یک رویای ساده

متن نوشته:

نمیدانم نامش را چی بگذارم، رویا یا واقعیت، گذشته یا آینده، شاید تنها ردی از یک خاطره فراموش شده باشد اما هر چه که هست میدانم زنده است و در رویای من زندگی میکند. شاید روزی او را ببینم، شاید بتوانم در دنیایی دیگر او را ملاقات کنم ولی با صرفه نظر کردن از این حرف ها تنها یک چیز میماند و آن هم قلب من است که شدیداً دلتنگ او شده!! دلتنگ چشمانش، نگاه گیرایش، موهای پریشان و عطر دیوانه کننده اش. اوایل تنها داستانی کم رنگ بود اما به مرور زمان جای خود را در دنیای من بزرگ و بزرگتر کرد تا جایی که دیگر آرامش من را گرفت! همه جا نامش را میدیدم حتی گاهی اوقات صدایش را میشنیدم. مطمئنم اینها اتفاقی نیست. اطمینان دارم این ها همه نشانه ای برای واقعی بودن رویای من دارند.

《آخرین بار گمان کنم شانزده سالم بود که او را در حوالی رودخانه کنار دهگده دیدم. مثل همیشه درحال رقصیدن با بادهای خنکی بود که از سمت شمال می آمدند، باد دستانش را درون موهای اون میبرد و در هوا پخششان میکرد. وقتی او را اینگونه میدیدم بیش از پیش عاشقش میشدم، آخر مگر میشود عاشق چنین دختری نشد؟!!
این دختر با پوست سفیدش با چشمان آبی و موهای طلایی بلندش دل هر پسری را میبرد. اوایل خیال میکردم او از فرنگ آمده است تا اینکه یک روز لب وا کرد و با من سخن گفت. صدایش دلنشین ترین آوازی بود که تا حالا شنیده بودم، در تمام آن مدت کوتاه تنها محو چهره زیبایش شده بودم اما به یک باره دیدم او کنارم نیست!! هرجا را گشتم پیدایش نکردم. ناپدید شده بود!! از آن روز گذشت تا اینکه برای اولین بار او را کنار رودخانه مشغول رقصیدن دیدم. خودم را پشت درختان بلوط پنهان کردم و محو تماشایش شدم. نفهمیدم چه شد که خوابم برد. بعد از اینکه بیدار شدم او رفته بود و هوا کم کم درحال تاریک شدن بود!! یک روز از مادرم پرسیدم:

ـــ مامان اون دختری که همیشه نزدیکای غروب کنار رودخونه میرقصه کیه؟
مادرم بسیار تعجب کرد، سر تا پایم را برانداز کرد و گفت:

ـــ حالت خوبه پسرم؟مطمئنی سرت به جایی نخورده؟
گیج شدم، مگر چیز عجیبی پرسیده ام که این حرف ها را میزند؟ با کمی مکث پاسخ دادم:

ـــ مگه چی شده که اینو میپرسی؟
مادر همانطور که مشغول پختن غذا بود گفت:

ـــ چون همچین دختری این اطراف نیست. من تموم دخترای این روستا رو میشناسم ولی کسی با این نشونی این اطراف زندگی نمیکنه!!
راستش گیج شدم، خواستم به سمت اتاقم بروم که با حرف مادرم سرجایم ایستادم!!
ـــ شاید خواب دیدی پسرم!!
خواب؟ براستی تمامش رویا بوده؟ آری وقتی کمی فکر میکنم میبینم هیچ وقت متوجه رفتنش نمیشدم، هربار که میدیدمش انگاری از یک دنیای دیگر آمده بود!!
اما… اما چه رویای شیرینی!!
حال که سالها از آن روزها میگذرد من همچنان آن دختر را در رویاهای خود میبینم، رویایی که روز به روز بیشتر رنگ واقعیت به خود میگیرد. آن دختر حالا زنی زیبا شده که نه تنها ظاهرش بلکه رفتارش هم آدم را دیوانه میکند. شاید یک روز این رویا واقعی شود. رویای دختری که نامش سارا بود. آری درست است سارا،سارای من…

 

ارسالی از : آرش پارسی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۷ نظرات

  1. Avatar
    آرش پارسی می گوید:
    ۲۳ دی ۱۳۹۹

    دوستان لطفا نظرتون رو درباره داستان بگین
    ممنون

    پاسخ
  2. Avatar
    کاوه احمدی می گوید:
    ۲۳ دی ۱۳۹۹

    آرش جان سلام هزاران هزار آفرین به تو . تصویر خوبی ساخته بودی شروعت عالی بود بهتر بود دیالوگارو بیشتر میکردی و انصافا دوست داشتنی بود چون شروعش مارو دنبال خودش میکشونه و وسط های راهم یه شور به آدم میده که جالبه و بعد اگه فضولی نشه میخوام بدونم چند سالته ؟

    پاسخ
    • Avatar
      آرش پارسی می گوید:
      ۲۴ دی ۱۳۹۹

      سپاس کاوه جان با اجازه ۱۷ سالمه میدونم برای اینجور داستان ها سنم کمه

      پاسخ
      • Avatar
        کاوه احمدی می گوید:
        ۲۵ دی ۱۳۹۹

        سلام آرش جان اگه سنتو پرسیدم خواستم ببینم میتونیم دوست باشیم با هم یا نه دلیلش این بود و دوما ربطی به سن نداره دوست داشتن کار آدم سالمه اگه پاک باشه زهی سعادت و زهی شرف نوشتن خوندن اینجور مطالب برای همه ی سنین مجازه دمت گرم

        پاسخ
        • Avatar
          امیر بهلی می گوید:
          ۲۹ دی ۱۳۹۹

          با سلام
          به نظر من خیلی خوب در مورد آن دختر جزئیات رو بیان کردی و یه جورایی داشتم همزمان با داستان وقایع رو مرور می کردم در کل توصیف وقایع و بیان جزئیات کافی میتونه خیلی به جاذبه ی داستان اضافه کنه
          دمت گرم.

  3. Avatar
    میثم جعفری می گوید:
    ۲۴ دی ۱۳۹۹

    سلام با اجازه آرش جان داستانت عالی بود تنها ایرادی که داشت
    نفهمیدم این یک داستانک هست یانه چون جملات اینجوری در رمان به کار میرود و سن شما هم مناسب هست برای رمان نویسی من ۲ سال از شما کوچکتر هستم یعنی ۱۵ سالمه و رمان نویسی را دارم شروع می کنم درضمن به کتاب های خانم فهیمه پروش سر بزن (کتاب پنجره چوبی)چون خیلی خوب می نویسه و سبک نوشتن که شما انتخاب کردی ایشان نوشته اند ببخشید که خیلی نقد کردم امیدوارم منو ببخشی

    پاسخ
    • Avatar
      آرش پارسی می گوید:
      ۲۵ دی ۱۳۹۹

      ممنون از نظرتون،حتما این کتاب رو مطالعه میکنم ذرمورد سبک نکشتنم هم باید بگم من سبک خاصی ندارم و در تمام ژانر ها فعالیت میکنم.یک رویای ساده هم یک داستانگ به حساب میاد

      پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.