتی کسی آنها را می‌خواند، داستانشان از اول بازگو می‌شود، ادامه پیدا می‌کند و تمام می‌شود. شخصیت‌ها متولد می‌شوند، سختی می‌کشند، زندگی می‌کنند و می‌میرند!! وقتی یک نفر دیگر کتاب را باز می‌کند و شروع به خواندن می‌کند، شخصیت‌ها دوباره متولد می‌شوند، زندگی می‌کنند و باز هم در آخر می‌میرند. همه چیز تکرار می‌شود. زندگی شخصیت‌های یک کتاب مثل یک دایره است. دایره ای که روی خطی که دورتادورش کشیده شده و آن را تبدیل به دایره کرده است، یک نقطه کوچک و جالب توجه گذاشته اند. زندگی شان از آ «نقطه شروع می‌شود، می‌چرخد و دوباره به همان نقطه می‌رسد. دوباره از همانجا شروع می‌شود و …..
هیچکدام از آنها نمی‌توانند تقییری توی زندگی شان ایجاد کنند. آنها محکوم به مردن هستند. بارها می‌میرند می‌میرند و می‌میرند. آنها بازیچه ای بیشتر نیستند. ولی تو یه انسان واقعی هستی. فقط یکبار فرصت داری بمیری، پس در انتخاب هایت دقت کن…!!

 

ارسالی از : دیانا نظری

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۵ نظرات

  1. Avatar
    کاوه احمدی می گوید:
    ۲۱ دی ۱۳۹۹

    سلام .اول که شروع داستان جالب بود ایده تون عالی بود و اون کشش رو با اون ابهام و ترسی که ایجاد کرده بودین تو داستان ایجاد کردین اما ای کاش بند اول رو ادامه میدادید و پیام بند دومو رو در قالب دیالوگ ابراز میکردید با این همه بازم جالب بود بعد امروز از یه جشنواره ای با خبر شدم که اسمش ارغوان هستش و بعد موضوعشم آخرین بار هست این ایده رو اگه بتونید در حد دو هزار کلمه گسترش بدین به نظرم به درد اون جشنواره بخوره

    پاسخ
    • Avatar
      دیانا نظری می گوید:
      ۲۳ دی ۱۳۹۹

      خوشحالم که از داستان خوشتون اومد. میتونم بپرسم چجوری باید شرکت کنم؟

      پاسخ
      • Avatar
        کاوه احمدی می گوید:
        ۲۵ دی ۱۳۹۹

        سلام ببخشید اگه دیر جواب دادم تو گوگل بزنید جشنواره ی ارغوان نود و نه خودش میاره بالا هر چی باشه

        پاسخ
  2. Avatar
    Meysam می گوید:
    ۲۱ دی ۱۳۹۹

    عالییییییی

    پاسخ
  3. Avatar
    میثم جعفری می گوید:
    ۲۱ دی ۱۳۹۹

    خوب هست که اول با استفهام انکاری شروع کردی و داستان رو جوری معمایی کردی که دوست داشتی بقیه اش را بخوانی

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.