مکسی و من ۶

متن نوشته:

معلوم نبود مکسی کجاست! آره واقعاً تقصیر من بود نباید آنقدر سرزنشش میکردم کارم اشتباه بود و باعث شد مکسی بره! در همین فکرا بودم که پدربزرگ گفت:

ـــ معلوم نیست امیر کجاست پس چرا نمیاد کمکمون؟!! نه نه نه اصلاً اینجوری نمیشه باید نقشه فرار بکشیم و گرنه این آدم فضاییا معلوم نیست چه بلایی سرمون بیارند!!
با این حرف پدربزرگ خیلی ترسیدم یعنی میخوان و چکارمون کنند؟!!
در همین لحظه یکی از آدم فضایی ها اومد و یک چیزهایی جلومون گذاشت و گفت:

ـــ فتنه مکحج و په ( یعنی این غذاهارو بخورید)!

اصلاً نفهمیدیم چی گفت ولی انگار منظورش این بود که اینا غذاست! اه اه اه اه ما باید اینا رو بخوریم؟ اصلاً چی هستند؟ من که نمیخورم
توی جیبم دو تا کیک داشتم یکی رو دادم پدربزرگ و یکیشو خودم خوردم!
(خب خب بریم ببینیم امیر داره چکار میکنه)
ـــ یعنی آرش و پدربزرگو کجا بردند؟ یهو مکسی اومد با تعجب پرسیدم:

ـــ تو اینجایی مکسی؟ گفت:

ـــ آره من جاشونو بلدم فقط باید نقشه بکشیم که نجاتشون بدیم. برو ببین پدربزرگ سلاحی چیزی با خودش نیاورده بعد از چند دقیقه گفتم:

ـــ نه هیچ سلاحی اینجا نیست!!
(آدم فضایی ها)
قربان ما که زبون اینارو بلد نیستیم که بهشون بگیم با فضاپیما شون مارو ببرند زمین چکار کنیم؟؟
یادت رفته سال ها پیش یکی از ما رفت به زمین تو ایران و زبون اونا یعنی زبون فارسی رو یاد گرفت. به اون میگیم باهاشون حرف بزنه بعدم برو بهش بگو بره پیش اونا از زیر زبونشون بکشه از کجا اومدند و اینجا چی میخواند؟!!
ـــ چشم قربان
ادامه دارد……

ارسالی از : یگانه کریمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.