ساعت مطالعه

متن نوشته:

تصمیم گرفتم بروم سراغ درس و مشقم. کتاب تاریخ را آوردم و با هزاران درود به آش کشک خاله که در هر صورت مسئولیتش با خودمان است، نشستم پای درس شروع کردم. چنگیز خان مغول، چنگیز خان مغول. احساس کردم یک چیزی یادم رفته است یعنی باید کاری میکردم که یادم رفته بود. همه اش فکر میکردم آن چیز حتماً امر مهمی است. کتاب را پرت کردم به گوشه ای انگار کتاب تاریخ در شأن خود نمیدید با کتاب های فیزیک و شیمی و زبان همقطار شود به همین دلیل مستقیماً نیفتاد کنار آنها و کمی دورتر قرار گرفت وسط اتاق. قدم زدم قدم زدم قدم زدم یک لحظه متوقف شدم. یک نفس عمیق کشیدم. ساعت دیواری را نگاه کردم که البته حیفم می آید که نگویم اولین باری بود که ترک کنار ساعت را میدیدم، انگار جدیدا آنجا شکل گرفته بود! در همین حین ساعت را هم دیدم ساعت: دوازده و نیم. دوازده، دوازده چه عددی بود عدد آشنایی به نظر میرسید!! یعنی …. یعنی …. وانتی محل دوباره صدایش درآمد که ای بابا از ساعت دو شب اینجام! گفت دو دو دو دو و دوازده میشد چهارده چهارده آها چهاردهم سالگرد ازدواج پدر و مادرم بود. یعنی من غافل شده بودم بهتر بود بروم و یک دنیا تبریک بگویم و برایشان کادو بگیرم. پریدم وسط هال و به مادرم که داشت روزنامه میخواند گفتم:

ـــ مبارکه مبارک! مادرم متعجب گفت:

ـــ به خدا ازت دکتری نمیخوام فقط همین یه جو عقلتم از دست نده پسرم خسته ای؟ نمیخوای درس بخونی؟ باشه ولی به خودت بیا عاقل شو باشه؟

مامان پدرم گفت:

ـــ راست میگه پسرم خیلی خودتو اذیت نکن! گفتم:

ـــ نه بابای من نه شرمنده! تبریک تبریک.

ـــ تبریک گفت یا خدا روانپزشک آشنام که سراغ ندارم حالا چی رو تبریک میگی؟ گفتم:

ـــ سالگرد ازدواجتون. پدرم گفت:

ـــ سالگرد ازدواج من و مادرت دو ماه پیش بود اونم شانزدهم!

ـــ خانم روانپزشک چه جور بیمارایی رو درمون میکنه؟ پسرم حالت خوبه ؟

دلشکسته به اتاق به هم ریخته ام برگشتم عجیب است در این اتاق میان اینهمه لباس درهم برهم و آشغال و …. بی نظمی شتر بابارش گم میشود اما کتاب های درسی من درست سرجایش است چرا کتاب های درسیم گم نمیشود؟!! دوباره تصمیم گرفتم بروم سراغ درس و مشقم چنگیز خان مغول چنگیز خان مغول ای داد بیداد باز هم احساس میکنم یک چیزی یادم رفته است چه چیزی یادم رفته؟!! ترک های کنار ساعت چرا دوتا شده است؟!!

 

ارسالی از : کاوه احمدی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۵ نظرات

  1. Avatar
    کاوه احمدی می گوید:
    ۳ بهمن ۱۳۹۹

    سلام دوستان مفتخر میشم اگه از انتقادات و نظراتتون مطلع بشم

    پاسخ
  2. Avatar
    محمدمعین عدیلی می گوید:
    ۴ بهمن ۱۳۹۹

    داستان،هم زیبا بود و هم طنز،خیلی جالب بود.

    پاسخ
    • Avatar
      کاوه احمدی می گوید:
      ۴ بهمن ۱۳۹۹

      ممنون

      پاسخ
  3. Avatar
    امیر بهلی می گوید:
    ۴ بهمن ۱۳۹۹

    با سلام
    خیلی جالب و زیرکانه نوشتید
    همیشه پیش اومده که موقع درس خواندن فکرمان به همه جا می رود الا مطلبی که در حال خواندن آن هستیم و شما خیلی خوب این مورد شاید پیش پا افتاده رو بیان کردید نشان دادید که با موضوعات بسیار ساده هم می توانید مطلبی جالب توجه بنویسید
    ۲ جای داستان خیلی جالب بود
    ۱= افتادن کتاب تاریخ وسط اتاق که علت آن را جالب شرح دادید
    ۲= ترک دوم کنار ساعت که خیلی خوب بود و پایان جالبی برای داستان بود

    پاسخ
    • Avatar
      کاوه احمدی می گوید:
      ۵ بهمن ۱۳۹۹

      ممنونم امیر جان عزیز

      پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.