اولین جلسه از مجموعه رویداد های رایگان "آموزش نوشتن داستان های فانتزی" - جمعه ۱۴ بهمن، ساعت ۱۹
ورود شما به معنای پذیرش قوانین و مقررات و سیاست حریم خصوصی است.

امیدی که به زندگی بازگشت

هوای سرد زمستان تنم را می سوزاند. گویی از خشم این سرمای بی رحم آتش گرفته ام. از کودکی ام یادم می آید. قرار بود با پدرم بخاری های یک مسجد بزرگ را تعمیر کنیم و با پولی که می گرفتیم، یک بخاری برای خانه کوچکمان بخریم. اما در راه تصادف کردیم. به من آسیبی نرسید اما دست راست پدرم شکست. امان از این روزگار بی رحم! راست گفته اند که کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد. تعمیرکاری که بخاری تعمیر می کند ولی خانه خودش حتی یک بخاری کوچک ندارد.

اسم من امید است. جوانی بیست و چهار ساله، لاغر و نحیف. پدرم تعمیرکار بود، یک مادر معلول داشتم و دو خواهر کوچک. همیشه پسری مظلوم بودم. درس هایم خوب بود اما برای کمک به پدرم و کار کردن ترک تحصیل کردم. از کودکی دست به قلم بودم و انشاها و داستان های خوبی می نوشتم. هر وقت دلم میگرفت، مداد کوچکم را به دست می گرفتم و در دفترچه یادداشتم از آرزو ها و حسرت هایم می نوشتم. هر جمله زیبایی که می دیدم و می شنیدم به دفترم اضافه می کردم. اسم دفترچه ام را گذاشته بودم: دل نوشته های دل درد کشیده من.

سختی های زیادی در کودکی و نوجوانی ام کشیدم، اما تیر نهایی چهار سال پیش، در آن شب لعنتی قلبم را شکافت. زمانی که فردی، شبانه به خانه ما وارد شده و آن را آتش زده بود. آن شب من در خانه نبودم و برای اولین بار در عمرم با دوستانم به بیرون رفته بودیم. وقتی به خانه برگشتم، دیگر توان ایستادن روی پاهایم را نداشتم. به زمین و زمان فحش می دادم و از خداوند گله می کردم. اما به راستی کدام خدا؟ همان خدایی که ما را فقیر کرد، آن خدایی که باعث شد تا مادرم در اثر یک بیماری معلول شود، بله، همان خدایی که این همه بدبختی را به خانواده من تحمیل کرد و در نهایت آنها را در آتشی دردناک سوزاند. با خودم می گفتم چرا؟ چرا فردی باید با خانواده ام همچین کاری بکند. ما که دشمنی نداشتیم. پدر مظلوم من که به کسی بدی نکرده بود.

نمی توانم با خدا صحبت کنم و او را بابت این همه بدبختی ملامت کنم، پس خودم را مسئول مرگ خانواده ام می دانم چون اگر آن شب آنجا بودم این اتفاق نمی افتاد. تصمیم گرفتم تا از خودم انتقام سختی بگیرم.

چهار سال است که کارتون خواب شده و به سراغ مواد مخدر رفته ام. زندگی دیگر برایم ارزشی ندارد، خیلی تلاش کرده ام تا خودکشی کنم اما جرأتش را ندارم. کنار خیابان ها که می نشینم و پدر و مادرها را همراه با فرزندانشان می بینم، به حال خودم افسوس می خورم.

یک روز دلم هوای خانه را کرد. محلی که مدفن خانواده ام بود. وقتی به خانه رسیدم، هیچ تغییری نکرده و همان خرابه با در و دیوار سوخته بود. بغضم ترکید و سخت گریه کردم. آن زندگی سخت و فقیرانه هر چقدر هم تلخ بود ولی سایه پدر و مادرم را روی سرم داشت.

داخل خانه را بعد از چهار سال گشتم، همه چیز سوخته بود به جز دفترچه یادداشتم و یک عروسک. عروسکی که دو خواهر معصومم با آن بازی می کردند. بر خلاف چهره خواهرانم، چهره عروسک لبخند بر لب داشت. جگرم داشت آتش می گرفت. یاد جمله دبیر ادبیاتمان افتادم که می گفت: یکی از مشکلات زندگی اینه که تو لحظات حساس موسیقی نداره! اگر قرار بود زمانی که وارد خانه سوخته ام می شدم، آهنگی پخش می شد، آن آهنگ باید غم انگیزترین آهنگ دنیا می بود.

دفترچه یادداشتم را باز کردم. اولین جمله ای که به چشمم خورد، باعث تغییر مسیر زندگی ام شد. آن جمله این بود: همیشه، گناهکار واقعی را مجازات کن نه کسی که ظاهر یک گناهکار را دارد. این جمله را خودم در دفترچه یادداشتم نوشته بودم. ده ها بار این جمله را با خودم تکرار کردم و آنجا بود که فهمیدم گناهکار واقعی من نیستم. من فقط ظاهر یک گناهکار را داشتم اما گناهکار واقعی نبودم. از آن لحظه تصمیم گرفتم تا گناهکار واقعی را مجازات کنم نه خودم را، اما چگونه؟

به پلیس جزئیات حادثه  چهار سال پیش را دادم تا ببینم اطلاعی از آن دارند یا نه. آنها گفتند که اطلاعی از قاتل نداشتند تا زمانی که خود او یک سال بعد از حادثه به جرمش اعتراف کرده و به زندان رفته اما بعد از چند ماه مورد عفو قرار گرفته و جرمش از اعدام به حبس ابد تغییر یافته است.

اما من به حبس ابد راضی نمی شدم. تصمیم گرفتم تا هر جور شده به زندانی که قاتل در آن قرار دارد بروم و علت کارش را بدانم و سپس او را بکشم. از عمد به یکی از نگهبانان کلانتری حمله کردم و اسلحه اش را گرفتم. با این کار ، من را دستگیر کردند و از شانس خوبم به همان زندانی انداختند که قاتل در آن بود.

ارسالی از : محمد امین جراح

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

برچسب ها:

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *