مکسی و من ۳

متن نوشته:

خب ببین مکسی من الان میرم دبیرستان و درس میخونم. دو ماه دیگه درسا تموم میشه و تابستون میرسه بعد میریم دنبال ماه خوبه؟
مکسی گفت:

ـــ آره عالیه لحظه شماری میکنم تابستون برسه!
دو ماه بعد:
ـــ مکسی امروز روز اول تابستونه. پدربزرگ دوستم یک مخترعه و چیزهای زیادی اختراع کرده. امروز میریم اونجا تا ببینم چیزی داره که ما رو به کره ماه ببره یا نه! بعدم یک دستگاه میخوام که ماه رو کوچیک کنه که راحت برش داریم و بیاریمش.

ـــ من به دوستم ماجرای تو رو گفتم و اونم بهمون کمک میکنه. مکسی گفت:

ـــ باشه بریم.
دوستم دم در منتظرمون بود و وقتی مکسی رو دید گفت :

ـــ سلام مگس کوچولو!!
مکسی عصبانی شد و گفت:

ـــ سلام من مگس نیستم اسمم مکسی هست.
امیر گفت:

ـــ باشه مکسی.
به خونه پدربزرگ امیر رسیدیم و او هم به ما سلام کرد و برامون چای و شیرینی آورد و گفت:

ـــ خب بچه ها امیر بهم گفت که تو یک دوست مگس داری و میخواهید برید ماه! درسته؟ مکسی گفت:

ـــ من مگس نیستم اسمم مکسی هست.
گفت:

ـــ ببخشید مکسی حواسم نبود. گفتم:

ـــ بله درسته شما چیزی دارید که ماه رو کوچیک کنه و یک چیزی که بتونه مارو به کره ماه ببره؟؟
گفت:

ـــ این کار که خیلی خطرناکه و باید یکی باهاتون بیاد و چونکه من میخوام بهتون کمک کنم خودم باهاتون میام و امیرم میارند و بله مشغول اختراع یک دستگاه کوچیک کننده ام و یک فضا پیما هم حدود دو سال پیش اختراع کردم چون میخواستم به فضا برم اما راستش میترسیدم ولی حالا موقعیت خیلی خوبیه برای اینکه شجاعتش و بدست بیارم و فقط میمونه پدر مادرتون که به پدر و مادر امیر میگیم میخوایم بریم مسافرت میمونه پدر و مادر تو!!!
گفتم:

ـــ پدر و مادر من حدود دو هفته دیگه میخوان برن شیراز. قرار بود منم برم ولی حالا دیگه نمیرم و با شما میام کره ماه!
ادامه دارد……

 

ارسالی از : یگانه کریمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.