مهلت داوری مردمی مسابقه تابستانی به پایان رسید. داوری تخصصی همچنان ادامه دارد.

چرا با من این کار را کردی؟

نویسنده: ورونا مرادی

موضوع چرا با من این کار را کردی؟

نام او کتاب بود کتابی سرشار از انرژی های مثبت و مفید صاحبش دختری به نام ویکتوریا است ویکتوریا در تورنتو زندگی می‌کند و ۲۳ سال دارد و خانواده او در هلند زندگی می‌کنند . ویکتوریا داشت رد می شد که برخورد کرد به کتابخانه ویولت وارد مغازه شد و کتابی را دید که پسند کرده بود و میخواست اون کتاب را بخرد بعد از خرید با تاکسی رسید خونه و نشست روی مبل و کتاب را باز کرد و قبل از اینکه کتاب را باز کند ناگهان تلویزیون آگهی شرکت اپل را پخش کرد ویکتوریا عاشق این مدل گوشی ها بود و کتاب را پرت کرد سمت آشپز خانه و با نگاهی ذوق زده به تلویزیون خیره شد و متوجه شد که شرکت اپل تخفیف برای نزدیک بودن کریسمس گذاشته ویکتوریا از شدت خوشحالی به پر به پر می‌کرد و می گفت می خرمش من اپل میخرم هورا فردا ان روز ویکتوریا به سمت نمایندگی اپل رفت و چون تخفیف خورده بود لبتاب برداشت ، هدفون ، گوشی ، آیپد همه اینا اف خورده بود و رفت برای پرداخت کردن فقط یه کس تنها موند و اون کسی نبود جز کتاب کتاب با ناراحتی بر روی مبل نشسته بود و غصه می خورد که چرا صاحبش او را نمی خواند و وقتش را مفید استفاده نمی کند یهویی ویکتوریا با خوشحالی وارد خانه شد و خرید هارو باز کرد و از هیجان جیغ می‌کشید بالاخره گرفتم من موفق شدم اره خودشه .

سه هفته گذشته و ویکتوریا شب تا صبح در گوشی و لبتاب وقت خود را صرف می کنه و رابطه ی گوشی و کتاب افتضاحه کتاب را اذیت می‌کنند به او می‌گویند الهی صاحبش اون رو نمی خونه بعدی میگه حق داره کی متن های مزخرف آن را می‌خواند . الان حدوده ۴ ماه گذشته و ویکتوریا همچنان در گوشی وقت خود را سپری میکنه و گوشی ها همچنان کتاب را اذیت می‌کنند

کتاب میگه دیگه کافیه نه من طاقت این همه غم و غصه رو ندارم و از خونه فرار میکنه تا اینکه به دریا میرسه و با داد بلندی گفت چرا ویکتوریا چرا این کار را با من کردی اگه آنقدر عاشق گوشی و تبلت بودی چرا من و خریدی من فکر میکردم تو دختر خوب و مهربانی هستی ولی اشتباه کردم من ساده و احمق بودم تو با این کار من را در خاک دفن کردی همچنان و قتی گریه می کرد آخرین حرفایش رو می گفت و در آخر پرید توی آب و در اعماق اب گم شد

قدر کتاب هایتان را بدانید ارزش آن ها بالاتر است .

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: ورونا مرادی
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.