شب‌هایی با مهتاب بزرگ

متن نوشته:

سلام.
 –  سلام عزیزم.
 – وای …تو…تو میتونی حرف بزنی ؟
 – وقتی میدونی اینقدر غافل گیر میشی پس چرا سلام میکنی؟
 – اممممم….
 – اشکالی نداره عزیزم. بچه های توی سن و سال تو هنوز  آنقدر  ذهنش رو محدود نکردن که حرف زدن با یه دوست خیالی براشون خیلی عجیب باشه. خب چی می خواستی بگی ؟ 
 _  خب راستش… ببخشید یادم رفت.
 _  به نظرت از وقت خوابت نگذشته؟
 _  نه خب … آخه خوابم نمیره … شب آرومیه نه؟
 _  آره …  واسه تو آره.
 _  چرامیگی واسه من. 
 _  آخه یه جای دیگه حسابی داره بارون میاد. خب میدونی واسه اونا شب خیلی آرومی نیست.  
 _  تو همه آدما رو میتونی ببینی؟
 _  بیشتر شون رو.  اونهایی که نورم بهشون بتابه.جالبه نه؟
 _  خیلی… میتونی برام از جاهای دیگه بگی؟
 _   اوه! البته خب یه جایی یه بچه توی مدرسه داره با دوستاش میخنده اون واقعا خوش حاله چون همین آخر هفته می خواد یه سگ بخره. میدونی اون عاشق پنج شنبه هاست چون بعد از مدرسه با دوستاش میره ناهار می خوره و میرن توی خونه درختی خونه دوستش و چرت می زنند بعد که بیدار شدن میرن کلی بازی می کنند. شب هم باباش اون رو با ماشین برمی گردونه خونه . اون خیلی خوشحاله چون میدونه توی خونه یه تخت نرم ، یه مادر مهربون،  با یه داستان جدید و یه لیوان شیر گرم و کلوچه های خوشمزه انتظارش رو میکشن.
 _  وای خیلی جالب بود … عاشقش شدم میتونی برام بیشتر بگی؟
 _  البته … یه جای دیگه پسر بچه با صدای انفجار نصف شب از خواب بیدار میشه.  هم سن همون بچه قبلیه ولی لاغر تر،  آخه چند روزی هست که هیچی نخورده بگذریم بدو بدو با خواهر و مادرش میرن زیر زمین خونه. خیلی سرده لرزش بدن خواهرش رو احساس میکنه، ولی چاره ای نیست مادرش هر دوشون رو محکم بغل کرده. صدای پای یه نفر به گوش میرسه احتمالا اونان! واقعا وحشت کرده اگه پیداشون کنه میبنددشون به رگبار  البته اگر پدرش زنده بود انقدر نمی ترسید… بازم بگم؟
 _  نه … منظورم اینه که… چرا داستان رو عوض کردی؟
 _   چرا اینطور فکر می کنی عزیزم؟ این دو تا بچه خیلی خیلی شبیه به همند، یه جورایی اگر بغل هم باشند نمی تونی از هم تشخیصشون بدی هر دوتاشون برف بازی رو دوست دارند هر  دوتاشون یه خال روی صورتشون دارند که فکر می کنند که به اونها ابهت میده و هر دو شون به بادوم زمینی حساسیت دارند و کلی ویژگی مشترک دیگه دارن.  
 _  اممم…خب چرا اینقدر داستان هاشون با هم فرق داره؟
 _  چون هر کدومشون جایی به دنیا اومدن.
 _  خب … خب چرا آدم بزرگا نمیرن به اون بچه کمک کنن؟ مگه… مگه آدم بزرگا همش  اخبار نمیبینند …مگه نمی دونند داره چی میشه.  
 _  چرا خوبم میدونن.
 _   پس  …
 _   پس چرا نمیرن بهش کمک کنند؟  بزرگ تر میشی میفهمی آدم بزرگا خیلی کار ها رو نمیتونن انجام بدن. خیلی از کار هایی رو هم که می تونند انجام بدن هم انجام نمیدن. مثلا تو خودت خیلی دلت به حال اون همکلاسیت که با ویلچر میاد مدرسه و نمیتونه بدوه می سوزه ولی حاضر  نیستی ویلچرش رو بگیری و بدوی میدونی چرا ؟
 _خب … خب …
 _  شاید بگی چون که خسته میشی یا شاید هم سرعتت کم میشه و خیلی دلیل های دیگه،  ولی من خیلی وقته دارم آدم ها رو نگاه می کنم و می فهمم دقیقاً چرا تو یا بقیه ی بچه های کلاست حاضر نیستند این کار رو بکنن. تو و هم کلاسی هات می دونید مشکل اون پسر چیه ولی هیچ کدومتون درک نمی کنه اون بچه چه احساسی داره. قضیه ی کره خاکی شما هم همینه.  همه میدونن مشکل چیه ولی کسی درد و  مشکل رو احساس نمی کنه. اگر همه هم دیگر رو درک می کردند خیلی چیز ها یی  معنی می شد.  جنگ های پر سر و صدا، پرچم های رنگارنگ، اسلحه های بزرگ  چون همه هم رو درک می کردند و در صلح و صفا زندگی می کردند. اما همون طور که خودت فهمیدی حتی مامان بابات هم نمیتونن در  کمال آرامش با همسایه ی بغلی تون توی یه ساختمون زندگی کنن چون نه مامان بابات درک می کنه پیری چه جوریه  و نه همسایه تون درک میکنه که بچه شیطونی  مثل تو داشتن چه جوریه چه برسه به چیز های دیگه.
 _   …
 _  شب آرومیه میخوای دوباره برات داستان بگم . قول میدم از اون هایی باشه که دوست داری.
 _  نه… یعنی مرسی … فک کنم از وقت خوابم خیلی گذشته باشه …بهتره من برم بخوابم .
 _  هر طور خودت مایلی عزیزم. شب خوش. خواب های خوب ببینی.
 _  ش…شب به خیر

 

ارسالی از : کیهان پاک سرشت

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.