رویداد آنلاین و رایگان داستان نویسی و رعایت اصول نویسندگی - پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۰
برندگان مسابقه داستان نویسی یلدای ۱۴۰۲ مشخص شدند! هم‌اکنون می‌توانید آثار برندگان را مشاهده نمایید.

ما نوجوانان… 💫💜

نویسنده: ریحانه معظمی

زندگی نوجوانان چیز عجیبی است..
زندگی؛پر از اتفاقات زیبا،خوب،غم انگیز،و ناراحت کننده…
پدرم می گوید:اگر هر روز و هر شب غذای مورد علاقه ات را بخوری‌،زندگی یک نواخت خواهد شد…
و از زندگی خسته خواهی شد…
اما اگر انقدر آن غذارا دوست داشته باشیم که حاضر باشیم همیشه ان را بخوریم،اما دیگر قادر به پختن ان نباشیم؛چه خواهد شد…؟!
مطمئناً دلمان تنگ خواهد شد…
و حالا داریم از دوران کودکی خداحافظی می کنیم،و وارد دنیای نوجوانی می شویم…
دوره ای عجیب،و پر از تغییرات می شویم….
وارد مقطعی جدید از زندگی…
می دانم،زندگی هر یک از نوجوانان متفاوت خواهد بود…
می‌ دانم،زندگی هر یک از نوجوانان عجیب خواهد بود…
اما، ما خیلی وقت ها،حرف های زیادی برای گفتن داریم،اما نگران هستیم که نکند قضاوت شویم،نکند باعث ناراحتی دیگران و یا خودمان شویم،نکند که بترسیم…؟!
ما از احساسات درونی خودمان وحشت و هراس داریم…
خیلی ها نمی دانند،که هر بار خندیدن ما،ممکن است واقعی نباشد…
مغزمان دلش می خواهد همه بدانند،اما قلبان می ترسد قضاوت شود…
ما از اینده هراس داریم…
هراس داریم نکند اینده خوب نباشد،نکند اینده باعث نابود شدن زندگی ما شود…
ما ترسیدیم…
ما نمی دانیم که به کی باید گفت…؟!
پدر؟مادر؟خواهر؟برادر؟،دوست؟
نمی دانیم…
شاید همه به حرف های ما توجه کنند و سعی کنند کمک کنند،اما ما نگران هستیم مارا درک نکنند…🥀
ما دلمان نمی خواهد مشاوره دریافت کنیم،دلمان می خواهد فقط صحبت کنیم و خودمان را از این همه غم رها سازیم…
ما همیشه نگران خانواده هستیم،بیشتر از انکه نگران خودمان باشیم…
هر وقت بحثی در خانواده پیش می اید،دلمان می خواهد فریاد بزنیم که بس‌ کنند،اما متاسفانه جرات اش را نداریم…
می ترسیم دخالت کرده باشیم و به جای درست کردن ماجرا،خراب ترش کرده باشیم…
می ترسیم افراد دیگر را درمورد اوضاع خانواده باخبر کنیم و درد و دل کنیم،می ترسیم درمورد خانواده مان قضاوت کنند،و باعث قضاوت شدن پدر و مادرمان شویم…
ولی ما نیاز به صحبت کردن داریم…
می دانم که دیگران با ما همدلی خواهند کرد،اما ما می ترسیم نکند کارمان اشتباه باشد…
با خواندن این متن نباید به ما بگویید نترسیم،
چون وقتش که فرا رسد ما خودمان حال بهتری خواهیم داشت و دیگر نخواهیم ترسید….💫
پس ای دوست نوجوان من کمتر بترس،و خودت را به راحتی و ارامش خودت،نزدیکتر کن…🌸🌿

 

* این نثر ادبی بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: ریحانه معظمی
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

3 نظرات

  1. Avatar
    پریا نعمت الهی می گوید:
    31 شهریور 1402

    چقد قشنگ نوشتی
    حال و هوامونو خیلی زیبا به تصویر کشیدی 🙂

    پاسخ
  2. Avatar
    :) می گوید:
    31 مرداد 1402

    دوسش داشتم:)
    سلامتی خودمون🥹🫂

    پاسخ
  3. Avatar
    ستايش اصغری می گوید:
    30 مرداد 1402

    خیلی قشنگ بود
    حرف دلم رو زدی انگار❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *