داستان نویس نوجوان ۷ ساله شد!🎉 ۶۵٪ تخفیف ثبت نام در دوره جامع آموزش داستان نویسی آغاز شد. این فرصت را از دست ندهید.
اطلاعیه مهم: مطابق اطلاع‌رسانی های انجام شده، امکان ارسال نوشته تا اطلاع ثانوی غیرفعال می‌باشد.

پانزده سالگی “جویا”

نویسنده: آراد کلانتری

فقط دو دقیقه… اگر فقط دو دقیقه از تردیدم می‌کاستم، قبل از رسیدن مادرم به خانه به اندازه ی کافی خون از دست داده بودم و الآن مجبور نبودم این آدم ها را تحمل کنم که اکنون فقط به خاطر خوردن کیک تولدم که به خیال خودشان خوش یمن بود و سفارش محصولات‌شان به پدر تاجرم به این خانه آمده بودند.

از میان تمام دور و بری هایم انگار تنها شمع های کیک تولدم با من هم‌درد هستند؛ این را از روی آتش روی سرشان فهمیدم. البته آنها هم چندی پیش خاموش شدند.

نگاهم را به بالا انداختم. عمه ام راجع به عادات عجیب شوهر جدیدش که اکنون اینجا نیامده بود صحبت می کرد. صحبتش برایم جالب نبود.

کیک مدام به من زل می‌زد؛ آن عدد 15 بزرگ

نه؛ 15 سال خیلی کم است مطمئنم بیش از 15 سال است که جویای معنای این زندگی بی معنا هستم و اکنون آنقدر در این راه قدم زدم که به دره رسیدم و سقوط کردم صدایی درونم میگوید که دره ی اصلی با من فاصله‌ی زیادی دارد و این چاه جز ژرفایی عمیق ولی کوچک در مقایسه با آن تباهی بزرگ نیست.

البته نمی توان نام این چاله ها که از 5 سالگی مدام در راه مهمان من هستند را مزاحم گذاشت؛ چون قصه باید مراحمی هم داشته باشد و الان گزینه ای جز همین چاله ها نیست. دلیل من برای خودکشی نکردن دوباره همین است؛ تلاش برای لذت بردن از دردهایم – ولی به امید روزی بهتر.

كم كم 18 سالگی راهی از افق به چشمم پیدا می‌کند؛ در صورتی که برایش آماده نیستم و تنها برنامه ام برای آن سن -به قول بقیه «مهم»- این است که اسمم را عوض کنم تا اولا بقیه جو جو صدایم نکنند و دوما معلوم شود که ابدا جویای چیزی نیستم.

احساس سردرد دارم و شاید هم کمی غم. به ایوان که می رسم یک پاکت سیگار براق از تمام گل‌های پژمرده در ایوان بیشتر خودنمایی می کند. خب… یکبار که ضرر ندارد.

تنها قسمت سختش روشن کردنش بود. آنقدر هم که می‌گفتند چیز خاصی نیست. البته بعد از تمام شدن نخ کمی احساس سبکی به بدنم داد، ولی خیلی هم دوام نداشت

نخ دوم را هم روشن کردم

شوهر عمه ی جدیدم با سلام وارد ایوان شد. نه فرصتی برای قایم کردن سیگار داشتم و نه می‌توانستم سرفه‌ام را هنگام سلام کردن قورت دهم. پس بی‌تفاوت یک پک دیگر هم زدم؛

او هم لبخندی زد و رفت.

بو بر تنم نشسته بود به همه گفتم سرم درد میکند و تا آخر شب در ایوان نشستم.

سومین نخ را به نیت آخرین اول به هوا تعارف کردم و از او صدا آمد: «ممنون خودم کربن دی اکسید دارم!»

 

* این نثر ادبی بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: آراد کلانتری
تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

1 نظر

  1. Avatar
    یلدا رئیسوند می گوید:
    9 تیر 1403

    باحال بود

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *