اولین جلسه از مجموعه رویداد های رایگان "آموزش نوشتن داستان های فانتزی" - جمعه ۱۴ بهمن، ساعت ۱۹
ورود شما به معنای پذیرش قوانین و مقررات و سیاست حریم خصوصی است.

بی پول

ـــ «میای بریم بیرون؟»
ـــ «کجا؟»
ـــ «نمی دونم، بریم یکم قدم بزنیم یه چیزی بخوریم، البته عصر الان نه»
ـــ «باشه»
خدا خدا می کردم که نظرش عوض بشه نمی تونستم به دوست دوره دانشگاهم که حالا بعد چند سال من را دیده و اومده خانه‌ام بگم پول ندارم بریم بیرون! اما می تونستم بهش بگم که الان دو ماهی هست که از کار بیکار شدم و در به در دنبال کار هستم، اما کار گیرم نیومده! در حال نشسته بودیم، داشتیم چایی با نان خامه ای که خودش آورده بود می خوردیم که تلفنش زنگ خورد، حدوداً دو سه دقیقه‌ای تلفنش طول کشید، وقتی تمام شد گفت:

ـــ «دوستم از شمال بود، می گفت برای تعطیلی آخر هفته بیا اینجا.»

کمی چایی خوردم و بعد گفتم:

ـــ «خب برو بهت هم خوش میگذره»
گفت:

ـــ «تو هم بیا بریم ساسان»
گفتم:

ـــ «نه، من نمیام ممنون»
گفت:

ـــ «چرا؟»
ـــ «یه ِسری کارای عقب افتاده دارم که باید اونا رو انجام بدم.»
حرفی نزد. نان خامه ای را که در بشقابش گذاشته بود گاز زد. کمی بعد رفتم در آشپزخانه کاسه ها را از کابینت بیرون آوردم، در یکی از کاسه‌ها ماست و کاسه دیگر ترشی ریختم و روی میز گذاشتم. زیر غذا را خاموش کردم و بعد تو بشقاب ها کشیدم. میز را که کامل چیدم گفتم:

ـــ «حامد غذا آماده هست.»

انگار نشنیده بود، خیره شده بود به جایی روی زمین! دوباره گفتم:

ـــ «حامد»

این بار سرش را برگرداند گفت:

ـــ «ببخشید حواسم نبود، چی گفتی؟»

گفتم:

ـــ «غذا آماده هست.»

آمد و شروع کردیم به غذا خوردن. همان طور که داشتیم غذا می خوردیم از دوره دانشگاه هم حرف زدیم، از اینکه چقدر آن چهار سال زود گذشت و چقدر خوش بودیم.

گفتم:

ـــ «از عرشیا خبر داری؟»
گفت:

ـــ «کی؟»
گفتم:

ـــ «عرشیا حسینی، همون که یه مدت تو دانشگاه می گفتن نامزدش رو دزدیدن!!»
گفت:

ـــ «آها، یادم افتاد. دانشگاه که تموم شد یه روز بهم پیام داد و ازم خداحافظی کرد!»
ـــ «خداحافظی برای چی؟»
ـــ «می خواست بره کانادا، گفت که خودش و دوتا برادراش می خوان برن کانادا.»
غذا که تمام شد، میز را جمع کردم. رفتیم نشستیم تو هال و بعد گفت:

ـــ «کافه رستورانِ خوب سراغ داری؟»
دوباره حرف بیرون رفتن می زد، نمی دونستم چطوری بهش بگویم من نمیام! حرفش را دوباره تکرار کرد. گفتم:

ـــ «آره، یه کافه خوب رو می شناسم.»
گفت:

ـــ «کجاست؟»
گفتم:

ـــ « دور نیست، یه نیم ساعت از اینجا فاصله داره.»
حرفی نزد. به ساعت نگاه کرد گفت:

ـــ «شیش بریم خوبه؟»

گفتم:

ـــ «آره، عالیه»
مونده بودم چکار کنم، آنقدر استرس داشتم که تمام پوست لبم را خوردم. با خودم می گفتم کاشکی براش کاری
پیش بیاد و بره! هندوانه‌ای را که از قبل قاچ زده بودم و در یخچال گذاشته بودم را آوردم. همان طور که داشتیم می خوردیم گفت:

ـــ «یه نیم ساعت دیگه بزنیم بیرون.»

ـــ بدنم خیس عرق شد، نمی تونستم بهش بگم نمیام! بی پول کجا بیایم باهات، منی که یک قرون ته جیبم نیست!! بهش گفتم:

ـــ «باشه»

کمی بعد رفتم لباس هامو بپوشم. رفتم سمت شلوارم دست کردم در جیبم، هیچی نبود جز یک سکه پانصد تومانی، از پولی که قرض کرده بودم هم حتی هزار تومان نمانده بود!!
لباس هایم را پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. وقتی مرا دید گفت:

ـــ «آماده ای؟»

گفتم:

ـــ «آره»

تو آسانسور که بودیم. گفت:

ـــ «بازم فکراتو بکن، اگر دوست داشتی بهم بگو تا با هم بریم»
گفتم:

ـــ « کجا؟»
گفت:

ـــ «شمال دیگه»
ـــ «باشه، حتماً»
از در ساختمان رفتیم بیرون. هوا هنوز کمی آفتابی بود، حامد گفت:

ـــ «باید یکم دیرتر میومدیم»
گفتم:

ـــ «آره، یکمی گرمه.»
پس از مدتی راه رفتن، تلفنش زنگ خورد. انگار که خبر بدی بهش داده بودند. کمی بعد که تلفنش را قطع کرد گفت:
ـــ «ساسان، من باید برم. برام یه کار مهم پیش اومده. واقعاً ببخشید»
گفتم:

ـــ «چی شده؟» جوابم را نداد گفت:

ـــ «إن شاءالله میزاریم برای دفعه دیگه»
تاکسی گرفت و رفت! من هم راه افتادم سمت خانه. وقتی رسیدم خانه، ظرف های میوه و استکان های چایی را از روی میز وسط هال برداشتم و در آشپزخانه گذاشتم و بعد رفتم در اتاق خواب دراز کشیدم و غرق در این افکار که بی پولی چقدر بر زندگی ها تاثیر می گذارد!

ارسالی از :دانیال مرزبان

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

برچسب ها:

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *