اتوبوس، مرگ، خنده

متن نوشته:

خب داستانم از اون جایی شروع میشه که باید برم از کتابخونه به خونمون راستی من ………
__________________________
خب خسته بودم و میخواستم به خانه برم! بلیط رو بالاخره با این صف شلوغ خریدم! فکر کردم شاخ غول را شکستم!! باغرور سوار اتوبوس شدم که ……… نگم براتون!! هنوز یادم نمیره: نصف سرم بیرون از در جا مونده بود!! پای راستم توی میله ها بود!! پای چپم زیر سر یک مرده! دست راستم تو دماغ راننده و عه عه عه حالم به هم خورد دست چپم زیر دست عصای یک پیر زن!! اتوبوس جای سوزن انداختن نبود چه برسه به من 😥😥😥😪داشتم نصف میشدم واقعاً!! دیدم صدای ملچ و ملوچ میاد! دختری بی ادب داشت به هوای لواشکش پیراهنم رو می خورد تا دکمم رفت زیر دندونش خوشحال شد و گفت:

ـــ آخ جون شانسی و اسباب بازی توش داره!!

من در همین حالت دعا میکردم سالم برسم خونه! دختره تا دید دکمه لباسم هست پرت کرد از تو دهانش به بیرون!! دکمه خورد به شیشه اتوبوس و بعد خورد به فک پیر زنه!! دندون مصنوعی هاش حال به هم زن بود از بس خراب بود زرد شده بود!! دندونای مصنوعی پیر زن افتاد تو بسته پفیلای اون پسره!!! اونم تند تند پفیلا میخورد!! چشمتون روز بد نبینه وقتی که دندونها رفت زیر دندون پسره وای وای از زیر تونل رد شدیم. دیدم که پسره چوری حالش بد شده که انگار میخواد مثل دراکولا همه مون رو بخوره …..
وضعیت عجیبی بود. نمیدونم چی شد لنگ کفشم به جای گوشی دست اون مرده بود و گوشی اش توی دهن پیرمرده و دندونای پیرمرده صاف خورد تو صورت راننده حدس بزنید راننده چه عکس العملی نشان داد!! اون عکس العملی نشان نداد واییییییی چون تازه از خواب بیدار شده بود و تازه فهمیدیم راننده هم خواب بوده. ماشین میخواست از جلومون به پیچه. راننده از بس تنبل بود که چپ کردیم!! با صورتی خون آلود رسیدم تو خونه! تلویزیون رو روشن کردم دیدم که حادثه اتوبوس مارو میگه ۱۸۴۹۵۷۳نفر مفقود و۲۸۳۶۳۶۲۸۲۸۲نفر زخمی و۳۶۳۷۲۸۲۵۲۶۲کشته شده بودند اسم من هم تو مفقودی ها بود هم زخمی ها هم کشته شده و الان که توی خونه ام چی شدا خدا😳😳😳😳😳😳😳😳😳😳🤔🤔🤔🤔من الان مفقودی ام یا زخمی شدم یا کشته شدم یا الان تو خونه ام عه الان چی شده واقعاً من نفهمیدم کجام!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ارسالی از : میثم جعفری

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۱۴ نظرات

  1. Avatar
    کاوه احمدی می گوید:
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۹

    سلام میثم جان از همین دیروز پریروز که تو گروه خبر دادی این داستان قراره منتشر بشه منتظر بودم اولا نمیدونم چرا به نظرم نیاز نداره حتما یه مقدمه خارج از بند داستان داشته باشی اینو در خلال داستان بگی بازم خوبه و دوم اینکه یه خورده وسطای داستان حوادث بیشتر از طنز خارج بود و یه خنده ی کودکانه بود این هم خوبه هم بد و سوم برای من جالبه که این نوشته هایی که یه بی نظمی خاصی داره البته از نوع خوبش فقط متعلق به توعه اینجا کسی نیست که سبکش اینجوری باشه پس این یه امضای مختص به خودته اما پایانش خیلی عالی و طنز بود اونایی هم که گفتم مشکل نبود گفتم یه ذوق بچگونه داره و جالبه خلاصه دمت گرم این حرفای منم جدی نگیر از دهن یه آدم بیسواد بیرون اومده یعنی ناراحت یا خوشحالت نکنه

    پاسخ
    • Avatar
      میثم جعفری می گوید:
      ۱۷ بهمن ۱۳۹۹

      ممنون که داستانم را خواندی

      پاسخ
    • Avatar
      میثم جعفری می گوید:
      ۱۷ بهمن ۱۳۹۹

      نظرت محترم هست کاوه جان ولی هرداستانی باید یک مقدمه نوشته شود تا خواننده بداند چه چیزی در داستان اتفاق می افتد و چه رویدادی در داستان رخ می دهد

      پاسخ
  2. Avatar
    کامیار جهانگیری می گوید:
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۹

    احسنت بر تو
    طنز تلخی بود که منو یاد واقعه های وحشتناکی انداخت

    پاسخ
    • Avatar
      میثم جعفری می گوید:
      ۱۸ بهمن ۱۳۹۹

      😜👍😜👍😜👍

      پاسخ
  3. Avatar
    مریم می گوید:
    ۴ اسفند ۱۳۹۹

    قشنگ بود، خوشم اومد!

    پاسخ
    • Avatar
      میثم جعفری می گوید:
      ۴ اسفند ۱۳۹۹

      ممنونم ازت واقعا نظرت برام ارزش داره ممنون که خوندی

      پاسخ
  4. Avatar
    رضا می گوید:
    ۴ اسفند ۱۳۹۹

    این داستان ادامه نداره؟؟ من می خوام ادامه اش رو بخونم. چون خیلی قشنگه

    پاسخ
    • Avatar
      میثم جعفری می گوید:
      ۱۰ اسفند ۱۳۹۹

      سلام رضا جان اگه دوست داشته باشین ادامه خواهم داد

      پاسخ
    • Avatar
      میثم جعفری می گوید:
      ۱۰ اسفند ۱۳۹۹

      ممنون که داستانم راخواندید

      پاسخ
    • Avatar
      نازنین می گوید:
      ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

      منم منتظر ادامه هستم…

      پاسخ
  5. Avatar
    میثم جعفری می گوید:
    ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

    سلام خوشحال میشم از دوستانی که داستانم را بخوانند

    پاسخ
  6. Avatar
    نازنین می گوید:
    ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

    سلام، چه داستان قشنگی 😍

    پاسخ
    • Avatar
      میثم جعفری می گوید:
      ۱۵ اسفند ۱۳۹۹

      ممنون ازتون که داستانم را خواندی 🥰🥰🥰🥰 ممنون

      پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.