مهلت داوری مردمی مسابقه تابستانی به پایان رسید. داوری تخصصی همچنان ادامه دارد.

مرگ یا زندگی؟؟

نویسنده: فاطمه ضیاالدینی

همیشه با خودم فکر میکردم که هر چیز توسط کس دیگری خلق شده و سوالم اینجا بود که مرگ را چه کسی خلق کرده؟؟
مرگ تنها غم و ناراحتی را باخود به ارمغان می اورد, این همه تاریکی چگونه بوجود امده؟؟
جواب این سوال هارا تا کنون نمی دانستم اما اکنون دریافتم که مرگ با خود ما زاده می شود وبا ما نابود.
من با مرگ بزرگ شدم, تکامل یافتم و انس گرفتم. او از کودکی کنار من بود و لحظه ای مرا تنها نمی گذاشت.
به یاد دارم مادرم بارها گفته بود در کودکی مرگ مرا نوازش کرده و بخاطر همین بود که اکنون لنگ میزدم.
اما مرگ انقدرها هم بد نیست.هنگام ناراحتی ها و شکست هایم او تنها کسی بود که کنارم میماند و بامن حرف میزد.میگفت :تو تمام تلاشت را کردی ولی شکست خوردی این چیزی است که زندگی به تو میدهد این تنها چیزیست که به تو خواهد داد.همیشه اغوش سردش بروی من باز بود و بهم وعده راحتی و ارامش ابدی را میداد.
تا کنون جرعت قبول کردن اغوشش را نداشتم ,هنوز برا زندگیم امید و ارزو های زیادی داشتم و میخواستم با همه سختی ها زندگی کنم.
زندگی کردن کار دشواریست اما باهمه شادی ها و ناراحتی ها, شکست ها و پیروزی ها ارزشش را دارد که برایش تلاش کنیم. زندگی تنها یک بار شانس بازی کردن نقشت را در دنیا به تو میدهد و اگر بهترین خودت نباشی چیزی جز پشیمانی و افسوس برایت نمی ماند.
تا امروز برای این عقایدم تلاش میکردم و می جنگیدم اما تنها چیزی که زندگی ب من داد شکست دوباره و دوباره بود.
مرگ راست میگفت زندگی ارزشش را ندارد. ارزش تحمل این همه سختی و مشکلات را ندارد.
تنها کاری که برایم کرد دادن امید واهی بود؛ امیدی که مرا ب سمت ناکامی ها و شکست های دیگر راهنمایی میکرد.امروز روزی بود که پشت میکردم به همه عقایدم به همه امید و ارزو هایم و دچار بزرگترین گناهم می شدم.وقتش رسیده بود ب ارامش برسم حتی اگر به معنای تسلیم شدن دربرابر مرگ باشد.در مقابل مرگ زانو زدم و او مرا در اغوش گرفت.در لحظه های اخر, کل زندگی ام مانند یک فیلم از پیش چشمانم گذشت.
تمام کسانی که برایم با ارزش بودند یکی یکی می گذشتند:خانوادم ,دوستام.
در فیلم زندگیم شکست هایم را هم دیدم. دیدم که چطور با دوچرخه واژگون میشدم, دیدم علی رغم همه تلاش هایم در دبیرستان نمره خوبی کسب نکردم, دیدم چطور شهر و دوستانم را از دست دادم.دیدم, همه شکست هایم را دیدم اما در کنار همه شکست هایم پیروزی هایی بود که به انها توجه نکرده بودم. دیدم که بعد از زمین خوردن دوباره برخاستم و موفق شدم, دیدم جدا از نمرات نامطلوبم در مسابقات هنر و موسیقی اول شدم و دیدم که از دست دادن شهر و دوستانم باعث شد با شهرو دوستانی جدید بهتر اشنا بشم.زندگی انقدرها که مرگ میگفت تلخ نبود.
در لحظه هایی این را فهمیدم که فرصتی برا برگشت نبود.
با تمام وجود از کاری که کرده بودم شرمسارو پشیمان بودم اما فایده ای نداشت.
_ چشمانش ارام بسته شد و بیهوش کنار بسته های خالی قرص افتاد.
میا بالای محراب کلیسا ایستاده بود و با صدایی رسا این داستان را برای کسانی که روی صندلی ها نشسته بودند تعریف میکرد.
_ میا داستانش را این گونه ادامه داد: داستانی که اکنون برایتان بازگو کردم, داستان دختری ب نام الیساست که در برزخ با او ملاقات کردم.الیسا در دنیایی بین زندگی و مرگ محبوس شده و هنوز امید دارد که فرصتی دوباره برای زندگی کردن به او داده شود. به راستی که زندگی با ارزش ترین نعمت است.
زندگی سراسر شگفتی است پس در این زمان کوتاه سعی کنیم درست زندگی کنیم.
مردم با حرکت دست میا ایستادن: روح الیسا اکنون در برزخ سرگردان است, بیاییم برای ارامش روحش دعا کنیم. همه رو کردن ب تندیس بانوی باکره(مریم مقدس) که بالای محراب قرار داشت و برای ارامش روح الیسا دعا کردن.
_الیسا مرتکب اشتباهی شده بود که نمی توانست جبرانش کند در این وصف است که خداوند درکتاب اسمانیش فرموده: و هر کس فردی را ب قتل برساند(قتل نفس) مجازات او دوزخ است؛ درحالی که در ان جاودانه میماند و خداوند بر او غضب می کند و او را از رحمتش دور میسازد و عذاب عظیمی برا او اماده ساخته است.
روح الیسا هیچ گاه به ارامش نخواهد رسید.

 

* این نثر ادبی بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: فاطمه ضیاالدینی
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.