گذر از مه

متن نوشته:

۱۱دسامبر سال ۲۰۰۶
سه شنبه , ساعت ۸:۳۰ بامداد .
چند دقیقه بود که بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود.
سرو صدای همیشگی نبود. نه صدای جنگ و جدال خواهر کوچکترش با مادرش نه صدای صدای رادیویی که پدرش هر روز صبح با صدای بلند بهش گوش می‌کرد و باعث می‌شد دوباره مادرش بحث رو شروع کنه.
سکوت مطلق بود.
بعد از یک دوش کوتاه نگاهی به بیرون انداخت. چقدر خلوت بود!! هوا ابری بود.
ــ ” دلم میخواد برم بیرون …” زیر لب برای خودش گفت.
از اتاقش رفت بیرون و راهی آشپزخانه شد. هیچ یادداشتی از اینکه مادرش بهش خبر بده که رفتند بیرون نبود! چند وقت بود که توی خانه بود؟
بعد از اون اتفاقی که توی مدرسه افتاد دیگه بیرون نرفته بود!! زَک پسری پانزده ساله بود که زندگی عادی رو با پدر و مادر و خواهر هشت سالش می‌گذروند!
ولی از اول تولد، با یک مشکل قلبی خیلی نادر متولد شده بود و توی یازده سالگی خودش رو نشون داد. از اون موقع زندگی زک خیلی ریسک پذیر شده بود. پدرش کلی دنبال درمان مشکلش بود ولی هیچ راهی نتیجه نداد. پیوند قلب هم خیلی خطرناک بود و امیدی بهش نبود!!
حدود یک ماه پیش، توی مدرسه دچار حمله قلبی شد و وضعیتش از قبل هم بدتر شد!
برای یک هفته توی بیمارستان بستری بود و بعد از آن هم اجازه نداشت از خونه بیرون بره!!
ولی الان دیگه صبرش لبریز شده بود!
ــ ” فوق فوقش بابا دعوام میکنه دیگه … خیلی وقته دیگه حالم بد نشده . یه دور کوچولو میزنم و برمیگردم .” با خودش فکر کرد. ژاکتش را پوشید و از خانه بیرون زد. همه جا رو مه پوشانده بود ولی هوا سرد نبود. یه ذره که جلوتر رفت، فهمید مسیر را کلاً نمیشناسه!
برگشت پشت سرش رو نگاه کرد تا ببینه راه رو اشتباه اومده یا نه. ولی آنقدر مه زیاد بود که نتونست چیزی ببینه! در اینجور مواقع تپش قلبش به شدت می رفت بالا ولی الان چیزی احساس نمی‌کرد! یک حسی بهش می‌گفت که چیزی برای ترسیدن وجود نداره و همه جا امنه و این حس به طور عجیبی گرم بود! کمی که جلوتر رفت، یک زمین بازی دید. چیز دیگه ای به جز یک تاپ و سرسره زنگ زده اونجا نبود! تاب ها به خاطر نسیم ملایمی که میومد خیلی آروم تکون می‌خوردند و صدای جیرجیر آنها بلند می‌شد. روی یکی از تاب‌ها نشست و کمی تاب خورد. توی محل زندگی آنها هیچ زمین بازی نبود. یعنی خواب بود؟ اگه خوابم بود اشکالی نداشت چون این خواب، حس خیلی گرم و آرامش بخشی داشت.
ـــ *اینجا چیکارمیکنی ؟* با صدایی از کنارش، از جا پرید!! با تعجب به دختربچه ای که روی تاپ کناری نشسته بود نگاه کرد! چطوری نفهمیده بود یکی اومد پیشش ؟ یعنی از همون اول دختر بچه اونجا بود ؟
ـــ * پرسیدم اینجا چیکار میکنی ؟*
دختر بچه دوباره پرسید. بهش می‌خورد شیش یا هشت سالش باشه.
ـــ ” همینطوری اینجا نشستم … راستش یه جورایی هم گم شدم.”
با لحن خجالتی توضیح داد. با خودش گفت الان این بچه هم بهم میخنده! با این هیکل و سن گم شدم و مثل بچه ها روی تاب نشستم! البته زیاد توی ارتباط برقرار کردن با بقیه هم خوب نبود و زود دست و پاش رو گم می‌کرد!
ـــ *گم شدی … مگه خودت از خونتون فرار نکردی ؟*
زک تعجب کرد!
ـــ ” کی گفته من فرار کردم ؟ فقط اومدم قدم بزنم که گم شدم! اصلاً خودت اینجا چیکار می‌کنی؟ مادر و پدرت کجان ؟”
دختر بچه تابی خورد ولی جوابی نداد و به جاش بحث رو عوض کرد.
ـــ *برای گم شدن توی محل خودتون یه ذره بزرگ نیستی؟*
زک با دهن باز از تعجب بهش نگاه کرد! این فقط یه خوابه، اینم فقط یه دختر بچست! کسی نمیفهمه این ماجرا رو …
سعی کرد خودشو متقاعد کنه. به هر حال هر چقدرم که منزوی و غیر اجتماعی بود نمیتونست تحمل کنه غرورش توسط یه دختر بچه خورد بشه!
ـــ ” هرکس میتونه گم بشه. فقط این مه لعنتی گیجم کرده. خودت چی ؟”
دختر بچه دوباره به سوالش جواب نداد و آروم خودش رو تاپ داد. زک خواست دوباره سوالش رو بپرسه که صدایی از لای مه امد .
ـــ *ریچل !*
دختر بچه با شنیدن صدا از جاش پاشد و به سمت صدا رفت!
ـــ “اسمت ریچله ؟”
ریچل سری تکون داد!
ـــ*اره … شاید دوباره همو ببینیم . پس فعلاً من میرم.*
چند قدم که دور شد کمی سر جایش مکث کرد. برگشت طرف زک و به سمت چپش اشاره کرد.
ـــ *از اون طرف برو . میتونه کمکت کنه *
و بین مه ها گم شد. چند دقیقه زک به سمتی که ریچل محو شده بود نگاه کرد. به سمتی که ریچل اشاره کرده بود نگاه کرد. منظور ریچل از اینکه کمکت می‌کنه چی بود؟ راه کمکش می‌کرد؟ یا کسی کمکش می‌کرد؟ به هر حال هر چی که بود با یک جا نشستن درست نمی‌شد! از جایش پاشد و به طرف راهی که ریچل نشانش داده بود راه افتاد. نیم ساعت بود که داشت بدون هیچ هدفی لای مه راه می‌رفت! حتی حاضر بود قسم بخوره که فقط داره دور خودش میچرخه! خودشم نمی‌دونست چرا به حرف یه بچه که همسن خواهر خودش بود گوش می‌کرد! توی همین فکرا بود که سایه چیزی رو از روبه رو دید. به سمت اون سایه رفت. ایستگاه اتوبوس؟! شایدم منظور ریچل این بوده. به هرحال حداقل یک اتوبوس از اینجا رد می‌شد دیگه. سوار اتوبوس می‌شد، می‌رفت از تلفن‌های اضطراری استفاده می‌کرد و به پدرش زنگ می‌زد و می‌گفت بیاد دنبالش. می‌خواست اسم ایستگاه اتوبوس رو ببینه ولی به خاطر مه نتونست ببینه!
ـــ *اسم نداره .*
با صدایی از پشت سرش از جا پرید!! پیرمردی با کت مشکی بلند و یک کلاه مشکی که سرش بود و یک عصای چوبی که در دستش بود، روی صندلی ایستگاه نشسته بود.
ـــ ” بله ؟”
چرا اینقد همه یهویی میومدن؟ به خاطر مه بود؟!!
ـــ *میگم این ایستگاه اسم نداره؟ منتظر اتوبوسی ؟*
زک سری تکون داد.
ـــ ” می‌دونید مقصد این اتوبوس کجاست؟! ”
پیرمرد لبخند غمگینی زد.
ـــ*پس هنوز نمی‌دونی چه اتفاقی افتاده …*
ـــ ” بله ؟!”
پیرمرد سری تکون داد.

ـــ * هیچی . ولی اتوبوس های اینجارو نمیتونی سوار بشی . باید بلیط داشته باشی . بلیط هنوز تو کامل نشده .*
زک دیگه سوالی نپرسید. یعنی باید بلیط می‌خرید؟
ـــ *تو خوب زندگی کردی تا الان ؟* پیر مرد پرسید.
زک منظور سوالش رو متوجه نشد ولی جواب داد.
ـــ “اره فکر کنم … یک سری مشکلات پیش اومد ولی خوب زندگی کردم . شما چی ؟”
پیرمرد کمی مکث کرد.
ـــ *…اره . فکرکنم منم خوب زندگی کردم .*
همون موقع اتوبوسی جلوی ایستگاه توقف کرد. پیر مرد از جاش پاشد و نفس عمیقی کشید! لبخند روی لبش تلخ بود. انگار که داره میره جایی ولی اصلاً دوست نداره بره!
دستاش رو روی شونه زک گذاشت.
ـــ *بزودی … از همه چیز با خبر میشی. امیدوارم بتونم ببینمت. موفق باشی پسر*
و سوار اتوبوس شد و رفت. زک با تعجب به چراغ های اتوبوس که لای مه گم شدند نگاه کرد. از چی با خبر میشد؟ از وضعیت اب و هوایی امروز؟ می‌دونست آدما وقتی پیر شدند بعضیاشون به سرشون میزنه ولی این دیگه خیلی زیادی ترسناک و عجیب بود! ناخواسته مورمورش شد و خودشو بغل کرد!! حس عجیبی رو توی قلبش حس کرد. انگار یکی داشت قلبش رو فشار داد. به میله کنارش تکیه داد. چرا الان؟ یعنی اگه حالش خیلی بد میشد کسی بود که بهش کمک کنه؟ درد قلبش خیلی غیر قابل تحمل شده بود. نکنه یه بلایی سرش میومد؟ اصلاً نباید از همون اول هم از خونشون بیرون میومد! یکهو درد قلبش افتاد.
احساس می‌کرد سبک شده و یک چیزی از روی قلبش برداشته شده!
ـــ ” چی بود این ؟”
کمی قفسه سینش رو ماساژ داد ولی قلبش نه تیر کشید نه چیز دیگه ای!
ـــ *آیزاک فاستر ؟*
آیزاک ؟ این اسم کامل زک بود.
معمولاً وقتی یک خرابکاری می‌کرد مادرش با اسم کاملش صداش می‌کرد ولی قطعاً صدای مادرش اینقدر کلفت بود! مگر اینکه دیگه خیلی عصبانی باشه که اینم بعید بود. مردی حدود سی ساله بود که اسمش رو صدا زده بود. مرد موهای نقره‌ای رنگ داشت و لبخند محوی روی لبش بود. لباسش کت و شلواری سفید بود. زک از تیپ مرد تعجب کرد! برعکس پیرمردی که دیده بود، این مرد همه لباس‌هاش سفید بود.
ـــ ” میگم … شما فرشته ای ؟”
با دهنی باز و حالتی متعجب پرسید. مرد خنده‌ای به خاطر سوال و حالت زک کرد.
ـــ *نه … منم فقط یه رهگذرم مثل خودت .*
زک همچنان گیج بود ولی چیزی به ذهنش نرسید که بپرسه.
ـــ *بزار حدس بزنم. گم شدی مگه نه ؟*
زک سرش رو پایین انداخت و آروم تایید کرد. خیلی ضایع هستی! تو ذهنش به خودش تشر زد. مرد خنده دیگه‌ای کرد.
ـــ *می‌دونستم … باهام بیا. می‌تونم کمکت کنم راهتو پیدا کنی.*
قطعاً نمی‌تونست آدم بدی باشه. به قیافش نمی‌خورد! نمی‌دونست چرا ولی خیلی احساس خوبی بهش داشت. دنبال مرد راه افتاد. داشت فکر می‌کرد اگه این مرد بال داشته باشه چطوری میشه! مرد که انگار ذهنش رو خونده باشه خنده بیصدایی کرد!!
“شما اونجا منو به اسم کاملم صدام کردین . منو میشناسین ؟”
ـــ *من بیشتر از خودت تورو می‌شناسم زک جوان.*
زک جوان؟ ناخواسته از این لقب نیشش باز شد. حس می‌کرد یک وارث سلطنتیه.
ـــ “میشه اسم شما هم بدونم ؟ …البته .. اگه میشه.”
مودب جمله آخر رو گفت که مرد خندید.
ـــ *نمیخواد اینقدر معذب باشی. من نورمن هستم .*
نیم ساعتی توی سکوت فقط راه رفتند. همچنان مه زیاد بود ولی زک از بو و نسیم خنک فهمید که توی جنگل هستند. باید نگران می‌شد؟ هرچی بود این یک رویا بود. همینم باید می‌بود. رویایی که خیلی واقعی به نظر می‌رسید.
ـــ *با ادم های مختلفی ملاقات کردی مگه نه؟*
نورمن با سوالش سکوت رو شکست.
ـــ ” اره. اولش با دختر بچه‌ای به اسم ریچل. خیلی عجیب بودش. تازه به خاطر اینکه گم شدم مسخره‌ام کرد!”
توقع داشت نورمن دوباره بخنده ولی ایندفعه حالتش جدی بود!
ـــ *چیزی بهت گفت ؟*
“چیز خاصی بهم نگفت. فقط گفت برای گم شدن خیلی بزرگم و آخر که داشت می‌رفت گفت برم سمت چپ. توی زمین بازی نزدیک ایستگاه اتوبوس دیدمش. شما می‌شناسینش ؟”
نورمن سری تکون داد.

ـــ *بهت که گفتم من همه رو می‌شناسم.*
کمی بعد ادامه داد.

ـــ *ریچل دختر خیلی خوبیه. خیلی مهربون و باهوش بود. کلی دوست و رفیق داشت دور و برش. ولی خوب حوادث همیشه هستند.*
بود؟؟؟ یعنی چه اتفاقی برای ریچل افتاده بود؟!!
ـــ “اتفاقی براش افتاده؟”
ـــ *خودت میفهمی .*
کمی بعد جلوی یک در آهنی خیلی بلند رسیدند. نورمن خم شد تا هم قد زک بشه.
ـــ *ممکنه از جایی که قراره بریم زیاد خوشت نیاد. می‌دونم باهاش کنار میای. فکر کنم بهتره کمی توی خاطراتت بگردی تا بفهمی چرا الان اینجایی .*
و اونجا بود که همه چی برای زک روشن شد. خواب نبود. واقعیت داشت. نمی‌دونست چیکار کنه . … این خیلی براش عجیب بود!
حرف‌هایی که دکترا بهش زده بودند یادش افتاد “هیچوقت این مشکل از بین نمیره
زیاد نمی‌تونی با این مشکل بمونی ” پس منظورشون این بوده. الان باید می‌ترسید؟ ناراحت می‌شد؟ هیچی نمی‌دونست. نورمن شونش رو فشاری داد *چیزی رو عوض نمی‌کنه ولی … متاسفم.*
بعد از مکثی ادامه داد:
ـــ *خانوادت همیشه دوست داشتن زک. تو زندگی خوب و شرافت مندانه ای داشتی.*
زک سرش پایین بود. دیگه همچی رو می‌دونست. نورمن پاشد و با صدای بلند گفت:
ـــ *ایزاک فاستر , به بهشتت خوش امدی .*
و در آهنی باز شد …

اسم: آیزاک فاستر.
سن: پانزده سال.
متولد: ۲۱/۹/۱۹۹۱
تاریخ مرگ:۱۱/۱۲/۲۰۰۶
زمان مرگ: ساعت ۸:۳۰ بامداد
دلیل مرگ: سکته قلبی
توضیحات:
ایزاک فاستر با پانزده سال سن، در روز یازدهم دسامبر سال ۲۰۰۶ در ساعت ۸:۳۰ بامداد بر اثر بیماری قلبی درگذشت. سعی کردند او را با شک احیا پزشکی به زندگی برگردانند ولی جوابی نداد!!

ایزاک فاستر در آرامش بخواب …

ارسالی از :زیبا صفرآبادی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۱ نظر

  1. Avatar
    ماهک می گوید:
    ۲۳ مرداد ۱۴۰۰

    خیلی غم انگیز بود 😭💔

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.