پاریس

متن نوشته:

حوصله ام سررفته میخوام تغییری ایجاد کنم!! شروع کردم مدل اتاقم را عوض کردن. جای میز تحریم را عوض کردم…. کمی! بعد گوشیم زنگ زد. دوستم النا بود. جواب دادم و سلام کردم و او هم سلام کرد و گفت:

ـــ کلارا بدو بیا پارک روبه روی مدرسه.

من هم سریع کیفم رو برداشتم و رفتم. وقتی رسیدم با خوشحالی بهم گفت:

ـــ اولین کتااااااااااااااابم چاپ شده.

گفتم:

ـــ وای النا عالیه مبارک مبارک چاپ کتابت مبارک!!

و کلی بالا و پایین پریدم .

ـــ راستی النا منم هنوز دارم طراحی میکنم و کلی نقاشی کشیدم با یک نفر صحبت کردم اونا هم قبول کردن که فردا برم برای طراحی تصویر یک کتاب از این به بعد میتونیم با هم دیگه کار کنیم.

النا گفت:

ـــ وای دختر چقدر عاااالی چرا بهم نگفتی ها؟

گفتم:

ـــ به منم چند دقیقه پیش زنگ زدن گفتن ول کن حالا فقط وقت شادیه یوهوووووووو
کمی بعد راهی خانه شدیم. وقتی رسیدیم مامانم گفت:

ـــ یک هفته دیگه میخوایم بریم نیویورک دیدن مادربزرگ و پدربزرگ از الان بهت گفتم که آماده باشی..

اما من اصلاً دوست نداشتم که به نیویورک برویم چون مادربزرگم خیلی بداخلاقه و چندین ساله که ندیدمش اما خب چه کنم باید وسایلم را جمع کنم. سریع زنگ زدم به النا و ماجرا را گفتم. اونم بهم گفت:

ـــ بیخیال دختر نیویورک خیلی قشنگه تازه درسته مادربزرگت بدخلقه اما در عوض پدربزرگت بهترین پدربزرگ دنیاست! حرفش درست بود اما نمی دونم چرا اصلاً دوست ندارم که از پاریس به جای دیگه ای برم!
یک هفته بعد وقتی که کتابی که طراحی کرده بودم چاپ شد دو جلد خریدم که به پدربزرگ و مادربزرگم بدم. سوار هواپیما شدیم وقتی رسیدیم اتفاق عجیبی افتاد……………..
ادامه دارد😁

ادامه داستان (پاریس ۲)

 

ارسالی از : یگانه کریمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.