جنگل دردسر ساز ۱

متن نوشته:

جنگلی کنار جاده بود که هیچ کس جرأت نمیکرد وارد جنگل بشه!!! دوستی داشتم که نیکا نام داشت و خیلی پایه بود. راستی اسم منم پارمیس هست. روزی به پدرم گفتم که من میخوام برم تو اون جنگل اما پدرم داستانی تعریف کرد. داستان دختر بچه ای که توی اون جنگل کشته شد. اما من اصلاً باور نکردم چون فکر میکردم اینم یکی از داستان های خیالی پدرم هست برای دور کردن من از جنگل. روزی که مامانم میخواست شیشه ها رو پاک کنه ازم خواست که براش روزنامه باطله ببرم. در قسمتی از روزنامه دقیقاً همون داستانی که پدرم تعریف کرده بود رو نوشته بودند اما من بازم باور نکردم!! فکر کردم اینم یه نویسنده مسخره نوشته!! از اونجایی که نیکا پایه همه چیز بود بهش گفتم:

ـــ بیا یک روز بریم تو اون جنگل ببینیم چه خبره!

نیکا هم گفت:

ـــ باشه!

از اخلاق نیکا خوشم میومد چون که پایه همه چیز بود. تصمیم گرفتیم یه روز که مادرامون رفتن بازار و پدرامون هم رفتن سر کار بریم تو اون جنگل. اون روز اومد نفری یکی کیف برداشتیم نیکا دوتا چاقو برداشت و گذاشت توی کیفش و من هم نانچیکو برداشتم. وارد جنگل شدیم البته با کلی ترس! اوایلش چیزی نبود اما جلوتر که رفتیم دیدیم که الماس خیلی قشنگی اونجا افتاده. برداشتیمش خیلی قشنگ بود جلوتر نیکا یک کاغذ خالی پیدا کرد بهش گقتم:

ـــ بردار شاید به درد خورد هم الماس و هم کاغذ رو گذاشتیم توی کیف پیدا شده ها. بعد از گذشت چند دقیقه کیف از دستمون افتاد رفتیم برداریمش که دیدیم الماس داخل کیف نیست! به کاغذ نگاه کردیم روی کاغذ یه چیزی نوشته بود:

ـــ《من بهت کمک میکنم تا آزاد شوی》

راستش ترسیدیم خیلی خیلی زیاد ترسیدیم!! همون لحظه یک صدای عجیبی اومد! بعد گوش کردن فراوان فهمیدیم میگه:

ـــ《 ممنون که ازادم کردین》

اونقدر ترسیدیم که تصمیم گرفتیم از جنگل خارج شم. رفتیم پشت حیاط خونمون که کاغذ رو بسوزونیم اما کاغذ نمیسوخت! کلی الکل ریختیم روش تا یکم آتیش گرفت و سوخت همون لحظه مادرامون اومدند. ترسیدیم که اگه بفهمند ما رفتیم توی جنگل دعوامون کنند و نذارند که با هم دوست باشیم اما خدا رو شکر کسی بویی نبرد!!
شب شد رفتم تو اتاقم که بخوابم از پنجره به بیرون نگاه کردم چیزی ندیدم! دراز کشیدم و خوابیدم با ترس از خواب بیدار شدم یه صدایی شنیده بودم همون صدا بود و میگفت:

ـــ《ممنون که آزادم کردید》نمیتونیند فکر کنید که چقدر ترسیده بودم!! از پنجره به بیرون نگاه کردم چیزی نبود اما یکهو یه چیزی از جلوی شیشه رد شد که از ترس جیغ زدم!! صبحش تمام ماجرارو برای نیکا تعریف کردم. رفتیم پشت خونه که ببینیم خاکستر کاغذ باقی مونده یا نه! اما با چیزی مواجه شدیم که نمیتونید فکرشو کنید! کاغذ مثل روز اولش بود اما با یک نوشته جدید:

ـــ《چرا از من فرار میکنید》

خیلی ترسیدم اما کاغذ و نسوزوندیم.

ادامه داستان جنگل دردسر ساز در قسمت دوم ….

 

ارسالی از : هلیا پارسا

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۵ نظرات

  1. Avatar
    کاوه احمدی می گوید:
    ۲ بهمن ۱۳۹۹

    سلام عالی بود . چون خوب تونستین بترسونین وترسش در حدی نبود که آدمو زده کنه . و خیلی راحت از حالت نشیب به فراز و اوج منتقل شدین فقط یه چیزیش کودکانه بود که دعوامون کنن و اینا … این یه خورده داستانو ساده میکنه و اینکه نانچیکو برداشتیم طبیعتا نانچیکو و چاقو رو برای جنگ با آدما به کار میبرن جنگل اونطوری که گفتین جنزده اس خب برای جنگ با جن ….

    پاسخ
  2. Avatar
    می گوید:
    ۲ بهمن ۱۳۹۹

    سلام
    خیلی داستانه جالبیه و موضوعش جوریه که خواننده دوست داره ادامه دار باشه و ادم رو کنجکاو میکنه که بدونه بعدش چی میشه
    درکل عالیه آفرررررین

    پاسخ
  3. Avatar
    امیر بهلی می گوید:
    ۳ بهمن ۱۳۹۹

    سلام.
    خیلی خوب داستان رو پیش بردید. میشه با داستان شما تصویرسازی کرد.
    اتفاقات داستان مشخصه ( رفتن ۲ دختر در جنگل و اتفاقاتی که براشون افتاده )
    قهرمان داستان هنوز مشخص نیست که منتظرم کم کم باهاش آشنا بشم اگر هم خود پارمیس هست پس باید کار سختی رو در داستان انجام بده و هدفی داشته باشه.

    در کل خیلی خوبه و آدم رو جذب می کنه. منتظر قسمت های بعدی هستیم.

    پاسخ
  4. Avatar
    ستیلا کریمی می گوید:
    ۶ بهمن ۱۳۹۹

    عجب چیزی بود خیلی دوست دارم ادامه شو بخونم خیلیییی

    پاسخ
  5. Avatar
    هلیا پارسا می گوید:
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۹

    ممنون از تمامی شما عزیزان
    فصل دوم این داستان هیجان انگیز در حال منتشر شدن است….

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.