قصه های سربازی ۱

متن نوشته:

یک، دو، سه، چهار. مثل همیشه صبح زود، آخه این چه زندگیه؟!! غلط کردم اومدم سربازی آخه اونم کجا؟!! طرفای کردستان. راستی یادم رفته بود من اکبر هستم😊 یک سرباز بی چیز وبی درجه😐 خب بگذریم اینم برادرم اصغره:

ـــ خوبی داداش؟

ـــ آره تو خوبی؟

ـــ ممنون.

ــــ خب حالا برو آماده شو باید بریم.

ــــ کجا ؟

ــــ آقا رو، باید بریم پادگان! پادگان!!
ـــ آره چطور مگه؟

ـــ هیچی هیچی وللش بریم!!

ـــ خب سربازا پیاده شید!

ـــ چشم قربان!

خب بعد این همه اتفاقات، دیگه شب شده بود باید می رفتم پستمون.

ـــ اکبر، اکبر!!

ـــ اومدم داداش!

ـــ بیا باید بریم! زود باش الان رئیس میاد!!

ـــ اومدم دیگه!

ـــ بیا اومد.

ـــ سلام رئیس سلام. چه را اینجا وایسادید؟ ببخشید قربان حالا که این جوری شد باید برید دو برجک پایین!

ـــ آخه آخه بی آخه زودتر برید!

ـــ باشه قربان!

ـــ بیا اینقدر فس فس کردی که اومد!

ـــ ببخشید خوب دیگه بریم. خلاصه بعد از چند شب نگهبانی یک سرباز جدید اومد!
این داستان ادامه دارد…

 

ارسالی از : آرش عدیلی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۲ نظرات

  1. Avatar
    کامیار جهانگیری می گوید:
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۹

    طرفای کردستان؟؟؟
    بژی کورد

    پاسخ
  2. Avatar
    کاوه احمدی می گوید:
    ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

    سلام آقای عدیلی خوب بود اما وسطاش یه خورده عجله کردین چرا باید به اون زودی شب میشد ؟ ولی خوب بود یه بذله گویی قشنگی داشت

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.