بدکردی

متن نوشته:

روایت دختری که در کودکی عاشق میشود اما کسی حرفش را باور نمیکند!! سختی هایی میکشد که انسان های بزرگ دردشان برایشان سخت است. دردی که متوجه نمیشوی زخم آن طوری پنهان شده که هیچ وقت خوب نمی شود!!

ـــ مامان من رفتم با ستایش میرم تنها نیستم!!

ـــ به خدا اگه اتفاقی برات بیوفته من جوابگوی بابات نیستم!! بعدشم کجا آنقدر زود! تازه ساعت چهار بعد از ظهر هست! باستایش هماهنگ کردی؟!!
ـــ اولندش اتفاقی انشالله نمیوفته! بابا هم چیزی نمیگه! چطور آلما خواهرم میتونه بره تولد اونوقت من چرا بیرون نرم؟!! بعدشم با ستایش هماهنگم!!
ـــ آلما هفت سال از تو بزرگ تره. اون هیجده سالشه خودت و با اون مقایسه نکن!!
ـــ باشه ولی من میرم.
ـــ حداقل وایسا آفتاب بره نسوزی!!
ـــ تا آماده شم طول میکشه ولی بازم چشم!
اول رفتم یه حموم پنچ دقیقه ای به عبارتی گربه شور کردم بعد اون موهامو با دستگاه اتو صاف کن صاف کردم که خوش حالت بشه! بعد وایستادم جلوی آینه خودمو برانداز کردم! قدم صد و پنجاه و چهار، موهامم تا کمرم میرسه! چشمام کشیدست و معمولیه ولی بزرگ نیست! لبامم معمولیه و صورتم نه گرده نه کشیده! در کل قیافم خوبه و ده سالمه! خدایی هیکلم خوبه نه عین چوب خشکم نه چاق و گنده!! یعنی هیچیم به یه بچه ده ساله نمیخوره!! خب دیگه برم بهتره آماده شم و آنقد از خود راضی نباشم!!
به خدا به افکارم خندیدم!! یه شلوار سفید با یه مانتو سبز لجنی تا سرزانو بود که هیکلمم حسابی بهتر میکرد من از لباسای جذب برای دخترا متنفرم مثل اینکه خودشونو دارن به نمایش می گذارند!! شال سفید کوتاهی هم پوشیدم و با یه کیف دستی مشکی که بندشو به شونم آویزون کردم ست شد. خب حالا کرم زدم و یه ذره ریمل و  رژ صورتی مایل به قرمز هم چاشنیش کردم. من از روژای قرمز و صورتی کمرنگ بدم میاد و صد البته به من اصالاً نمیاد! موهامم جلوش و چتری ریختم و از پشت ساده بافتم و یه کش صورتی پر رنگم به موهام زدم و با ادکلن دوش گرفتم!! به ستایش از خونه زنگ زدم. از مامانم خدافظی کردم و از خونه بیرون زدم و رفتم پارک نزدیک خونه هامون. منو ستایش چند تا بلوک با هم فاصله داشتیم و یک پارک بین خونه هامون بود که میگن خیلی نا امنه ولی من باور نمیکردم. ولله این مردم هر جا که دخترا و پسرا باشند میگند ناامنه!! من که با اونا کاری ندارم و اونا هم با من والله به خدا!! تا ستایش منو دید عین این برق گرفته ها دوتایی پریدیم بغل هم و همو فشار دادیم یک لحظه احساس کردم دارم تبخیر میشم!!
ـــ ستایش جونم ولم کن!!
چیزی نگفت!!
ـــ ولم کن عخشم!!
بازم حرفی نزد.
ـــ گوساله ولم کن
ـــ  هوووووو گوساله خودتی یادت باشه من گوساله نیستم!!
با دستش زد تو سرم.
ـــ خدااااا خدا بکشتت لهم کردی
ـــ خفه بیا بریم همین سر پارک بشینیم.
ـــ بریم!
با ستایش رفتیم همون سر پارک نشستیم. یه پنج متر اون ور…

این داستان ادامه دارد…….

 

ارسالی از : آرزو چگنه

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۵ نظرات

  1. Avatar
    یگانه کریمی می گوید:
    ۲۵ بهمن ۱۳۹۹

    سلام

    قشنگ بود
    آفرین خیلی خوب تونستید اتفاقات رو هم بیان کنید

    پاسخ
  2. Avatar
    ایمان امینی می گوید:
    ۲۵ بهمن ۱۳۹۹

    به نظر قراره جالب شه😃 آفرین آرزو جان موفق باشی👏🌹

    پاسخ
  3. Avatar
    زهرا کاشفی می گوید:
    ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

    مشتاقم ادامه داستانتون رو بخونم، موفق باشید

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.